د از بلا، نعمت نازل مى شود.
امام جواب نداد و از هوش رفت و ام كلثوم گريه مى كرد. وقتى كه به هوش ‍ آمد، فرمود: اى ام كلثوم ! چرا مرا اذيت مى كنى . آنچه را كه من مى بينم اگر تو ببينى گريه نمى كنى ملايكه در آسمان هاى هفتگانه پشت سر هم ايستاده اند و پيامبران نيز همان گونه و به من مى گويند: يا على بيا چيزى كه در پيش رو دارى بهتر از چيزى است كه اكنون در آن به سر مى برى .
من گفتم : يا اميرالمؤ منين ! فرمودى تا سال هفتاد بلا مى آيد، آيا بعد از سال هفتاد، فراوانى خواهد بود؟
فرمود: بلى بعد از بلا فراوانى است ((يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب )).(147)
ابوحمزه مى گويد: به امام باقر(ع ) گفتم : على (ع ) فرموده بود كه تا سال هفتاد مردم در بلا خواهند بود و مثل اين كه گفته بود بعد از سال هفتاد، دوران نعمت و فراوانى خواهد رسيد. ولى سال هفتاد و ما فراوانى نديديم .
امام فرمود: خداوند متعال تا سال هفتاد بلا را تعيين كرده بود ولى وقتى كه امام حسين (ع ) شهيد شد، خشم خدا بر اهل زمين شدت گرفت و بلا را تا سال صد و چهل به تاءخير انداخته و زمانى براى آن تعيين نكرد. ((يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب )).
ابوحمزه مى گويد: از امام صادق (ع ) نيز پرسيدم او نيز همين جواب را داد.(148)

132 - وحشت يكى از ياران در جنگ صفين  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زاذان و عده ديگرى از اصحاب على (ع ) نقل مى كنند كه با آن حضرت در جنگ صفين بوديم و هنگامى كه با لشكر معاويه مى جنگيد، مردى از سمت راست لشكر آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ! در اين سمت آشوب به پا شده است .
حضرت فرمود: ((به جاى خود برگرد)).
مرد برگشت و بار دوم آمد و همان جمله را تكرار كرد.
باز هم حضرت فرمود: ((به جاى خود برگرد)).
بار سوم نيز آمد و مثل اين كه زمين بر او تنگ شده بود، جمله قبلى را تكرار كرد.
حضرت فرمود: بايست . مرد ايستاد. على (ع ) فرمود: مالك كجاست ؟
مالك گفت : لبيك يا اميرالمؤ منين !
حضرت فرمود: سمت چپ لشكر معاويه را مى بينى ؟
گفت : بلى .
فرمود: ((آن شخص سوار بر اسب تربيت شده را مى بينى ؟)).
گفت : بلى .
فرمود: ((برو و سر او را بياور)).
مالك اشتر به آن شخص نزديك شد و گردنش را زد و سرش را آورد و جلو اميرالمؤ منين (ع ) انداخت .
حضرت رو كرد به آن مرد و فرمود: تو را به خدا قسم ! آيا اين شخص را ديدى و ترس او در قلبت افتاد و آشوبى در ميان ياران خود ديدى ؟
گفت : بلى .
حضرت فرمود: رسول خدا(ص ) از اين واقعه خبر داده بود. آن گاه به آن مرد فرمود: ((برگرد به جاى خود)).(149)

133 - خبر على (ع ) از آينده  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مالك بن ضمره گويد: از اميرالمؤ منين على (ع ) شنيدم كه مى فرمود: آگاه باشيد كه شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهيد گرفت (شما را در شرايطى قرار مى دهند كه اقدام به لعن و دروغزن خواندن من مى كنيد)، پس هر كس مرا از روى كراهت و عدم رضايت قبلى لعن كند و خداوند ناراضى بودن او را بدين كار از دلش بداند من و او با هم بر محمد(ص ) وارد مى شويم ، و هر كس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نكند، به اندازه زمان پرتاب يك تير با يك چشم به هم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر كس با رضايت و خوشحالى مرا لعن كند حجابى ميان او و (عذاب ) خداوند (يا حجتى ميان او و خداوند) نخواهد بود، و حجت و دليلى بر پيشگاه محمد(ص ) ندارد.
هان بدانيد كه محمد(ص ) روزى دست مرا گرفت و فرمود: هر كس با اين پنج (انگشت ) بيعت كند، و در حالى كه تو را دوست مى دارد بميرد، حقا به عهد و به تكليف خود عمل نموده ، و هر كس در حالى كه تو را دشمن مى دارد بميرد همانا به مرگ دوران جاهليت مرده است ، و به تمام آن چه كه در اسلام عمل نموده ، و هر كس در حالى كه تو را دشمن مى دارد بميرد همانا به مرگ دوران جاهليت مرده است ، و به تمام آن چه كه در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غيره ) مورد محاسبه قرار گيرد، و اگر در حالى كه تو را دوست مى دارد پس از تو زنده بماند، تا آن گاه كه خورشيد طلوع و غروب مى كند خداوند كارهاى او را به امن و ايمان پايان خواهد داد.(150)

