 محمد(ص ) را ادا كن . ابوبكر گفت : چه تعهدى كرده است ؟
گفتند: صد شتر بچه دار كه تمامش سياه باشد.
ابوبكر گفت : ارثيه رسول خدا(ص ) به اندازه طلب شما نيست . آنان به زبان خود به يكديگر گفتند: دين محمد(ص ) باطل است !
سلمان حاضر بود و زبان آنها را مى فهميد، به آنها گفت : بياييد تا وصى رسول خدا(ص ) را به شما نشان دهم . در اين هنگام على (ع ) وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پيامبر شما صد شتر با اين صفات براى ما تعهد كرده بود.
على (ع ) فرمود: ((در اين صورت ايمان مى آوريد)).
گفتند: بلى . حضرت فرداى آن روز آنها را به جبانه برد و منافقين خيال مى كردند كه حضرت مفتضح خواهد شد. وقتى كه به آن جا رسيدند حضرت دو ركعت نماز خواند و به آرامى دعا كرد و با چوب دستى رسول خدا(ص ) به سنگى زد و از آن صدايى مثل ناله شتر حامله شنيده شد. آن گاه سنگ شكافه شد و سر شتر در حالى كه با افسار بود، از آن بيرون آمد. به امام حسن (ع ) فرمود:((افسارش را بگير)) تا اين كه صد شتر سياه موى بچه دار از آن بيرون آمد.
با مشاهده اين صحنه تمام نصارا ايمان آوردند. سپس گفتند: ((ناقه صالح يكى بود و به خاطر آن تمام قومش هلاك شدند. يا اميرالمؤ منين دعا كن اين ها به جاى خود برگردند، تا اين كه سبب هلاكت امت محمد(ص ) نشوند.
حضرت دعا نمود، سپس شترها از جايى كه بيرون آمده بودند، وارد شدند و ناپديد گشتند.(77)

68 - همچو كوهى سخت  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
وقتى كه امير مؤ منان على (ع ) زمام امور خلافت را به دست گرفت ، روزى در ((نخيله )) (سرزمين نزديك كوفه ) بود، پنجاه نفر از يهوديان به محضر آن حضرت رسيده و عرض كردند: ما در كتاب هاى خود ديده ايم كه خبر داده اند از سنگ عظيم كه نام هفت نفر از پيامبران در آن نوشته شده و آن سنگ در همين سرزمين است ولى هر چه كاوش كرديم آن را نيافتيم .
امام على (ع ) متوجه خدا شد و از درگاهش خواست كه آن ريگ ها را از روى سنگ بردارد، ناگهان طوفانى گرفت و تمام آن ريگ ها را به اطراف پراكنده ساخت و در نتيجه ، سنگ نمايان شد و على (ع ) به يهوديان فرمود: آن نام ها در آن جانب سنگ كه روى زمين قرار گرفته ، ثبت شده است .
آن ها با بيل و كلنگى كه همراه داشتند، هر چه در توانشان بود كوشيدند، تا سنگ را به آن سو برگردانند، ولى از عهده اين كار برنيامدند.
در اين وقت امير مؤ منان على (ع ) پيش آمد و با دست پرتوان خود، آن سنگ را به جانب ديگر انداخت ، در نتيجه آن سوى سنگ كه نام هفت پيامبر، در آن نوشته شده بود، آشكار شد.
يهوديان ديدند در آن ، نام اين پيامبران نوشته شده : نوح و ابراهيم و موسى و داود و سليمان و عيسى و محمد(عليهم السلام جميعا).
همان جا و همان دم نور حقانيت اسلام بر قلبشان تابيد و شهادتين را به زبان جارى كرده و قبول اسلام نمودند.(78)

