لمان گفت : چون شب شد على (ع ) مرا خواند و فرمود: نزد عمر برو كه مالى از طرف مشرق نزد او آورده اند و احدى از آن خبردار نيست ، و مى خواهد حبسش كند، به او بگو: على مى فرمايد: آن مالى كه از مشرق آورده اند بيرون آور و در بين صاحبانش (يعنى فقراء و مستحقين ) تقسيم كن ، و حبسش نكن كه رسوايت مى كنم ، سلمان فرمود: نزد او رفتم ، و پيغام را رساندم ، گفت : مرا از كار رفيقت خبر بده كه از كجا اين موضوع را مطلع شده ؟(163)

145 - رام شدن شتران  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان عمر شتردارى بود كه شترانش چموش شده بودند، و از رنج هايى كه از آنها مى كشيد به عمر شكايت كرد، و گفت : معاشم از آنها تاءمين مى شود، عمر نامه اى به اين مضمون نوشت : از اميرالمؤ منين به گردن كشان جن و شياطين ، (شما را امر مى كنم ) كه اين حيوانات رابراى مردم رام كنيد، و مرد نامه را گرفت و رفت ، ابن عباس گفت : من غمگين شدم و على را ملاقات كردم و قصه را به او خبر دادم .
فرمود: به آن خدايى كه دانه را شكافت ، و مردم را آفريد! آن مرد نااميد بر مى گردد، و اين كار انجام نمى گيرد، سپس ذكر كرده كه : همان طور كه فرمود واقع شد، و آن مرد با زخم بزرگى كه از شتران برداشته بود برگشت .
ابن عباس گفت : او را نزد اميرالمؤ منين (ع ) بردم ، و حضرت تبسم كرد و فرمود: من به تو نگفتم ؟ و آن مرد رو كرد و فرمود: وقتى به محل شتران برگشتى بگو، و دعايى تعليمش كرد، (ابن عباس ) گفت : آن مرد برگشت و سال آينده با مقدارى مال از قيمت شترها بود نزد اميرالمؤ منين (ع ) آمد، و با هم نزد على (ع ) رفتيم ، و فرمود: تو به من خبر مى دهى يا من به تو خبر دهم ؟
مرد گفت : شما خبر دهيد.
فرمود: ديدم وقتى كه رفتى شترها خاضع و رام نزد تو آمده به تو پناه بردند، موى پيش سر يك يك راگرفتى ؟
گفت : راست گفتى اى اميرالمؤ منين .(164)

146 - نفرين على (ع ) بر عبدالرحمن عوف  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عبدالرحمان (ابن عوف براى بيعت ) دست به دست عثمان زد و گفت : سلام بر تو اى اميرالمؤ منين و گفته مى شود كه على (ع ) به او فرمود: به خدا! تو با او بيعت نكردى مگر به انتظار اينكه تو را جانشين خود كند چنان كه عمر هم به همين انتظار با ابوبكر بيعت كرد، خدا عطر منشم در ميان شما بسايد (يعنى اختلاف ميانتان ايجاد كند، و گويند: منشم زن عطر فروشى بوده كه جمعى از او عطر خريدند و دست شان را به آن آلوده و براى جنگى هم پيمان شدند و قسم خوردند، و از اين جا عطر او به نحوست معروف و ضرب المثل شد، و وجوه ديگران هم گفته اند) بعضى گفته اند: بعد از اين ميان ، عثمان و عبدالرحمان اختلاف شد، و با يكديگر سخن نگفتند تا عبدالرحمان مرد.(165)

