شناختن مردى بنا شده است كه اين سنگ بزرگ را از جا مى كند، و آب از زير آن در مى آورد، قبل از من ، راهب هاى بسيار در اين جا بودند، و آن شخص را نيافتند ولى خداوند اين موهبت را نصيب من كرد، كه شما را يافتم ، ما در يكى از كتاب هاى خود، و از آثار علماى خويش ، يافته ايم كه در اين بيابان ، چشمه اى وجود دارد كه سنگ بزرگى روى آن قرار دارد، و به مكان آن ، كسى آگاه نيست . جز پيامبر مرسل يا وصى پيامبر، و اين كه خداوند ((ولى الله )) دارد كه مردم را به سوى حق دعوت مى نمايد و نشانه اش ، شناختن مكان اين سنگ و قدرت او بر از جا كندن اين سنگ مى باشد، و من وقتى ديدم ، تو اين سنگ بزرگ را از جا كندى ، آن موضوع مهمى را كه مدت ها در انتظارش بودم برايم تحقق يافت .
قطرات اشك از ديدگان امير مؤ منان على (ع ) سرازير شد و گفت :
حمد و سپاس خداوندى را كه در كتاب هايش نام مرا ذكر نموده است ، سپس على (ع ) به ياران فرمود: جلو بياييد تا گفتار اين راهب را بشنويد، آن ها پيش آمدند و گفتار راهب را شنيدند، و خدا را شكر و سپاس گفتند: سپس به سوى ميدان جنگ صفين رهسپار شدند، راهب نيز با آنها به راه افتاد، و در جنگ صفين به شهادت رسيد، على (ع ) بر پيكر مقدس او نماز خواند و او را دفن كرد، و براى او بسيار طلب آمرزش نمود.(80)

71 - مسلمان شدن هرمزان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان خلافت عمر، اسيرى را آوردند و اسلام را بر او عرضه كردند ولى او نپذيرفت ، عمر دستور داد او را بكشند. اسير گفت : تشنه هستم مرا نكشيد. ظرفى پر از آب برايش آوردند.
اسير گفت : در امان هستم آب بخورم ؟
عمر گفت : بلى . اسير آب را به زمين ريخت و عمر گفت : او را بكشيد؛ چون نيرنگ كرد. على (ع ) در مجلس حضور داشت فرمود: نمى توانيد او را بكشيد؛ چون به او امان داديد.
عمر گفت : با او چه بايد بكنم ؟
حضرت فرمود: ((با قيمت عادلانه به يكى از مسلمانان بفروش )).
عمر گفت : چه كسى او را مى خرد؟
حضرت فرمود:((من )).
عمر گفت : ((مال تو باشد)).
على (ع ) ظرف را به دستش گرفت و دعا كرد، آب در ظرف جمع شد. اسير با ديدن اين صحنه مسلمان شد. حضرت نيز او را آزاد كرد و او هميشه ملازم مسجد بود و عبادت مى كرد و او همان هرمزان بود.
وقتى كه ابولؤ لؤ عمر را ضربت زد، عبيدالله بن عمر خيال كرد هرمزان او را كشته است .
از اين رو وارد مسجد شد و او را كشت و جريان را به عمر گفتند.
عمر گفت : اشتباه كردى . ابولؤ لؤ به من ضربت زد و هرمزان غلام على (ع ) است .
سپس وصيت كرد، عبيدالله را قصاص كنند. اما وقتى عمر از دنيا رفت و عثمان خليفه شد، عبيدالله را قصاص نكرد.
على (ع ) فرمود: اگر من خليفه مى شدم ، او را مى كشتم . وقتى كه عثمان كشته شد، عبيدالله به سوى معاويه فرار كرد. و در جنگ صفين در حالى كه دو شمشير حمايل داشت ، على (ع ) او را كشت .(81)

