 - تبديل كوه به نقره  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
پيغمبر (ص ) فرمود: اى على ! خدا را به جلال محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد تو بزرگ ايشانى - بخوان كه اين كوه ها را به هر چيز كه مى خواهى مبدل كند، پس على (ع ) خدا را خواند و كوه ها مبدل به نقره شد (و به اذن پروردگار به زبان آمده ) گفتند: يا على اى وصى رسول خدا! خداوند به ما دستور داده كه مطيع امر تو باشيم اگر مى خواهى از ما براى پيشبرد كارت انفاق دهى هر زمان كه بخواهى ما حاضريم و تو مى دانى حكم و دستور خود را درباره ما جارى سازى .
پس از آن مبدل به مشك و عنبر و ياقوت و ساير چيزهاى قيمتى شده به همين نحو به آن حضرت آمادگى خود را جهت فرمان آن بزرگوار اعلام داشتند. پس از آن رسول خدا (ص ) فرمود: خدا را به محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد (ص ) تو بزرگ آنهايى - بخوان كه درخت هاى آن جا را به صورت مردانى مسلح و سنگ ها را به صورت شيران و پلنگ ها و افعى ها در آورد، على (ع ) به همان قسم خدا را خواند، تمامى كوه ها از مردان مسلح و شيران و پلنگ ها و افعى ها پر شده و هر كدام گفتند: يا على اى وصى رسول خدا(ص )، ما را خداوند مسخر فرمان تو قرار داده است .(32)

28 - شهادت سنگريزه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سلمان گفت : نزد پيغمبر (ص ) نشسته بوديم كه على بن ابى طالب (ع ) وارد شد حضرت ، سنگريزه اى به او داد، سنگريزه در دست على (ع ) قرار نگرفته بود كه به سخن آمده مى گفت : معبودى جز خدا نيست ، محمد پيغمبر خداست به پروردگارى خدا، نبوت محمد و ولايت على بن ابى طالب (ع ) راضى هستم .(33)

29 - سلام كردن ملك موكل آب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از جابر روايت كرده است كه گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) در كنار فرات مى رفتيم كه ناگاه موج عظيمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى كه از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هيچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از اين جريان ترسناك و متعجب شده ، جريان را از حضرت پرسيدم ، فرمود: آن را ديدى ؟
گفتم : آرى .
فرمود: ملك موكل بر آب بيرون آمد و بر من سلام كرد و مرا در آغوش ‍ گرفت .(34)

30 - گفت و گو با سنگ  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از ابن عباس روايت كرده كه گفت : با على (ع ) از جنگ صفين بر مى گشتيم لشكر تشنه شد، و در آن زمين آبى نبود، و به على (ع ) از تشنگى شكايت كردند، حضرت شروع به گشتن كرد تا اين كه سنگى را ديد، روى آن ايستاد و فرمود: اى سنگ آب كجاست ؟
عرض كرد: سلام بر تو اى وارث علم نبوت ! آب در زير من است اى وصى محمد، پس صد نفر روى سنگ افتادند و نتوانستند حركتش دهند، و آن جناب روى آن ايستاد و لبهايش را حركت داد و با دستش آن را بلند كرد، و به يك چشم بر هم زدن از جا كنده شد، چشمه آبى در زيرش بود از عسل شيرين تر، و از برف سردتر، خوردند و اسبان و شترانشان جاى خود برگرد، و سنگ شروع به چرخيدن كرد تا روى چشمه افتاد.(35)

