ر از خدا از اين جهت گفتيم چيزى را كه گفتيم .
آن حضرت فرمود: از اين كلام به سوى پروردگارتان برگرديد.
گفتند: ما از گفته خود برنمى گرديم ، هر چه مى خواهى كن . دستور داد كه آتشى مهيا ساختند و آنها را سوزانيدند و دستور فرمود استخوان هايى كه از آنها باقى مانده بود كوبيده بر باد دهند، پس چنين كردند.
سه روز از اين قضيه گذشت بعضى از اهل ساباط به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: الله الله درياب دين محمد(ص ) را به درستى كه آنها را كه سوزاندى برگشتند به منزلهاى خود از اول سالمتر و نيكوتر. حضرت فرمود: آيا چنين نيست كه شما آنها را سوزانيديد با آتش و استخوان هاى آنها را كوبيديد و بر باد داديد؟ عرض كردند: بلى چنين است . فرمود: خداوند آنها را زنده كرده است . در اين هنگام اهل ساباط از مقام شامخ على (ع ) متحير شدند.(55)

50 - تكلم على با مردگان يهود 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از جابربن عبدالله رضى الله عنه نقل شده است كه :
اميرالمؤ منين على (ع ) را در خارج كوفه ديدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن كه آن حضرت به قبرستان يهود رسيد. پس ايستاد و ندا كرد: اى گروه يهود! شنيديم كه به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند: لبيك لبيك ، آن گاه فرمود: چگونه ديديد عذاب خدا را؟ گفتند: به سبب نافرمانى ما نسبت به شما در عذاب خدا هستيم تا روز قيامت ، پس آن حضرت صيحه اى زد به صدايى مهيب كه من از صدا بى حال شده به زمين افتادم ، پس از آن كه به هوش آمدم با على (ع ) مراجعت كرده داخل كوفه شديم على (ع ) داخل مسجد كوفه شد و من عقب سر آن حضرت بوديم و شنيديم كه مى فرمود: نه به خدا قسم نخواهم كرد نه به خدا نخواهد شد هرگز. عرض كردم : اى مولاى من با چه كسى حرف مى زنى در حالى كه احدى را نمى بينم ؟
در اين جا فرمود: اى جابر برهوت آشكار شد پس شيبوبه و حبتر را در حالتى كه در عذاب بودند در داخل تابوت ديدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند: يا اباالحسن برگردان ما را به دنيا تا اقرار كنيم به فضل تو و اقرار كنيم به ولايت و امامت تو.
گفتيم : نه و الله نمى كنم و نه به خدا نمى شود اين مطلب ابدا. سپس ‍ حضرت اين آيه را خواند: ((و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لكاذبون . يعنى : اگر برگردانيده شوند بر همان طريقه اى كه بودند برمى گردند و ايشان دروغگويانند)).
اى جابر هيچ كس نيست كه مخالفت وصى پيغمبر نمايد مگر آن كه به صورت انسان كورى به صورت افتاده است محشور مى شود.(56)

51 - گفتگوى على (ع ) با اصحاب كهف  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شريك بن عبدالله مى گويد: پيامبر اكرم (ص ) على (ع ) و ابوبكر و عمر را به سوى اصحاب كهف فرستاد و فرمود: سلام مرا به آنها برسانيد.
وقتى كه از نزد پيامبر(ص ) بيرون رفتند، آن دو به على (ع ) گفتند: جاى آنها را مى شناسى ؟
حضرت فرمود: پيامبر ما را جايى نمى فرستد. مگر اين كه خدا ما را به آنجا هدايت كند!
هنگامى كه بر در غار رسيدند، على (ع ) به ابوبكر گفت : ((تو سلام كن چون تو سالمندتر از ما هستى )). او سلام كرد ولى به او جواب ندادند.
امام به عمر گفت : ((اى ابا حفص (57) تو سلام كن ، چون سن تو نيز از سن من زيادتر است )).
عمر سلام كرد ولى به او نيز جواب ندادند.
اما وقتى كه على (ع ) سلام داد، جواب او را دادند و حضرت سلام پيامبر را به آنها رساند و آنها نيز بر پيامبر سلام رساندند.
ابوبكر گفت : از اينها بپرس . ابوبكر پرسيد، ولى با او سخن نگفتند عمر نيز پرسيد باز هم حرف نزدند، به حضرت گفتند: اى اباالحسن ! تو سؤ ال كن .
جضرت فرمود: رفقاى من مى گويند: چرا جواب آنها را نداديد، ولى جواب مرا داديد؟
گفتند: ((ما فقط با پيامبر و وصى او سخن مى گوييم )).(58)

