9- يارى دهندگان على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رسول خدا(ص ) ابوذر غفارى را در پى على (ع ) فرستاد. ابوذر ديد در خانه على (ع ) آسيابى مى چرخد و چرخاننده اى پيدا نيست . به رسول اكرم (ص ) خبر داد.
حضرت فرمود: اى اباذر، ندانسته اى كه خدا را فرشتگانى است كه در پهنه گيتى روانند و ماءمور گشته اند كه آل محمد(ص ) را يارى دهند؟(89)

80 - طغيان فرات و انار بهشتى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان خلافت على (ع ) رود فرات طغيان كرد، مردم آمدند و از آن حضرت استمداد كردند. حضرت سوار مركبش شد و به طرف فرات حركت كرد. وقتى از محله ثقيف مى گذشت عده اى از جوانان نشسته بودند، با نگاه هاى خود ايشان را مورد تسخير قرار دادند.
حضرت متوجه شد و فرمود: ((اى بازماندگان قوم ثمود و اى متكبران ! شما جز عده اى اوباش لئيم نيستيد. من كجا و اين غلامان كجا!)).
پيرمردان قبيله گفتند: اينها جوانان جاهلى هستند ما را به گناه آنها نگير و ببخش .
حضرت فرمود: ((به شرطى مى بخشم كه وقتى برگشتم ، اين مجلس برپا نباشد و خرابى ها را درست كرده باشيد، و ناودان هايى را كه به كوچه مى ريزد برداشته باشيد، و چاله ها را پر نموده باشيد، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذيت آن ها مى شود)).
گفتند: به همه دستورات شما عمل مى كنيم . حضرت از آنجا گذشت و آنها نيز دستورات حضرت را اجرا كردند.
وقتى كه امام به فرات رسيد، دعا كرد و ضربه اى به آب زد، آب يك ذراع پايين رفت ، انارى را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند: آب از پل ، بالا رفته و اين انار را آورده است .
حضرت فرمود: ((اين انارى است از انارهاى بهشت . و ميوه هاى بهشت را در اين دنيا فقط پيامبر و وصى او بايد بخورند نه كس ديگر. اگر اين گونه نبود آن را بين شما تقسيم مى كردم )).(90)

81- سلمان و تقاضاى معجزه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سلمان گفت : ما همراه اميرالمؤ منين (ع ) بوديم كه به آن حضرت عرض ‍ كردم : اى سرور من ، دوست دارم چيزى از معجزات شما را ببينم .
فرمود: چه مى خواهى ؟
سلمان گفت : مى خواهم ناقه ثمود و معجزات ديگرى را به من نشان دهيد.
فرمود: چنين خواهم كرد. سپس به سرعت برخاسته ، داخل منزل شد و در حالى كه بر اسب سياهى سوار و بر دوشش قبايى سفيد و بر سرش كلاه سفيدى بود و به جانب من بيرون آمد و بانگ زد: اى قنبر، آن اسب را براى من بياور. قنبر اسب سياه ديگرى را بيرون آورد. پس فرمود: اى اباعبدالله سوار شو. سلمان گفت : بر آن سوار شدم ؛ دو بال به پهلويش چسبيده بود. پس امام (ع ) بر آن فرياد زد و در هوا اوج گرفت . به خدا سوگند، من صداى بال هاى ملايك و تسبيحشان را از زير عرش مى شنيدم . سپس از ساحل دريايى خروشان و مواج عبور كرديم . امام (ع ) با گوشه چشم ، نگاه غضب آلودى به آن كرد و دريا آرام شد.
گفتم : اى سرور من ، دريا با نظر شما از غليان افتاد.
فرمود: اى سلمان ترسيد كه در مورد آن فرمانى صادر نمايم . سپس دست مرا گرفت و بر روى آب حركت كرد و هر دو اسب به دنبال ما مى آمدند، بدون آنكه كسى زمام آنها را گرفته باشد. به خدا قسم قدم هاى ما و سم اسب هاتر نشد. پس ، از آن دريا گذشتيم و به جزيره اى رسيديم كه داراى درختها و ميوه ها و پرندگان و رودخانه هاى فراوانى بود. در آن جا درخت بزرگى را ديدم كه ميوه و گل و شكوفه نداشت . حضرت على (ع ) آن را با چوبى كه در دست داشت لرزاند. درخت شكافته شد و از آن ناقه اى بيرون آمد كه طولش هشتاد ذراع بود و به دنبالش بچه شترى بود. به من فرمود: به آن نزديك شو و از شير آن بنوش .
