 را معرفى كند و ما ((حجاج را معرفى كنيم ، در اين مسابقه ، برنده خواهيم شد.(100)
و بعضى اين مطلب را به ((شعبى )) نسبت مى دهند.(101)
وقتى حجاج ، سعيد بن جبير مفسر عالى قدر، كميل بن زياد، يار رازدار اميرمؤ منان على (ع ) را كشت . روزى به اطرافيان خويش گفت :
((بسيار مايلم براى خدا به يكى از اصحاب على (ع ) دست يابم و خونش ‍ را بريزم )).
اطرافيان گفتند: ما كسى را جز قنبر كه قديمى ترين رفيق و خادم على (ع ) است و هميشه چون سايه على (ع ) دنبال او بود، سراغ نداريم .
حجاج ماءمورين مخفى خود را فرستاد، و قنبر را دستگير كرده نزد حجاج آوردند بين حجاج و قنبر اين گونه گفتگو شد:
حجاج - تو قنبر هستى ، و كنيه تو ((ابو همدان )) است ؟
قنبر - آرى .
حجاج - تو بنده على هستى ؟
قنبر - من بنده خدا هستم - ولى على (ع ) ولى نعمت من است .
حجاج - اى قنبر! از دين و مرام على (ع ) بيزارى بجوى ، تا در امان باشى .
قنبر - اگر دين و مرام على (ع ) به گونه اى است كه بايد از آن بيزارى جست ، تو بهتر از آن را براى من پيدا كن تا از دين على بيزارى بجويم .
حجاج - اكنون كه از دين على (ع ) بيزارى نمى جويى ، قتل تو واجب است ، و هر نوع كشتن را خودت اختيار مى كنى بگو همان گونه تو را بكشيم .
قنبر - هر گونه كه مرا به قتل رسانى ، همان گونه در قيامت قصاص مى كنم ، ولى مولايم على (ع ) به من فرموده كه در راه محبت او، مثل گوسفند مرا ذبح مى كنند.
حجاج - على (ع ) براى تو نوع كشتن خوبى خبر داده است ، همان گونه تو را خواهم كشت .
آن گاه حجاج دستور داد، جلادان خون آشامش ، قنبر را مثل گوسفند، ذبح كرده و سرش را از بدنش جدا نمودند.
بعضى مى نويسند: از جمله سؤ الات حجاج به قنبر اين بود، پرسيد: تو در خدمت على (ع ) چه مى كردى ؟
قنبر: از خدمات من اين بود كه آب وضويش را آماده مى كردم .
حجاج - پس از آن كه على (ع ) از وضو فارغ مى شد چه مى گفت ؟
قنبر - مولايم على (ع ) در اين موقع اين دو آيه (44 و 45 سوره انعام ) را مى خواند:
فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شيى حتى اذا فرحوا بما اوتوا، اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين .
((وقتى كه پيروان شيطان تمام تذكرات ما را فراموش كردند، درهاى هر نعمتى را به روى گشوديم ، تا (كاملا) خوشحال شدند. (و دل به آنها بستند) ناگهان آنها را گرفتيم (و سخت مجازات كرديم )، در اين هنگام ، همه ماءيوس ‍ شدند (و درهاى اميد به روى آنها بسته شد) - و به اين ترتيب دنباله (زندگى ) جمعيتى كه ستم كرده بودند قطع شد و ستايش مخصوص ‍ خداوندى است كه پروردگار جهانيان است )).
حجاج - گمان مى كنم اين آيه را بر ما تاءويل مى كرد، و منظور از مضمون آيه ما بوديم ؟!
قنبر - آرى همين طور است .
حجاج خشمگين شد و ديگر به قنبر مهلت نداد تا با سخنان آتشين و كوبنده اش ، او را خوار و سركوب كند. به دستور او، ميرغضب ها به سر قنبر ريختند، و آن غلام عاشق و شيفته على (ع ) را مثل گوسفند ذبح كردند، و او اين چنين قهرمانانه ، شربت گواراى شهادت را نوشيد و مرغ روحش به بهشت جاودان پرواز كرد.

