يا براى زياد شدن زردى و ضرر زدن به آن هم چيزى مى شناسى ؟
گفت : آرى يك دانه از اين و به دوايى اشاره كرد، و گفت : اگر كسى كه رنگش ‍ زرد است آن را بخورد فورا مى ميرد، على (ع ) فرمود: آن را به من بنما، پس ‍ آن را به حضرت داد، فرمود: مقدار و وزن اين چقدر است ؟
گفت : به اندازه دو مثقال است ، و سم كشنده اى كه مقدار يك حبه اش يك نفر را مى كشد، پس على (ع ) آن را گرفت و در دهان ريخت و عرق مختصرى كرد، و آن مرد شروع به لرزيدن كرد و با خود گفت : الان مرا به قتل على بن ابى طالب مى گيرند، و مى گويند: او را كشته است و كسى از من نمى پذيرد كه بگويم : او خودش بر نفس خود جنايت كرد، پس على (ع ) خنديد و فرمود: اى يونانى سالم ترين وقت بدن من الآن است ، و آنچه تو گمان كردى سم كشنده است به من ضررى نرساند، فرمود: پس چشمانت را بپوشان ، پوشاند، فرمود: باز كن ، باز كرد و به صورت على (ع ) نگاه كرد ديد سرخ و سفيد است ، و با قرمزى مخلوط شده ، و آن مرد چون او را ديد لرزيد، حضرت خنديد و فرمود: آن زردى كه گمان مى كردى در من است ، كجا است ؟
گفت : به خدا! گويا تو آن نيستى كه من قبلا ديدم ، آن وقت بسيار زرد بودى و اكنون گلگونى !
فرمود: پس زردى من به آن سمى كه خيال مى كردى كشنده من است بر طرف شد؛ و پاهايش را كشيد، و ساق هايش را برهنه كرد و فرمود: اما اين ساق هاى من پس تو گمان كردى من در حمل بار بر آنها بايد نسبت به بدنم مدارا كنم تا ساق هايم نشكند و من به تو مى گويم كه طب خدا بر خلاف طب تو است ، و دستش را به ستون چوبى بزرگى زد كه زير سقف آن مجلس ‍ بود و دو اطاق روى هم بالاى آن بود، و آن را حركت داده از جا كند و سطح و ديوارها و دو بالاخانه همه بلند شد و يونانى غش كرد.(83)طعام هاى غيبى 
74 - نعمت هاى بهشتى از آن شيعيان على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام حسين (ع ) مى فرمايد:((روزى پيش على (ع ) نشسته بوديم و در آن جا درخت انار خشكى بود. عده اى از دشمنان حضرت وارد شدند كه در بين آنها از دوستداران او نيز بودند. آنان به حضرت ، سلام كردند و امام فرمود:((بنشينيد)).
سپس فرمود:((امروز به شما معجزه اى نشان مى دهم كه مثل مائده در ميان بنى اسرائيل باشد)). آن گاه فرمود:((به درخت نگاه كنيد)). درخت خشكى بود كه ناگهان آب بر شاخه هايش جريان پيدا كرد و سبز شد و برگ آورد و ميوه هايش تا بالاى سر ما آمد.
سپس رو كرد به ما كه ما از دوستدارانش بوديم ، گفت : دستتان را دراز كنيد و از ميوه ها بچينيد و بخوريد. و ما نيز دست هاى خود را دراز كرديم و از انارها چيديم و خورديم . تا آن زمان ميوه اى به خوشمزگى آن نخورده بوديم . سپس به كسانى كه او را دشمن مى داشتند رو كردند و فرمود:((بچينيد و بخوريد)).
اما آنان وقتى كه دستشان را بالا بردند، انار بالا رفت و هيچ يك از آنها نتوانستند حتى يك انار بچيند! گفتند: يا اميرالمؤ منين ! چرا دست آنها رسيد ولى دست ما نرسيد؟
فرمود: ((بهشت نيز همين طور است ، فقط دست دوستان ما به نعمت هاى بهشتى مى رسد، نه دست دشمنان ما)).
آنان وقتى از منزل خارج شدند، گفتند: اين از سحر على بن ابى طالب ، كم است .
سلمان گفت : چه مى گوييد؟ سحر است يا شما نمى بينيد؟(84)