134 - توجه به دوستى با اولادش  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از مناقب ابن شهر آشوب نقل است كه على (ع ) در خطبه اى اشاره فرمود به حالات خلفاء بنى عباس و از جمله كلمات حضرت در اين خطبه است شانزدهمى آنها به صله رحم نزديكتر است تا بقيه آنها و همين طور بود كه على (ع ) فرمود: شانزدهمى آنها معتضد بالله است .
در خواب ديد مردى را كه آمد نزديك دجله پس دست خود را به سوى دجله دراز كرد تمام آب هاى دجله در دست او جمع شد، سپس كف دست خود را باز كرد پس آب جوشيدن گرفت از كف دست او و سؤ ال نمود از معتضد آيا مرا مى شناسى ؟ گفت : نه ، فرمود: منم على بن ابى طالب چون خلافت به تو رسيد با اولاد من نيكى كن .
چون به خلافت رسيد دوستى كرد با علويين و سادات و لذا وصف فرمود على (ع ) را به صله رحم .(151)

135 - على (ع ) در ذى قار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در آستانه جنگ جمل ، هنگامى كه اميرمؤ منان على (ع ) همراه سپاه خود به ذى قار رسيدند در آن جا ماندند تا ياران آن حضرت از كوفه برسند و با هم به سمت بصره حركت نمايند، قبلا امام حسين (ع ) و مالك اشتر براى بسيج مردم به كوفه رفته بودند. على (ع ) در ذى قار خبر داد و فرمود: ((به زودى دوازده هزار و يك نفر از كوفه به ما مى پيوندند.)) طولى نكشيد سپاهى از كوفه براى يارى على (ع ) فرا رسيدند، آنها را شمردند دوازده هزار و يك نفر بودند.(152)

136 - حديث حبابه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رُشَيْد هجرى گفت : من و ابوعبدالله سليمان و ابوعبدالرحمان قيس بن ورقا و ابوالقاسم مالك بن سهل بن حنيف در محضر اميرالمؤ منين (ع ) در مدينه بوديم كه ام النداء حبابه و البيه در حالى كه كوزه اى پهن و بزرگ بر سر داشت و لباس رنگى پوشيده و قرآنى را حمايل خويش ساخته و در دستش ‍ تسبيحى از سنگ ريزه و هسته (خرما) بود، بر على (ع ) وارد شد و سلام كرد و گريست و گفت : يا اميرالمؤ منين (ع )، آه و افسوس از فقدان شما و حسرت و اندوه بر غايب شدن شما به خاطر حظ و بهره اى كه (با نبود شما) از دست مى رود. اى اميرالمؤ منين (ع )، از شما روى بر نمى گرداند و غافل نمى شود، هر كس كه خدا برايش مشيت و اراده (خير) دارد. همانا امر من ، بدين گونه است كه بر يقين و روشنى و حقيقت هستم . با شما ملاقات مى كنم در حالى كه شما هر آن چه را قصد مى دارم مى دانيد.
على (ع ) دست راستش را به سوى او دراز كرد و از دست او سنگ ريزه سفيدى را كه مى درخشيد و جلاء و شفافيتش مشهود بود، گرفت و انگشترش را از دستش درآورد و سنگ ريزه را مهر كرد و فرمود: اى حبابه ، اين خواسته تو از من است . حبابه گفت : آرى به خدا سوگند يا اميرالمؤ منين (ع )، اين همان چيزى است كه از شما مى خواستم ؛ زيرا شنيده ام شيعيان بعد از شما متفرق مى شوند و با يكديگر اختلاف مى كنند. پس دليلى خواستم تا اگر بعد از شما زندگى نمايم - كه خدا به من عمر ندهد و اى كاش من و اهل و خويشانم فدايت شوم - هر گاه آن مطلبى را كه اشاره نمود