ست :
1 - تو پسر عموى رسول خدا(ص ) هستى 2 - تو داماد آن حضرت و همسر حضرت زهرا(س ) هستى 3 - تو پدر دو فرزند رسول خدا مى باشى 4 - تو نخستين فردى هستى كه به پيامبر(ص ) ايمان آوردى 5 - تو بزرگ ترين مرد از مجاهدان اسلام بوده و سهم تو در جهاد با كفار، از همه بيشتر است .
بنابراين اگر فرمان دهى تا كوه را از جاى بركنيم ، و دريا را از آب تهى سازيم تا جان بر تن داريم سر از فرمان تو برنتابيم و دوستانت را يارى نموده و با دشمنانت ، دشمن مى باشيم )).
امير مؤ منان (ع ) براى اين دوست مخلص خود چنين دعا كرد:
((اللهم نور قلبه بالتقوى و اهده الى صراط مستقيم :))
((خداوندا! قلب او را به تقوى و پاكى منور گردان و به راه راست هدايتش ‍ كن )).
سپس فرمود: ((اى ((عمرو!)) كاش صد تن در لشكر من مانند تو وجود داشت .)).(94)
عمرو بن حمق سرانجام به دستور معاويه به شهادت رسيد و سرش را از بدن جدا كردند و به نيزه زدند و براى همسرش آمنه كه در زندان بود فرستادند.
امير مؤ منان على (ع ) روزى به او فرمود: ((تو را بعد از من مى كشند، و سرت را از تن جدا كرده و مى گردانند و اين سر، نخستين سرى است كه در تاريخ اسلام ، از جايى به جاى ديگر منتقل مى شود، واى بر قاتل تو)).(95)
همان گونه كه على (ع ) خبر داده بود، واقع شد، و ((عمرو)) با اين كه مى دانست به دشوارى هاى بسيار گرفتار مى شود، با كمال قدرت و صلابت به راه خود ادامه داد و لحظه اى از خط على (ع ) خارج نشد، و دعاى على (ع ) در وجود او ديده مى شد، او هم دلى پاك و نورانى داشت و هم تا دم مرگ ، در راه راست گام برداشت .

85 - شهادت عمرو بن حمق  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جابر بن عبدالله انصارى گفت : رسول خدا(ص ) سريه اى را (به منطقه اى ) گسيل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمينى مى رسيد كه حركت شما در آن سرزمين به طول نمى انجامد. پس وقتى كه بدانجا رسيد، به سمت چپ برويد و در آن جا (در ساقيه ) به مرد فاضل نيكوكارى برخورد مى كند و از او مى خواهيد كه راه را به شما نشان دهد و او از راهنمايى كردن شما قبل از اين كه از طعامش بخوريد، سرباز مى زند. گوسفندى را براى شما ذبح مى كند و به شما طعام مى دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان مى دهد پس از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد كه من در مدينه ظهور كرده ام . آنها رفتند و هنگامى كه در همان وقت معين به آن محل رسيدند، راه را گم كردند. يكى از آنها گفت : آيا رسول خدا(ص ) به شما نفرمود كه به سمت چپ برويد؟ و آنها چنين كردند و به مردى برخورد كردند كه رسول خدا(ص ) وصف نموده بود از او راه را پرسيدند. مرد گفت : راه را به شما نشان نمى دهم ، مگر اين كه از غذاى من بخوريد.
سپس براى آنها گوسفندى ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت : آيا رسول خدا(ص ) در مدينه ظهور كرده است ؟ گفتند: بلى و سلام رسول خدا(ص ) را به او رساندند. آن شخص ، قيمى براى كارهاى خود قرار داد و به سوى رسول خدا(ص ) رفت : او عمرو بن حمق خزاعى ... بود. مدتى نزد آن جناب ماند و رسول خدا(ص ) به او فرمود: برگرد به آن محلى كه از آن جا به سوى من هجرت كردى تا زمانى كه برادرم اميرالمؤ منين (ع ) به كوفه نزول اجلال فرمايد و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (اميرالمؤ منين (ع ) ) بيا.
عمرو بن حمق به دنبال كار خود رفت تا اين كه اميرالمؤ منين (ع ) به كوفه تشريف آورد و او نزد اميرالمؤ منين (ع ) آمد و با آن حضرت در كوفه اقامت جست . روزى اميرالمؤ منين (ع ) نشسته بود و عمرو در مقابلش . حضرت به او فرمود: اى عمرو آيا خانه دارى ؟
گفت : بلى .
فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازديان (قبيله ازد) كن . در آينده اگر من از دنيا بروم ، به دنبال تو مى گردند و ازديان از پى تو مى آيند تا اين كه از كوفه به طرف موصل خارج شوى . در مسيرت به مرد نصرانى فلجى برخورد مى كنى و نزدش مى نشينى و از او آب مى طلبى و او تو را سيراب مى كند. از وضعت مى پرسد و تو به او خبر مى دهى . پس او را به اسلام دعوت كن و او احتمالا اسلام مى آورد. وقتى اسلام آورد، دستت را بر روى زانوهايش ‍ بكش و او در حالى كه سلامت خود را بازيافته و مسلمان شده ، از جا برمى خيزد و از تو پيروى مى كند. در ادامه راه به مردى نابينا كه در كنار جاده نشسته برخورد مى كنى و از او آب مى طلبى . او هم تو را سقايت مى كند. به او بگو كه معاويه به خاطر ايمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولايت من و خير خواهى از براى خدا در دينت ، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله كند. پس او را به اسلام دعوت كن كه حتما اسلام مى آورد. پس دستت را بر چشمان او بكش كه به اذن خدا، نابينا مى گردد. پس آن دو به دنبال تو مى آيند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمين دفن خواهند كرد. سپس به ديرى در كنار نهرى كه به آن دجله گفته مى شود مى روى . در آن جا صديقى است كه پاره اى از علوم مسيح (ع ) را مى داند. او را يار و ياور بر سر خود نمى يابى ، تا اين كه خداوند او را بر اعانت تو هدايت كند. وقتى لشكريان ابن ام الحكم ، كه او خليفه معاويه در جزيره است و ساكن در موصل مى باشد، تو را بيابد نزد همان صديق كه در دير واقع در بلندى هاى موصل است برو و او را صدا بزن . او امتناع مى كند، پس اسم اعظم خداى تعالى را كه به تو ياد دادم ، به او بگو (كه در اثر ذكر اين اسم ) دير براى تو پايين مى آيد تا اين كه به بالاى آن مى رسى و هنگامى كه آن راهب صديق تو را ببيند، به شاگردى كه همراه اوست مى گويد: اكنون زمان حضرت مسيح نيست . محمد(ص ) هم كه رحلت فرموده و وصى اش هم در كوفه به شهادت رسيده ، پس اين ، شخص ‍ كريمى از حواريين آن جناب است .
سپس راهب با خشوع و فروتنى به نزد تو مى آيد و مى گويد: اى شخص ‍ بزرگ ، تو مرا در منزلتى قرار دادى كه استحقاق آن را ندارم . اكنون مرا به چه امر مى كنى ؟ و به او مى گويى اين دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان كن و از فراز دير، نظر كن كه چه مى بينى . وقتى كه به تو بگويد: همانا اسب سواران بسيارى را مى بينم كه به جانب ما مى آيند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دير پايين بيا و اسبت را سوار شو و به طرف غارى در كنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان مى دارد در حالى كه در ميان آن جن و انس هاى فاسقى هستند. هنگامى كه در آن جا پنهان شدى ، يكى از جن هاى فاسق و سركش ، تو را مى شناسد و به صورت ماهى سياهى در نزد تو ظاهر مى شود و تو را مى گزد كه باعث ضعف شديد تو مى شود و اسب تو فرار مى كند و آن لشكريان به طرف تو مى شتابند و مى گويند: اين اسب عمرو است و به دنبال رد پاى اسب مى آيند. وقتى كه آنها را در پايين غار مشاهده كردى ، به طرف آنها بيرون بيا و در حالى كه بين جاده و دجله قرار مى گيرى ، در آن قسمت از زمين ، منتظر آنها بايست . همانا خداى تعالى ، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده . پس با شمشيرت ، هر چه قدرت دارى از آنها بكش تا اين كه مرگ تو فرا رسد. وقتى كه بر تو غلبه نمايند، سرت را بريده و بر نيزه مى كنند، به نزد معاويه مى برند و سر تو، اولين سرى است در اسلام كه از 