ن (ع ) برخاست و فرمود: راست گفته . به خدا سوگند آن مرد من هستم (من به خدا سوگند آن مرد هستم ).(154)

138 - سلام شير به على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از حضرت باقر (ع ) نقل است كه چون جويريه عازم حركت از كوفه شد على (ع ) باو فرمود آگاه باش در راه برخورد مى كنى به شيرى . عرض كرد: چه بايست كرد؟ آن حضرت فرمود: به او بگو مرا اميرالمؤ منين امان داده است از تو.
پس جويريه خارج شد از كوفه در بين راه ناگاه مشاهده كرد شيرى به سمت او مى آيد جويريه گفت : اى شير بدرستى كه اميرالمؤ منين على بن ابيطالب (ع ) مرا امان داده است از تو. جويريه گفت : چون كلام امير(ع ) را رساندم آن حيوان برگشت در حالى كه سرش را به زير انداخته بود و همهمه مى كرد تا آنكه در نى زار غايب شد.
و جويريه به دنبال حاجت خود رفت چون برگشت به محضر على (ع ) و قضيه را نقل كرد حضرت فرمود: چه گفتى با آن شير و چه گفت به تو.
جويريه عرض كرد: هر چه دستور داده بودى به او گفتم و به بركت فرمايش ‍ شما از من منصرف شد و اما آن چيزى كه آن حيوان گفت ، پس خدا و رسول و وصى او به آن داناترند. امير(ع ) فرمود: پشت كرد آن حيوان از تو در حالتى كه همهمه مى كرد. جويريه عرض كرد: درست فرمودى يا اميرالمؤ منين (ع ) جريان همين است كه فرمودى . پس على (ع ) فرمود: آن حيوان به تو گفت : وصى محمد(ص ) را از من برسان .(155)

139 - كشف راز مسجد عدن  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوبصير از امام صادق (ع ) نقل مى كند: عده اى مى خواستند در ساحل عدن مسجدى بسازند، اما وقتى كه كار مسجد به پايان مى رسيد، خراب مى شد و فرو مى ريخت . آن عده پيش ابوبكر آمدند، او گفت : بنا را محكم بگيريد. ولى باز هم خراب شد، دوباره آمدند. ابوبكر بالاى منبر رفت و خطبه اى خواند و مردم را قسم داد كه هر كس در اين مورد چيزى مى داند بگويد.
على (ع ) فرمود: طرف راست و چپ قبله را حفر نماييد، دو قبر پيدا مى شود كه روى آنها سنگى است و در آن نوشته شده :((من رضوى خواهر حيا، دختران تبع پادشاه يمن ، ما در حالى مرديم كه به خدا شك نورزيديم )). پس آنها را دريابيد و غسل دهيد و كفن نماييد و بر آنها نماز بخوانيد و دفن كنيد، سپس مسجد را بنا كنيد تا خراب نشود. همين كار را كردند و از آن پس ‍ ديگر مسجد خراب نشد.(156)(157)

140 - مسلمان شدن راهب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در راه جنگ نهروان ، لشكر اميرالمؤ منين (ع ) از ديرى (158) مى گذشتند پير ترسا (راهب مسيحى ) بر بالاى دير بود، نعره زد كه اى لشكر! پيشواى خود را بگوييد نزدم آيد؛ به امام اين خبر را رساندند، امام به طرف راهب آمد، وقتى نزديك شد، عرض كرد: اى سرور لشكر! كجا مى روى ؟!
امام فرمود: به جنگ دشمنان دين .
عرض كرد: در همين جا توقف كن و لشكر خود را بفرما كه متوجه جنگ مخالفان نشوند كه ستاره مسلمانان به خوشبختى نيست و اين ساعت طالع ندارد؛ چند روز صبر كنيد تا كوكب سعد شود، آن وقت حركت كنيد كه پيروز خواهيد شد.
امام فرمود: تو دعوى علم آسمانى مى كنى ، مرا از سير فلان ستاره خبر ده ؟ عرض كرد: اسمش را نشنيدم ؟!
امام سئوال از ستاره ديگرى كردند، باز ندانست ؛ فرمود: تو از آسمانها علم ندارى ، از احوال زمين مى پرسم ؛ آن جا كه ايستاده اى ، مى دانى در زير پاى تو چه چيزى مدفون است ؟ عرض كرد: نمى دانم .
فرمود: ظروفى است و فلان عدد، دينارهاى سكه دار و نقش دار در آن مى باشد.
عرض كرد: از كجا مى فرمايى ؟
فرمود: رسول خدا مرا خبر داده است . حتى فرموده : تو با اين قوم نهروانيان مى جنگى از لشكر توده نفر كشته و از لشكر دشمن ، كمتر از ده نفر فرار كنند.
راهب ، متحير شد و تعجب كرد؛ امام فرمود: زير قدم او را حفر كنيد؛ پس از كندن آن ظروف و دينارها كه نشانى هايش را امام فرمود يافتند؛ پس از مشاهده صدق كلام امام ، راهب به دست و پاى حضرت افتاد و مسلمان شد و سپس حضرت متوجه نهروان گرديد.(159)