سلمان گفت : نزديك رفتم و از شيرش نوشيدم به اندازه اى كه سيراب شدم . شيرين تر از شهد و نرم تر از كره بود و من (به همان مقدار) كفايت كردم . فرمود: اين خوب است ؟ گفتم : اى سرور من خوب است . فرمود: از اين بهتر را مى خواهى به تو نشان دهم ؟ گفتم : بلى اى سرور. فرمود: فرياد كن اى حسناء بيرون بيا. پس بانك زدم ؛ ناقه اى بيرون آمد كه طولش صد و بيست و عرضش شصت ذراع بود، سرش از ياقوت سرخ و سينه اش از عنبر معطر و پاهايش از زمرد سبز و زمامش از ياقوت زرد و پهلوى راستش از طلا و پهلوى چپش از نقره و پستانش از مرواريد تازه بود. فرمود: اى سلمان از شيرش بنوش . پستانش را به دهان نهادم ؛ ناگاه ديدم عسل دوشيده مى شود، عسلى صاف و خالص . گفتم : اى سرور من ، اين براى كيست ؟ فرمود: اين براى تو و براى ساير مؤ منين از دوستان من است . سپس امام (ع ) به آن شتر فرمود: به سوى همان درخت بازگرد. فورا بازگشت و حضرت مرا در آن جزيره سير داد تا اين كه به درختى بزرگ رسيديم كه در زير آن درخت ، سفره اى گسترده شده و غذايى در ميان آن بود كه بوى مشك مى داد. ناگاه پرنده اى مانند كركس بزرگ ديدم . سلمان گفت : آن پرنده جهيد و بر حضرت سلام كرد و به جاى خودش برگشت . گفتم : اى سرور من ، اين مائده چيست ؟
فرمود: اين براى شيعيان و دوستان من تا روز قيامت در اين جا بر پا شده است . گفتم : اين پرنده چيست ؟ فرمود: ملك موكل بر آن است تا روز قيامت . گفتم : اى سرور من به تنهائى ؟ فرمود: خضر (ع ) هر روز يك بار از كنار آن مى گذرد.
سپس دست مرا گرفته و به درياى ديگرى برد. ما از آن عبور كرديم و من جزيره بزرگى را ديدم كه در آن قصرى بود كه يك خشت آن از طلا و يكى از نقره سفيد و كنگره هاى آن از عقيق زردرنگ بود و بر هر ركنى از قصر، هفتاد صف از ملايكه بودند. پس امام (ع ) بر يكى از اركان نشست و ملايكه به آن حضرت روى آوردند و سلام كردند. سپس به آنها اجازه داد و به جاى خودشان برگشتند. سلمان گفت : على (ع ) داخل قصر شد كه در آن ، درختان و ميوه ها و نهرها و پرندگان و گياهان رنگارنگ بود. امام (ع ) شروع به راه رفتن در آن قصر كرد تا اين كه به آخر آن رسيد و بر كنار بركه اى كه در بستان بود ايستاد سپس بر بالاى قصر آمد. در آن جا تختى از طلاى سرخ بود كه بر آن نشست و از آن جا بر قصر اشراف پيدا كرديم .
ناگاه درياى سياهى كه موج هاى بلندى مانند كوه هاى مرتفع داشت (هويدا گشت ) و امام (ع ) با گوشه چشم ، نگاهى غضب آلود به آن انداخت ؛ و دريا از غليان ايستاد گويى همانند كسى بود كه گناه كرده است ، گفتم : اى سرور من ، وقتى به دريا نگاه كردى ، از غليان باز ايستاد. فرمود: ترسيد مبادا در مورد آن فرمانى صادر نمايم . اى سلمان ، آيا مى دانى اين كدام دريا است ؟ گفتم : نه اى سرور من . فرمود: اين دريايى است كه فرعون و قومش در آن غرق شدند. همان شهرى كه (مورد عذاب الهى واقع شد) بر بال جبرييل حمل شد سپس جبرييل آن را به دريا انداخت و به قعر آن فرو رفت كه تا روز قيامت به انتهاى آن نخواهد رسيد. گفتم : اى سرور من ، آيا ما دو فرسخ سير كرده ايم ؟ فرمود: اى سلمان ، همانا من پنجاه هزار فرسخ سير كرده ام و دور دنيا را بيست مرتبه گشته ام .
گفتم : اى سرور من ، چگونه چنين (چيزى ممكن ) است ؟
فرمود: اى سلمان ، وقتى كه ذوالقرنين شرق و غرب عالم را گرديد و به سد ياءجوج و ماءجوج رسيد، پس چگونه اين كار را بر من سخت و دشوار است ، در حالى كه من اميرالمؤ منين و خليفه رسول خدا هستم . اى سلمان آيا قول خداى عزوجل را نخو