69 - وصى محمد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امير مؤ منان حضرت على (ع ) در سفرى با يكى از يهوديان خيبر، هم سفر گرديد، با هم حركت كردند تا به رودخانه اى كه عرض طولانى داشت و آب در آن بود رسيدند، در آن جا پل يا وسيله ديگرى نبود، كه به آن طرف رودخانه بروند، با توجه به اين كه ، يهودى ، على (ع ) را نمى شناخت .
يهودى آهسته دعايى خواند و بر روى آب به راه افتاد، بى آن كه غرق شود، خود را به آن سوى رودخانه رساند.
سپس رو به على (ع ) كرد و گفت : لو عرفت كما عرفت لجزت كما جزت :((اگر آن چه را من مى دانم تو مى دانستى (آن را مى گفتى ) و همانند من از روى آب به اين طرف مى آمدى ، بى آن كه غرق شوى )).
على (ع ) فرمود: اى يهودى همان جا توقف كن ، تا من نيز بيايم .
حضرت على (ع ) متوجه خدا شد، و به اذن پروردگار از روى آب قدم برداشت ، و خود را به آن سوى رودخانه رساند.
يهودى تعجب كرد و به دست و پاى على (ع ) (كه آن حضرت را نمى شناخت ) افتاد و عرض كرد: ((اى جوان ! چه گفتى كه آب در زير پاى تو مانند سنگ سخت شد و از روى آن به اين طرف آمدى ؟!))
امام على (ع ) به او فرمود: ((تو چه گفتى كه بر آب قدم نهادى و رد شدى ؟))
يهودى گفت : ((من خدا را به وصى اعظم محمد (ص ) خواندم ، خداوند به من لطف كرد، و از روى آب گذشتم )).
حضرت على (ع ) فرمود:((آن وصى محمد(ص ) من هستم )).
يهودى گفت :((به راستى كه حق مى گويى ، آن گاه قبول اسلام كرد و در حضور على (ع ) به افتخار اسلام نايل آمد.(79)

70 - راهب شهيد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در جريان جنگ صفين ، هنگامى كه امير مؤ منان على (ع ) در يكى از روزهاى جنگ همراه ياران در بيابان عبور مى كردند، تشنگى آنها را فرا گرفت ، و آبشان تمام شده بود، و ياران در آن بيابان براى جستجوى آب ، به هر سو مى رفتند، آب نيافتند، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگى آنها افزوده مى شد.
امير مؤ منان على (ع ) از جاده كنار رفت و اندكى در بيابان حركت كرده ، ناگهان ، چشمش به ديرى (عبادت گاه ) افتاد، كه يكى از راهبان مسيحى ، در آن جا عبادت مى كرد.
على (ع ) به ياران فرمود: ندا كنند تا راهب ، از ورود ما به آن سرزمين آگاه شود، آن ها ندا زدند، راهب متوجه آنها شد، حضرت على (ع ) نزد آن راهب آمد و پرسيد: آيا در اين جا كه سكونت دارى ، آب وجود دارد؟
راهب گفت : نه ، در اين نزديكى آب نيست ، در دو فرسخى اين جا آب پيدا مى شود.
على (ع ) كه سوار استر بود، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلى را كه نزديك آن عبادتگاه بود نشان داد و به ياران خود فرمود: اين مكان را بشكافيد، آنها همان مكان را با وسايلى كه داشتند، حفر كردند، ناگهان سنگ بزرگى پيدا شد و عرض كردند: اى اميرمؤ منان در اين جا سنگى پيدا شده كه كلنگ در آن اثر نمى كند، همه ياران جمع شدند، هرچه نيرو مصرف كردند، نتوانستند كارى از پيش ببرند، و آن سنگ همچنان استوار، در زمين برقرار بود.
امير مؤ منان على (ع ) خود وارد كار شد، انگشتانش را زير سنگ برد، و آن را حركت داد و سپس از جا كند و به چند مترى انداخت ، ناگهان ديدند در زير آن سنگ ، آب سفيدى پيدا شد، كنار آن آمدند و از آن آشاميدند، كه بسيار گوارا و خنك و زلال بود، سپس على (ع ) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جاى خود نهاد، و دستور داد، با خاك آن را بپوشانند و اثرى از آن ديده نشود.
راهب در عبادتگاه خود، همه اين جريان را ديد، فرياد زد: اى مسافران بفرماييد و نزد من بياييد.
على (ع ) همراه يارانش نزد راهب رفتند، حضرت على (ع ) در پيشاپيش ‍ ياران نزديك راهب شد.
راهب به حضرت على (ع ) رو كرد و گفت : آيا تو پيامبر مرسل هستى ؟
فرمود: نه .
پرسيد: آيا فرشته مقرب هستى ؟
فرمود: نه .
عرض كرد: ((پس تو كيستى ؟)).
على (ع ) فرمود: ((من وصى رسول خدا محمد بن عبدالله (ص ) خاتم پيامبران هستم )).
راهب گفت : دستت را بگشا، تا براى خدا به دست تو، اسلام را قبول كنم ، على (ع ) دستش را گشود و فرمود: گواهى بده به يكتايى خدا و رسالت پيامبر اسلام (ص ).
راهب گواهى به يكتايى خدا و رسالت پيامبر (ص ) داد و بعد عرض كرد: گواهى مى دهم كه تو وصى رسول خدا (ص ) هستى ، و شايسته مردم بعد از رسول خدا (ص ) به امر وصايت او مى باشى .
سپس عرض كرد: اين عبادتگاهى را كه من در آن هستم فقط به منظور 