نقيا)) (روستايى در نواحى فرات كوفه ) دو ماه تبعيد مى كنم تا در آن جا بين يهود قضاوت كنى )).
ولى در همان ايام ، امام على (ع ) به شهادت رسيد.
وقتى كه مختار در سال 67 هجرى روى كار آمد، شريح را طلبيد و به او گفت : امام على (ع ) در فلان روز به تو چه گفت ؟
شريح جريان تبعيد را بازگو كرد.
مختار گفت : سوگند به خدا نبايد در كوفه بمانى به روستاى ((بانقيا)) برو و در آن جا بين يهوديان قضاوت كن ، او به آن جا تبعيد شد و دو ماه بين يهود قضاوت كرد و سپس بازگشت .(140)

127 - على (ع ) و مروان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى مى گويد: بعد از جنگ بصره ، خدمت على (ع ) بودم . ابن عباس آمد و گفت : خواسته اى دارى .
حضرت فرمود: ((آمدى براى مروان بن حكم امان بگيرى ؟)).
ابن عباس گفت : بلى ، آمدم براى او امان بگيرم .
حضرت فرمود: ((به او امان دادم ولى برو او را به ترك خود سوار كن و اينجا بياور تا دليل شود و صولتش بشكند)).
وقتى كه ابن عباس او را بر ترك خود سوار كرد و آورد حضرت فرمود:((بيعت كن ، وقتى كه دستش را دراز كرد تا بيعت كند، حضرت دستش را كشيد و فرمود: آن دست يهودى است اگر بيست بار هم بيعت كند، بيعتش را مى شكند.
سپس فرمود: اى پسر حكم ! ترسيدى كه سرت را در اين جنگ از دست بدهى ؟ نه به خدا سوگند تو نمى ميرى تا از صلب تو فلان و فلان در آيند و چندين سال بر اين ملت ، ظلم كنند)).(141)

128 - مسلمان شدن جوان يهودى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام رضا (ع ) از پدرانش نقل مى كند كه : جوانى يهودى پيش ابوبكر آمد و گفت : السلام عليك يا ابابكر! مردم به او هجوم آوردند و گفتند: چرا او را خليفه نخواندى ؟!
ابوبكر گفت : چه مى خواهى ؟
گفت : پدرم بر دين يهود مرده و اموال زيادى بر جاى نهاده است ، ولى ما جاى آنها را نمى دانيم . اگر جاى آن اموال رل بگويى ، به دست تو مسلمان مى شوم . و غلامت مى گردم و يك سوم مالم را به تو مى دهم و يك سوم آن را به مهاجر و انصار مى بخشم و يك سوم ديگر را خودم بر مى دارم .
ابوبكر گفت : اى خبث ! جز خدا، هيچ كس از غيب خبر ندارد. ابوبكر برخاست و رفت .
يهودى پيش عمر رفت و بر او سلام كرد و گفت : پيش ابوبكر رفتم و از او چيزى را سؤ ال كردم ولى ماءيوس برگشتم ، و اكنون از تو مى پرسم و جريان را گفت . عمر نيز گفت : غير از خدا كسى غيب را نمى داند.
عاقبت ، جوان يهودى در مسجد پيامبر پيش على (ع ) رفت و گفت : السلام عليك يا اميرالمؤ منين ! و اين سخن را به گونه اى گفت كه ابوبكر و عمر نيز شنيدند.
مردم او را زدند و گفتند: اى خبيث ! چرا بر على ، همچون ابوبكر سلام نمى كنى ، مگر نمى دانى كه ابوبكر خليفه است .
يهودى گفت : به خدا سوگند از طرف خود اين گونه نگفتم ، بلكه در تورات اسم او را اين گونه ديدم .
حضرت فرمود: چه مى خواهى ؟
جوان گفت : پدرم بر دين يهود مرد و اموال زيادى را باقى گذاشت ولى جاى آن را به ما نگفت . اگر آنها را بيرون بياورى به دست تو ايمان مى آورم .
حضرت فرمود: به آن چه مى گويى پايبند هستى ؟
جوان گفت : بلى خدا و ملايكه و تمام حاضران را شاهد مى گيرم .
حضرت برگ سفيدى خواست و چيزى در آن نوشت . سپس فرمود:((آيا مى توانى خوب بنويسى ؟)).
جوان يهودى گفت : بلى .
فرمود: لوحه هايى را با خودت بردار و به طرف يمن برو، وقتى آنجا رسيدى صحراى برهوت را بپرس . وقتى كه آنجا رفتى ، هنگام غروب خورشيد، بنشين . كلاغ هايى مى آيند كه منقارشان سياه و سروصدا مى كنند و دنبال آب مى روند. وقتى كه آنها را ديدى اسم پدرت را ببر و بگو: اى فلانى ! من فرستاده وصى محمد(ص ) هستم ، با من سخن بگو! پدرت جوابت را مى دهد از گنجينه ها سؤ ال كن ، جايش را مى گويد و هر چه گفت بنويس . وقتى كه به خيبر برگشتى ، هر آنچه در آنها نوشته اى عمل كن )).
يهودى رفت تا اين كه به يمن رسيد و در جايى كه على (ع ) فرموده بود نشست و كلاغ هاى سياهى آمدند و صدا كردند. جوان يهودى نام پدرش را برد. پدرش جواب داد و گفت : واى بر تو چه چيزى تو را به اينجا آورده ؟ چون اينجا يكى از جاهاى اهل جهنم است .
پسرش گفت : آمدم جاى گنج ها را از تو بپرسم كه كجا مخفى كرده اى .
گفت : در فلان باغ در فلان مكان در فلان ديوار. جوان همه را نوشت . آن گاه پدرش گفت : واى بر تو! از محمد(ص ) پيروى كن . كلاغ ها برگشتند. و جوان يهودى به سوى خيبر روانه شد و غلامان و نوكران و شتر و جوال ها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت و گنج هايى كه در ظرف هاى نقره و ظرف هاى طلا بود را بيرون آوردند، سپس آنها را بر دراز گوش بار كردند و خدمت على (ع ) آوردند.
جوان نزد على (ع ) شهادتين را گفت و مسلمان شد و گفت : براستى كه تو وصى محمد(ص ) هستى و به حق اميرالمؤ منين هستى ، چنانچه اين گونه ناميده شده اى . اين كاروان و درهم ها و دينارها را در جايى كه خدا به تو دستور داده مصرف كن .
مردم جمع شدند و گفتند: اين را چگونه دانستى ؟
حضرت فرمود: ((از رسول خدا(ص ) شنيده ام . اگر مى خواهيد بالاتر از اين را نيز به شما خبر دهم )).
گفتند: بلى .
فرمود:((روزى با رسول خدا(ص ) زير يك سقف نشسته بوديم ، و من شصت و شش جاى پا شمردم كه همه آنها مال ملايكه بودند و تمام جاى پاى آنها را مى شناختم و اسم و خصوصيات و زبان يك يك آنها را هم مى دانستم )).(142)

