 اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رميله مى گويد: عده اى از اصحاب على (ع ) پيش آن حضرت رفتند و گفتند: وصى موسى دلايل و نشانه ها و معجزه اى نشان مى داد و جانشين عيسى نيز همين طور. تو نيز اگر چيزى نشان ما بدهى تا قلب ما آرامش پيدا كند، خوب است .
حضرت فرمود: ((شما تحمل ديدن آن را نداريد)). ولى آنها اصرار ورزيدند.
حضرت آنها را به طرف خانه هاى مهاجرين برد و به آرامى دعا كرد. پرده طبيعت از برابر چشمان آنها كنار رفت ، در يك طرف ، باغهاى بهشت را ديدند و در طرف ديگر، آتش دوزخ را.
عده اى گفتند: (اين ) سحر است ! سحر است ! عده اى نيز در تصديق خود، پايدار ماندند و عده اى نيز اين معجزات را انكار نكردند و گفتند: پيامبر اكرم فرموده است : ((قبر يا باغى است از باغهاى بهشت و يا دخمه اى است از دخمه هاى جهنم )).(72)

63- زنده كردن مردگان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام صادق (ع ) فرمود: فلانى و فلانى و عبدالرحمان بن عوف آمدند تا پيامبر (ص ) را اذيت كنند.
اولى گفت : خدا ابراهيم (ع ) را خليل و دوست خود قرار داد با تو چه كار كرد؟!
دومى گفت : خدا موسى را كليم خود قرار داد با تو چه كار كرد؟!
عبدالرحمان بن عوف گفت : عيسى بن مريم ، مرده را به اذن خدا زنده مى كرد تو چه كار مى توانى انجام بدهى ؟!
حضرت به اولى گفت : ((خدا ابراهيم را خليل خود قرار داد و مرا حبيب خود)).
به دومى گفت : ((خدا با موسى از پشت پرده سخن مى گفت و من عرش ‍ خدا را ديدم و با او سخن گفتم )).
به سومى گفت : ((عيسى بن مريم مرده را به اذن خدا زنده مى كرد و اگر بخواهيد من مردگان شما را زنده مى كنم )).
گفتند: ((آرى ، مى خواهيم )). و به اين خاطر هم در آنجا جمع شده بودند.
پيامبر (ص ) على (ع ) را طلب كرد، و به او فرمود: ((اينها را به قبرستان ببر)) سپس به آنها گفت : ((دنبال على (ع ) برويد)). وقتى به وسط قبرستان رسيدند، حضرت سخنانى گفت كه زمين لرزيد و دگرگون شد. قلبهاى آنها را وحشت گرفت و ترسيدند و نتوانستند آن را تحمل كنند.
گفتند: يا على ! خدا از تقصيرات تو بگذرد از تقصير ما بگذر.
حضرت فرمود: پس به سوى خدا برگشتيد.
پيامبر اكرم (ص ) كسى را فرستاد و على (ع ) را برگرداند.(73)

64 - احضار ابليس ابليسيان و فرعون فراعنه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اصبغ بن نباته روايت كرده روزى من با مولايمان ، اميرالمؤ منين (ع ) بودم كه چند نفر از اصحابش داخل شدند، از آن جمله ابوموسى اشعرى ، عبدالله بن مسعود، انس بن مالك ، ابوهريره ، مغيرة بن شعبه ، حذيفه بن يمان و غير ايشان .
گفتند: اى اميرالمؤ منين (ع )، چيزى از معجزات را به ما بنمايان كه خداوند تو را بدان مخصوص گردانيده است .
فرمود: شما را به اين مسايل چه كار؟ و چرا سؤ ال مى كنيد از چيزى كه بدان راضى نمى شويد. خداوند تعالى مى فرمايد: ((به عزت و جلال و عظمت مقامم ، كسى را از آفريده هايم عذاب نخواهم كرد، مگر با حجت و برهان و علم و بيان ، زيرا رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است و رحمت را بر خودم لازم گردانيده ام ، پس من رحم كننده و مهربانم و دوست برترم . من منان بزرگم و عزيز كريمم . هنگامى كه رسولى بفرستم ، به او برهانى عطا كنم و بر او كتابى نازل نمايم ، پس هر كس به من و رسولم ايمان آورد، آنان كامياب و رستگارند و هر كس به من و رسولم كفر ورزد، آنان زيانكارانند كه مستحق عذاب من هستند)).