141- مرگ جاسوس خوارج  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از سعيد بن جبير از اميرالمؤ منين (ع ) در حديثى روايت كرده كه : به يكى از دهقان هاى ايران كه او را از نحوست ستارگان ترساند (و گفت : امروز براى رفتن به جنگ خوب نيست ) خنديد و فرمود: مى دانى ديشب چه اتفاقى افتاده ؟ خانه اى در چين خراب شد و برج ماچين (: چين بزرگ ) فرو ريخت ، و حصار سرانديب ويران شد، و پيشواى روميان در اروميه شكست خورد، و حاكم يهود در ابلة (جايى است در بصره ) ناپديد شد، و مورچگان در وادى النمل (: رودى است در شام يا طائف كه مورچه زيادى دارد) به هيجان آمدند، و پادشاه آفريقا مرد، آيا تو اينها را مى دانستى ؟
گفت : نه يا اميرالمؤ منين .
فرمود: ديشب هفتاد هزار عالم سعادتمند شد و در هر عالمى هفتاد هزار نفر به دنيا آمدند، و امشب هم به همان مقدار مى ميرند و اين هم از آنهاست و با دست به سعد بن مسعده حارثى كه در لشكر على (ع ) جاسوس خوارج بود، اشاره كرد، و آن ملعون گمان كرد كه حضرت مى فرمايد: او را بگيريد، پس ‍ نفسش گرفته شد و مرد، و آن دهقان به سجده افتاد.(160)

142- آنجا را بشكافيد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عمر مردى را به يكى از شهرستانهاى شام فرستاد و آن جا را فتح كرد، و مردمش مسلمان شدند و مسجدى براى آنها ساخت و خراب شد، و باز ساخت خراب شد، و باز براى بار سوم ساخت خراب شد، مطلب را براى عمر نوشت ، عمر چون نامه را خواند از اصحاب پيغمبر(ص ) پرسيد: شما راجع به اين موضوع اطلاعى داريد؟
گفتند: نه ، فرستاد و از على (ع ) پرسيد: حضرت فرمود: اين جا پيغمبرى بوده كه قومش او را كشته اند، و در اين مسجد او را دفن كرده اند و او به خون خود آلوده است ، به رفيقت بنويس : آن جا را بشكافد و او را تر و تازه خواهد يافت ، پس بر او نماز بخواند، و در فلان جا دفنش كند و آن گاه مسجد را بنا كند كه سرپا مى ايستد و چنين كرد و مسجد را ساخت و خراب نشد.(161)

143- ادعاى دوستى با على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اميرالمؤ منين (ع ) به مردى از خوارج كه ادعاى دوستى او را كرد، فرمود: دروغ گفتى ، به خدا قسم تو را مى بينم كه به گمراهى كشته شده اى ، و اسب هاى عرب صورتت را لگد كرده ، و قبيله ات تو را نمى شناسد (حضرت باقر(ع )) فرمود: پس طولى نكشيد كه اهل نهروان بر آن جناب خروج كردند و آن مرد هم خروج كرد و كشته شد.(162)

144 - آشكار نمودن مال مخفى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از سلمان فارسى روايت شده كه گفت : به على (ع ) خبر رسيد كه : عمر شيعيان او را به بدى ياد مى كند، او را در يكى از باغهاى مدينه ديد، و كمانى در دستش بود و فرمود: اى عمر به من خبر رسيده كه تو شيعيان مرا به بدى ياد مى كنى .
گفت : آرام باش و كارى كه قدرت ندارى نكن .
فرمود: تو(با اين كه جسارت مى كنى هنوز) اينجايى ؟ و كمان را بر زمين انداخت ، و ناگاه اژدهايى مانند شتر شد كه دهان باز كرده و به جانب عمر رفت تا او را ببلعد، عمر فرياد زد: الله الله اى ابوالحسن ديگر به اين عمل برنمى گردم و بنا به التماس كردن نمود، حضرت دست به اژدها زد و كمان به حالت اول برگشت ، و عمر وحشتناك به خانه رفت ، س