52 - ارواح مؤ منين در وادى السلام  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اميرالمؤ منين (ع ) از كوفه خارج شد و همين طور مى رفت تا به غريين (59) رسيد، و از آن جا نيز گذشت ، و ما به دنبال او رفتيم تا به او رسيديم و ديديم كه به پشت به روى زمين دراز كشيد و بدن مباركش روى زمين بود و هيچ زيراندازى نداشت .
قنبر عرض كرد: اى اميرالمؤ منين (ع ) اجازه مى دهى من لباسم را براى شما در روى زمين پهن كنم ؟
فرمود: نه آيا اين جا مگر غير از خاك و تربت مؤ من ، يا مزاحمت با مؤ من در نشيمنگاه اوست ؟
اصبغ مى گويد: اى اميرالمؤ منين ! خاك مؤ من را مى دانيم و مى شناسيم كه در اين جا بوده و يا آن كه بعدا خواهد بود، ليكن معناى مزاحمت با مؤ من را در نشيمنگاهش نفهميديم .
حضرت فرمود: اى فرزند نباته ! اگر پرده از برابر چشم هاى شما كنار برود مى بينيد ارواح مؤ منين را در اين ظهر (در ظهر كوفه كه وادى السلام است ) كه حلقه وار به گرد خود نشسته و با يكديگر به سخن و گفت و شنيد مشغولند، در اين ظهر هر مؤ من ، و در وادى برهوت (60) روح هر كافرى است .(61)

53 - گفت وگو با وصى موسى (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از عبايه اسدى روايت كرده كه گفت : بر اميرالمؤ منين (ع ) وارد شدم و مردى ژنده پوش نزد او بود، و على (ع ) به او رو كرده با او سخن مى گفت ، و چون آن مرد برخاست به على (ع ) گفتم : اين كيست ؟ فرمود: اين وصى موسى (ع ) است .(62)

54 - ملاقات راهب با اميرالمؤ منين (ع ) در راه صفين  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) از صفين مى آمديم ، لشكر نزديك صومعه يك راهب پياده شدند. از صومعه پيرمرد سالخورده زيبا و خوش رو و خوش سيما و خوش چهره اى بيرون آمد در حالى كه كتابى در دستش بود. نزد اميرالمؤ منين (ع ) كه رسيد(63) با عنوان خلافت بر آن حضرت سلام كرد. (گفت : السلام عليك يا خليفه رسول الله (ص ) ).
حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون ، حالت چطور است ؟ خدا تو را رحمت كند.
او پاسخ داد: خوب است اى اميرالمؤ منين (ع ) و اى آقاى مسلمين و اى وصى رسول رب العالمين . من از نسل مردى از حواريين برادرت عيسى بن مريم هستم . من از نسل شمعون بن يوحنا وصى حضرت عيسى بن مريم هستم كه از بهترين دوازده نفر حواريين آن حضرت و محبوب ترين آنان نزد او و مقدم آنها در پيشگاه او بود و عيسى بن مريم به او وصيت كرد و كتابها و علم و حكمتش را به او سپرد. و خاندانش همچنان بر دين او ثابت ماندند و به آيين او پايدار بودند و كافر نشدند و تبديل و تغييرى ندادند.(64)

55 - مخاض كجاست ؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از عماربن ياسر روايت شده كه گفت : هنگامى كه على (ع ) به جانب صفين مى رفت در كنار فرات توقف كرد و به اصحابش فرمود: مخاض كجا است ؟
گفتند: نمى دانيم مخاض كجا است ، سپس به بعضى از اصحابش فرمود: برو به سوى اين تپه و صدا بزن اى جلند، مخاض كجا است ؟
(عمار) گفت : آن مرد رفت تا به تپه رسيد و گفت : اى جلند مخاض ‍ كجاست ؟
پس جمعيت زيادى (كه همه جلند نام داشتند) از زير زمين جواب دادند، و او مبهوت شده ، برگشت خدمت امام و گفت : اى مولاى من جمعيت زيادى جواب مرا دادند.
فرمود: اى قنبر برو ندا كن : اى جلند بن كركر مخاض كجا است ؟ (عمار) گفت : پس يك نفر جواب داد و گفت : كيست كه نام من و پدرم را مى داند در صورتى كه من در اين جا خاك شده ام