31 - وقوع زلزله شديد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان ابوبكر و عمر، زلزله شديدى در مدينه رخ داد، به طورى كه عموم مردم ترسيدند. نزد ابوبكر و عمر رفتند، مشاهده كردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور اميرالمؤ منين (ع ) مى روند.
مردم هم به تبعيت آنها حضور آن حضرت رسيدند. اميرالمؤ منين (ع ) از منزل خارج شدند. ابوبكر و عمر و عموم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى شهر رسيدند. آن حضرت روى زمين نشست مردم هم اطراف او نشستند. ديوارهاى مدينه مانند گهواره حركت مى كرد اهل مدينه از شدت ترس صداهاى خود را بلند كرده و فرياد مى زدند: يا على به فرياد ما برس ، هرگز چنين زمين لرزه اى نديديم . لب هاى آن حضرت به حركت آمد و با دست به زمين زد و فرمود: اى زمين آرام و قرار بگير. زمين به اذن خدا ساكت شد و قرار گرفت .
مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمين از اميرالمؤ منين تعجب كردند، فرمود: شما تعجب كرديد كه اطاعت امر من نمود وقتى به او گفتم : قرار بگير؟
عرض كردند: بلى ، يا اميرالمؤ منين .
فرمود: من همان انسانى هستم كه خداوند در قرآن مى فرمايد:
(و قال الانسان مالها) به زمين مى گويم بيان كن براى من حوادث و اخبارى كه بر روى تو واقع شده و انجام گرفته است و به من بگو عمل هايى كه مردم در روى تو به جا آورده اند.
پس از آن فرمود: اگر اين همان زمين لرزه هايى بود كه خداوند در سوره زلزله مى فرمايد زمين به من اخبار خود را خبر مى داد، ولى آن نيست .(36)
و در حديث آمده است كه پيغمبر (ص ) فرمود: آيا مى دانيد كه اخبار آن چيست ؟
گفتند: خدا و پيامبرش داناتر است .
فرمود: اخبار آن اين است كه شهادت مى دهد بر هر بنده و كنيز و هر مرد و زن به آن چه در روى آن انجام داده مى گويد: فلانى ، فلان كار را در فلان روز از فلان ماه انجام داده .
اين خبر دادن زمين است .(37)

32 - سخن گفتن زمين با امام (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اسماء بنت عميس گويد: فاطمه زهرا(س ) فرمود: يكى از شب ها كه على (ع ) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت .
عرض كردم : چگونه تو را به هراس انداخت اى سرور زنان عالمين .
فرمود: شنيدم كه زمين با او حرف مى زد و او نيز با او سخن مى گفت .(38)

33 - طى الارض نمودن على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابن هبيره از دورى فرزندان و اشتياق خودش به ديدار آنها با على (ع ) سخن مى گفت ، على (ع ) به او دستور داد كه چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز كرد ديد در مدينه در خانه خود است ، بر بام خانه رفت و اندكى نشست سپس فرمود: بيا برگرديم ، و چشمش را به هم گذاشت و باز ديد در كوفه است ، و تعجب كرد!(39)

تكلم امام على (ع ) با حيوانات  
34 - تكلم با شير 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
منقذين اصبغ اسدى گويد: ((در شب نيمه شعبان در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و براى كار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جايى فرود آمدند و خواستند كه تجديد وضو نمايند، من افسار شتر را داشتم ، يك مرتبه گوش هاى شتر تيز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسيد: چه شده است ؟
عرض كردم : شتر چيزى ديده كه اين طور بى تابى مى كند.
امام نگاه كرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده شير بود چون صداى امام را شنيد نزديك آمد و مانند گناهكاران ، سر در پيش انداخت ؛ امام دست دراز كرد موى گردن شير را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شيرها) و حيدرم ، قصد شترم را نمودى ؟
شير به زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع )! هفت روز بود كه شكارى به دستم نيفتاد و گرسنگى بى طاقتم كرده است ، از دور شبح شما را ديدم خجل كه خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانيده و بر دشمنان شما حلال نموده است . امام دست بر پشت شير كشيد و با او حرف زد تا آن كه عرض كرد: يا ولى الله ! گرسنگى ، گرسنگى ؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص ) او را روزى ده ؛ همان حال ، چيزى نزد شير آمد و به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسيد: مسكن تو كجاست ؟
گفت : كنا