89 - شهادت كميل  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه حجاج به امارت رسيد، عزيمت قتل كميل بن زياد نمود وى فرار كرد حجاج دستور داد مقررى طايفه نخع را كه از بيت المال داشتند قطع نمودند.
كميل كه از اين قضيه اطلاع پيدا كرد با خود گفت : من پير سالخورده اى هستم و عمر من به پايان رسيده ، مناسب نيست براى دست پيدا نكردن بر من شهريه و مقررى خويشاوندان من قطع بشود به همين مناسبت خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفى كرد. چون حجاج او را ديد گفت : مى خواستم ماءمورى گسيل كنم و تو را دستگير نمايم ، اينك كه خود به قربانگاه آمدى .
كميل گفت : اى حجاج دندانهاى خود را براى ريختن خون من تيز مى كنى ، بناى خانه خود را بدين جهت منهدم مساز. سوگند به خدا از عمر من اندك مدتى كه مانند آخرين غبارى است كه از اندكى تاب رسيدن به اوايل خود را ندارد بيش نمانده ، هر كار دلت مى خواهد انجام بده زيرا وعده گاه خدا نزديك و پس از قتل من حساب است و مولاى من على (ع ) اطلاع داده كه تو كشنده منى .
حجاج گفت : اكنون حجت بر تو تمام است . كميل گفت : در صورتى حجت بر من تمام خواهد شد كه قاضى تو باشى با آن كه امر قضا به دست ديگرى است . حجاج گفت : آرى حجت بر او تمام است زيرا تو هم قدم با آنها بودى كه گردن عثمان را زدند.
اين پيشامد نيز از اخبارى است كه سنى ها از ثقات خود روايت كرده و خاصه نيز با آنها همكارى نموده و مضمون آن از جمله معجزات و بينات است .(102)

90 - شهادت مزرع  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوالعاليه گويد: مزرع بن عبدالله گفت : از على (ع ) شنيدم مى فرمود: سوگند به خدا لشكرى به جانب شما مى آيند و چون در بيداء وارد شوند زمين آنها را فرو برد. راوى گويد: گفتم : سخن از غيب مى گويى . جواب داد: جاى تعجب نيست سخن مرا از خاطر مبر تا صدق آن براى تو آشكار شود و بدانى كه على (ع ) راست فرموده است .
و نيز هم گفت : مردى را دستگير مى كنند و او را مى كشند و در ميان دو غرفه از غرفه هاى مسجد به دار مى آويزند. باز گفتم : خبر از غيب مى دهى ؟ جواب داد: ثقه امين اميرالمؤ منين (ع ) از پيشامد چنين مردى اطلاع داده است .
ابوالعاليه گويد: هفته اى از اين قضيه نگذشت كه مزرع را دستگير كرده كشتند و همان جا به دار آويختند.(103)

91 - خبر دادن على (ع ) از شهادت ميثم تمار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ميثم تمار غلام يك زن بود، اميرالمؤ منين او را خريد و آزاد كرد. پرسيد: ((اسمت چيست ؟))
گفت : سالم .
فرمود: ((رسول خدا(ص ) به من خبر داد كه در ميان عجم ، نامى كه پدرت براى تو گذاشته است ((ميثم )) است )).
ميثم گفت : خدا و رسولش راست گفته اند، تو نيز راست گفتى . آرى ، اسم من ميثم است .
حضرت فرمود: ((به نامى كه رسول خدا(ص ) تو را با آن خوانده برگرد و كنيه ات ابى سالم باشد. و بعد از اين تو را دستگير مى كنند و به دار مى آويزند)). همانطور هم شد.(104)

92 - كيفيت شهادت ميثم تمار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى على (ع ) به ميثم تمار فرمود: تو پس از من دستگير مى شوى و به دار آويخته مى گردى و با حربه اى واقع خواهى شد، روز سوم خون از دهان و بينى تو جارى خواهد گرديد، چنان چه محاسنت را رنگين خواهد كرد اينك منتظر همان خضاب باش و تو را به در خانه عمرو بن حريث به دار مى آويزند و تو دهمين نفرى هستى كه مصلوب مى شوى و چوب دار تو از ديگران كوتاه تر و نزديك تر به بيت تطهير است . اينك بيا تا درخت خرمايى را كه بر آن صليب مى شوى به تو نشان دهم ، على (ع ) درخت را به او نشان داد و او روزها مى آمد و در زير آن نماز مى گذارد و مى گفت : خدا به تو بركت دهد اى درخت خرما كه براى تو آفريده شده ام و تو براى خاطر من آبيارى گرديده اى و پيوسته متفقد آن نخله بود تا هنگامى كه قطع شد و وى از محل صلب خود با اطلاع گرديد. ميثم هرگاه عمرو بن حريث را مى ديد مى گفت : من همسايه تو خواهم بود، همسايگى را خوب مراعات كن ، عمرو كه از قضيه بى خبر بود مى گفت چنان مى كنم