گفتند: اى اميرالمؤ منين ، ما به خدا و رسولش ايمان آورديم و به خداوند توكل كرديم . على (ع ) فرمود: پروردگارا شاهد باش بر آن چه كه مى گويند و من دانا و خبيرم به آن چه كه مى كنند. سپس فرمود: به نام خدا و بركاتش ‍ برخيزيد. راوى گويد: همراه آن جناب برخاستيم تا اين كه ما را به جبانه (صحرا) آورد و در آن جا (سابقا) آبى نبود. نگاه كرديم ناگاه باغى سرسبز داراى آب ديديم . آن گاه در ميان باغ بركه هاى آب و در درون بركه ها ماهى هاى (زيادى ) ديديم ، گفتيم : به خدا قسم اين دلايل امامتند، پس يا اميرالمؤ منين ، معجزات ديگرى به ما بنما و الا ما قسمتى از آن چه كه خواستيم دريافتيم . فرمود: خدا براى من كافى است و او كفايت كننده خوبى است . آن گاه با دست ديگر خود به طرف صحرا اشاره فرمود: ناگاه كاخ ‌هاى زيادى كه با در و ياقوت و جواهر مزين شده بودند و درهايشان از زمرد سبز رنگ بود و در ميان قصرها دختران سياه چشم و پسران زيباروى و درختان و پرندگان و گياهان فراوانى وجود داشت ، نمايان شد و ما در تحير و تعجب فرو مانديم . كنيزان و پسران زيبارويى كه مانند درّ در صدف بودند مى گفتند: يا اميرالمؤ منين ، شوق ما به شما و شيعيان و دوستان شما فراوان گشت و حضرت با دست ايشان را اشاره به سكوت فرمود.
سپس پاى بر زمين زد، زمين گشوده شد و منبرى از ياقوت سرخ ظاهر گرديد. آن گاه بر فراز آن رفته ، حمد و ثناى خدا نموده و بر پيامبرش درود فرستاده و سپس فرمود: چشم هايتان را بر هم نهيد. ما چشم بر هم نهاديم و در آن زمان صداى بال هاى فرشتگان را همراه با گفتن تسبيح و تهليل و تحميد و تعظيم و تقديس مى شنيديم . سپس در مقابل حضرتش ايستاده و گفتند: امر كن ما را به هر چه فرمان توست اى اميرالمؤ منين و اى خليفه رب العالمين ، صلوات خدا بر تو باد. فرمود: اى فرشتگان پروردگارم ، هم اكنون ابليس ابليسان و فرعون فراعنه را برايم بياوريد. راوى گويد: به خدا قسم كمتر از يك چشم به هم زدن او را نزد آن جناب حاضر كردند، پس ‍ فرمود: چشم هايتان را بگشاييد. چشم گشوديم در حالى كه نمى توانستيم از شدت شعاع نور ملايكه نگاه كنيم . گفتيم : يا اميرالمؤ منين از خدا بترس در مورد چشمهاى ما (مبادا به آنها آسيبى برسد) زيرا ما از شدت نور، چيزى را نمى بينيم . صداى زنجيرها و به هم خوردن غل ها را شنيديم . در اين حال ، بادى سخت وزيد و ملايكه گفتند: اى خليفه خدا لعنت اين ملعون را زياد و عذابش را دو برابر فرما. گفتيم : يا اميرالمؤ منين ، از خدا در مورد چشم ها و گوش هاى ما بترس (كه آسيبى به آنها نرسد). به خدا قسم نمى توانيم اين سرّ و اين قدر (بار) را تحمل كنيم .
راوى گفت : هنگامى كه او را به سختى در مقابل آن حضرت كشيدند، برخاست . و گفت : واويلا از ظلم به آل محمد، واويلا از گستاخى من بر ايشان . سپس گفت : اى سرور من به من رحم فرما، من نمى توانم اين عذاب را تحمل كنم . حضرت (ع ) فرمود: خداوند به تو رحم نكند و تو را نيامرزد اى پليد نجس خبيث ناپاك شيطان . آن گاه متوجه ما گرديده فرمود: شما اين شخص را با نام و قيافه مى شناسيد؟
گفتم : بله اى اميرالمؤ منين .
فرمود: از او بپرسيد تا به شما خبر دهد كيست .
گفتند: تو كيستى ؟
گفت : ((من ابليس ابليسان و فرعون اين امت هستم . من كسى هستم كه با سرور و مولايم ، اميرالمؤ منين (ع ) و خليفه پروردگار جهانيان جحد ورزيدم و نشانه ها و معجزات او را انكار كردم )). سپس اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: چشم هايتان را به زير اندازيد و ما چشم به زير انداختيم . آن گاه تكلم فرمود به كلامى آهسته تر و به ناگاه خود را در جاى قلبى كه در آن بوديم يافتيم كه نه قصرى و نه آبى و نه بركه اى و نه درختى در آن جا بود.
اصبغ بن نباته (رضى الله