75 - دريافت آذوقه غيبى در صفين  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زمانى كه ماندن آن حضرت در صفين (براى جنگ با معاويه ) طولانى شد مردم به آن حضرت از تمام شدن توشه و علوفه شكايت كردند به طورى كه كسى از اصحاب آن حضرت چيزى كه قابل خوردن باشد نمى يافت ، پس ‍ آن حضرت فرمودند: فردا چيزى كه شما را كفايت كند مى رسد. چون صبح فردا شد آمدند و تقاضا نمودند كه چه شد وعده شما؟
آن حضرت بالاى تلّى كه در آنجا بود رفت و دعا نمود و از خداوند تعالى خواست كه طعام دهد آنها را و علف دهد حيوانات آنها را.
پس پايين آمد از تل و برگشت به مكان خود. هنوز آن حضرت به جاى خود آرام نگرفته بود كه آمدند قافله اى بعد از قافله ، بار آنها بود دو قسم گوشت و آرد و خرما بقدرى كه صحرا پر شد و صاحب شتران خالى كردند هر چه با آنها بود از طعام و هر چه با آنها بود از علف چهارپايان و لباس و پشگل گوسفند و سرگين خشك كه محتاج بودند به آنها براى طبخ سپس رفتند و معلوم نشد كه از كدام قريه آمده اند از انس بودند يا از جن و مردم تعجب نمودند از اين قضيه .(85)

76 - تبديل نان خشك به مرغ بريان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى مهمان على (ع ) شد، على (ع ) يك تكه نان خشك و كاسه اى كه در آن مقدارى آب باشد طلبيد، حاضر كردند، حضرت آن كاسه را جلو مهمان نهاد و قطعه اى از آن نان را در ميان كاسه گذاشت ، و به مهمان فرمود: بخور، مهمان آن نان را بيرون آورد و ناگاه ديد ران بريان شده پرنده است ، آن را خورد، على (ع ) بار ديگر قطعه نان خشكى در ميان آن كاسه نهاد و فرمود: بخور، مهمان آن را بيرون آورد، ديد قطعه حلوا است ، به على (ع ) عرض ‍ كرد: ((اى مولاى من ! نان خشك به كاسه مى نهى ، ولى من آن را به صورت غذاهاى متنوع مى يابم )).
امير مؤ منان (ع ) فرمود:
آرى اين نان خشك در ظاهر است ، و آن غذاهاى متنوع در باطن است ، سوگند به خدا كار ما همين گونه است .(86)

77 - سبز شدن درخت گلابى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حارث روايت كرده كه گفت : با اميرالمؤ منين (ع ) رفتيم تا به عاقول (نام زمينى است ) رسيد، و تنه درختى ديد كه پوستش ريخته بود و چوبش ‍ مانده بود، پس دستش را به آن زد و فرمود: به اذن خدا سرسبز و ميوه دار (به حال اول ) برگرد، ناگاه درخت را ديدم كه با شاخه هايش به جنبش آمد و ميوه اش گلابى بود، و چيديم ، و خورديم ، و با خود برداشتيم ، چون فردا صبح شد و صبح كرديم باز ديديم سبز است ، و گلابى دارد.(87)

78 - ديوار به سبب على (ع ) طلا مى شود 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نقل است از رياحى در بصره كه روزى حضرت امير(ع ) وارد منزل شدند در حالى كه گرسنه بودند و حضرت فاطمه (س ) نيز اظهار داشتند كه طعامى در منزل موجود نيست .
پس حضرت عباى خود را نزد يهودى كه در همسايگى آنها منزل داشت گرو گذاشته و مقدارى جو گرفتند. چون اميرالمؤ منين (ع ) به راه افتادند رو به منزل خود، يهودى حضرت را صدا زد و گفت : قسم مى دهم شما را صبر كنى تا از شما مسئله اى بپرسم .
سپس گفت : پسر عموى شما (يعنى پيغمبر اسلام (ص ) ) گمان مى كند اينكه او حبيب خدا و اشرف انبياء است چرا سؤ ال نمى كند از خداى تعالى كه شما را بضاعتى بدهد از اين فقر و فاقه كه در آن هستى نجات يابيد؟
چون كلام يهودى به آن جا رسيد على (ع ) سر مبارك به زير انداخت و تاءمل فرمود، بعدا سر بلند كرد و فرمود: اى برادر يهودى به خدا قسم از براى خداوند بندگانى است كه اگر از خدا تقاضا كنند كه اين ديوار را براى آنها طلا كند البته خواهد كرد، ناگاه ديوار به تلاءلو درآمد و مى درخشيد و طلاى خالص شد.
در اين هنگام على (ع ) اشاره كرد به ديوار و فرمود: قصد نداشتم تو را، خواستم مثلى زده باشم .
چون مرد يهودى اين بزرگى و بزرگوارى را از مولاى متقيان اميرالمؤ منين (ع ) مشاهده نمود نور اسلام در قلب او تابيد و مسلمان شد.(88)

7