72 - اسلام يونانى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
به همان سند از حضرت عسكرى (ع ) در همان حديث يونانى روايت كرده كه به على (ع ) گفت : من از تو دور مى شوم و تو مرا بخوان ، و من اجابت نمى كنم (و نمى آيم ) پس اگر مرا (بدون اختيار) نزد خود آوردى اين نشانه است (بر صحت عقيده شما).
حضرت فرمود: (اگر چنين كنم ) اين تنها براى تو نشانه است ، چون كه تو از حال خود با خبرى كه امر مرا رد نكرده اى ، و من اختيار تو را گرفته ام بدون اين كه جايى از تو را گرفته باشم كه جايى از تو را بگيرد، يا كسى بدون گفته من جايى از تو را گرفته باشد و بى اختيار تو را كشيده باشد، و فقط به قدرت قاهر خداوند بوده ، و ممكن است (بعدا) تو يا ديگرى ادعا كند كه ما باهم توطئه كرده ايم ، پس اگر مى خواهى نشانه طلب كنى چيزى بطلب كه براى همه اهل عالم نشانه باشد.
يونانى گفت : اگر اختيار طلب را به دست من بدهى من مى خواهم كه اجزاى اين درخت خرما را جدا و متفرق كنى ، و آنها را از هم دور كنى ، و سپس آنها را جمع كنى و به حالت اول برگردانى .
فرمود: اين (خوب ) نشانه اى است ، تو قاصد منى به سوى اين درخت ، پس ‍ به او بگو: وصى محمد پيغمبر خدا اجزاى تو را امر مى كند كه از هم جدا شوند، يونانى رفت و سخن را به درخت گفت ، و اجزاى آن جدا و ريز ريز پراكنده و ذره ذره شد به طورى كه هيچ اثرى از آن ديده نشد تا اين كه گويا هرگز درخت خرمايى آن جا نبوده و يونانى بدنش لرزيد و گفت : اى وصى محمد (ص ) خواهش اول مرا بر آوردى ، پس خواهش ديگرم را هم برآور، و آن را امر كن كه اجزايش مجتمع شود و به حالت اول برگردد.
حضرت به يونانى فرمود: تو قاصد منى به سوى درخت پس برگرد و به آن بگو: اى اجزاى درخت خرما! وصى محمد رسول الله تو را امر مى كند كه مجتمع شوى چنانكه قبلا بودى و به حالت اول خود برگردى ، يونانى فرياد برآورد و اين سخن را گفت و آن اجزاء مانند ذره هاى پراكنده در هوا بالا رفت ، و شروع كرد يك يك جمع شد تا شاخه ها و برگ ها و سرخوشه ها مصور شد و به هم پيوست و مجتمع شد و طول و عرض پيدا كرد، و بيخش ‍ در جاى خود قرار گرفت ، و ساقش بر آن جا گرفت ، و شاخه ها بر ساق ، و برگ ها بر شاخه ها سوار شد و خوشه ها در جاى خود قرار گرفت ، و اول چون از فصل رطب (: خرماى رسيده ) و بسر (خرماى نيمرس ) و خلال (: خرماى نارس و غوره ) دور بود خوشه هايش برهنه بود پس يونانى گفت : خواهش ديگرم اين است كه دوست مى دارم كه خوشه هايش خلال درآورد، و آنها را از سبزى به زردى و قرمزى بگردانى ، و رطب شود و وقت چيدنش برسد تا تو بخورى و به من و حاضرين هم بخورانى ، فرمود: تو قاصد منى به سوى آن ، پس آن را به آنچه گفتى امر كن ، پس يونانى آنچه على (ع ) دستور داده بود به آن درخت گفت و خلال برآورد و بعد بسر شد، و زرد شد، و قرمز شد، و رطب شد و خوشه هايش از رطب سنگين شد، و يونانى گفت : خواهش ديگرم اين است كه دوست دارم خوشه هايش به من نزديك شود، يا دست من به قدرى دراز شود كه به آنها برسد، و محبوبترين چيز نزد من آن است كه يكى از خوشه ها به جانب من پايين آيد، و دست من به خوشه ديگرى كه پهلوى آن است دراز شود، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: آن دستى را كه مى خواهى به درخت برسد دراز كن و بگو: اى نزديك كننده دور، دست مرا به اين خوشه نزديك كن ، و آن دست ديگر را از اين خوشه به من دور است براى من آسان فرما، پس يونانى چنين كرد و اين كلام را گفت ، و دست راستش دراز شد و به خوشه رسيد، و خوشه هاى ديگر پايين آمد و روى زمين ريخت ، و بيخ خوشه ها دراز شد، سپس راوى ذكر كرده كه يونانى مسلمان شد.(82)

73 - غش كردن طبيب يونانى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى از يونانى ها كه ادعاى طبابت مى كردند به آن حضرت گفت : زردى و صفره اى مى بينم كه به رنگ شما ظاهر شده ، و دو ساق باريكى مى بينم كه گمان نمى كنم شما را حمل كنند، اما زردى رنگ پس دواى آن نزد من است ، و اما دو ساق پاى باريك پس چاره اى براى بزرگ كردن آن نيست ، و راه كار اين است كه با خود مدارا كنى و كمتر راه بروى ، و بارى كه به دوش يا به سينه مى كشى را كمتر كنى ، و اما زردى رنگ پس دوايش نزد من است ، و آن اين است ، و دوايى بيرون آورد، حضرت فرمود: نفع اين دواى زردى را ذكر كردى ، آ