129 - پيش بينى از بين رفتن خوارج  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از سپاهيان على (ع ) نزد امام آمد و گفت :
((زيد بن حصين را كشتم )) امام پرسيد:
((بدو چه گفتى و او به تو چه گفت .)) پاسخ داد، بدو گفتم :
((دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ .))
((او به تو چه گفت ؟))
گفت : ((ستعلم اينا اءولى بها صليا.))(143)
پس از پايان جنگ از على (ع ) پرسيدند: ((همه آنها كشته شدند؟)) فرمود:
((نه به خدا كه نطفه هايند در پشت هاى مردان و زهدان هاى مادران . هرگاه مهترى از آنان سر برآورد او را براندازند چندانكه آخر كار، مال مردم ربايند و دست به دزدى يازند.))(144)(145)

130 - برخورد على (ع ) با اشعث  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از ((خرائج و جرائح )) نقل شده كه اشعث بن قيس اذن خواست كه در منزل على (ع ) وارد شود، قنبر او را اذن نداد، و لذا او بر بينى قنبر كوفت و از بينى او خون آمد.
حضرت از منزل بيرون آمد و گفت : (مالى و لك يا اشعث )؟ اى اشعث ، من با تو چه كرده ام كه چنين مى كنى اى اشعث ؟ به خداى كه اگر از پهلوى غلام ثقيف عبور كنى ، موهاى اسافل اعضاى بدن تو به لرزه درمى آيد.
گفت : غلام ثقيف كيست ؟
فرمود: غلامى است كه حكومت آنها را به دست مى گيرد، و هيچ خانه اى در عرب باقى نمى ماند مگر آن كه ذلت و خوارى و پستى را در آن وارد مى سازد.
راوى در اين خبر مى گويد: مراد از غلام ثقيف ، حجاج بن يوسف ثقفى است كه در سنه هفتاد و پنج به ولايت كوفه رسيد و بيست سال حكومت كرد و در سنه نود و پنج از دنيا رفت .(146)

131 - پيش بينى هفتاد سال بلا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوحمزه ثمالى از عمرو بن حمق ، نقل مى كند: هنگامى كه على (ع ) در مسجد كوفه ضربت خورد، بر او وارد شدم و گفتم : نترس اين فقط يك خراش است !
فرمود: ((قسم به جانم از شما جدا مى شوم و تا سال هفتاد بلا مى آيد)).
پرسيدم : آيا ب