147 - خبر از علم غيب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوبكر قبيله مالك بن نويره را اسير كرد و در ميان آنها دخترى بود نزديك به بلوغ ، و وقتى كه وارد مسجد شد گفت : ما را اسير كردند در صورتى كه ما به وحدانيت خدا و رسالت محمد(ص ) شهادت مى دهيم ، سپس گفت : به خدا و محمد پيغمبر خدا سوگند ياد كرده ام كسى حق ندارد كه مالك من شود و مرا به كنيزى بگيرد مگر آن كه مرا خبر دهد به آنچه مادرم در وقتى كه به من آبستن بوده ، ديده ، و اين كه چه چيز به من گفته وقتى كه مرا زاييده ؟ آن نشانه اى كه ميان من و اوست چيست ؟ و كسى از شما مالك من نشود مگر آن كه مرا به اين امور خبر دهد، وگرنه شكمم را به دست خودم پاره مى كنم تا جانم بيرون رود و خونم را طلب كنند.
سپس على (ع ) وارد شد و از حكايت دختر پرسيد و گفتار او را به حضرت خبر دادند، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: او را (از آنچه گفته ) خبر دهيد تا مالكش ‍ شويد.
گفتند: در ميان ما كسى نيست كه علم غيب داشته باشد.
فرمود: پس من او را خبر دهم و بدون اعتراض مالك شوم .
عرض كردند: آرى ، آن گاه (جابر) ذكر كرده كه : حضرت به او خبر داد و او هم تصديق كرد، سپس دختر گفت : آن نشانه اى كه ميان من و مادرم هست چيست ؟
فرمود: هنگامى كه تو را زائيد سخن تو را با آن خواب در لوحى از مس ‍ نوشت و آن را در آستانه در پنهان كرد، بعد از دو سال آن را براى تو بازگو نمود، سپس آن را به تو سپرد و گفت : اى دخترك هنگامى كه كسى كه خون شما را بريزد، و اموال شما را غارت كند، و فرزندانتان را اسير كند بر سر شما تاخت ، و تو هم با ديگران اسير شدى ، اين لوح را با خود بردار، و بكوش كه از آن جماعت مالك تو نشود مگر كسى كه تو را از آن خواب و از آنچه در اين لوح است خبر دهد.
دختر گفت : راست گفتى يا اميرالمؤ منين (ع )، اكنون آن لوح كجاست ؟
فرمود: در كاسه تو، پس در اين وقت لوح را به اميرالمؤ منين (ع ) داد، و حضرت به جهت آن كه دليلش روشن شد، و شاهدش ثابت ، مالك آن دختر شد.(166)

148 - هزاران باب علم اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابان مى گويد: سليم گفت : از ابن عباس شنيدم كه مى گفت : از على (ع ) حديثى شنيده ام كه حل آن را نفهميدم و آن را انكار هم نكردم . از او شنيدم كه فرمود: ((پيامبر (ص ) در بيماريش كليد هزار باب از علم را به من پنهانى آموخت كه از هر بابى هزار باب باز مى شد)).
ابن عباس گفت : در ((ذى قار)) در خيمه على (ع ) نشسته بودم ، و اين در حالى بود كه آن حضرت ، امام حسن (ع ) و عمار را به كوفه فرستاده بود تا مردم را براى شركت در جنگ دعوت كنند. در اين حال حضرت رو به من كرد و فرمود: اى پسر عباس ، حسن بر تو وارد مى شود در حالى كه يازده هزار نفر همراه او هستند به استثناى يك يا دو نفر.
ابن عباس (ع ) مى گويد: پيش خود گفتم : اگر طبق گفته حضرت شود اين از همان هزار باب علم است .
هنگامى كه امام حسن (ع ) با لشكريان خود از دور پيدا شدند به استقبال آنان رفتم و به نويسنده لشكر - كه نامهايشان همراه او بود - گفتم : چند نفر همراه شما هستند؟
گفت : يازده هزار نفر به استثناى يك يا دو نفر!(167)

149 - نام اهل سعادت و شقاوت نزد اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابان مى گويد: سليم گفت : به ابن عباس (ع ) گفتم : مهمترين چيزى كه از على بن ابيطالب (ع ) شنيده اى به من خبر بده كه كدام است ؟
سليم گفت : ابن عباس (ع ) مطلبى برايم ذكر كرد كه فبلا از على (ع ) شنيده بودم .
حضرت فرمود: پيامبر(ص ) در حالى كه نوشته اى در دستش بود مرا صدا زد و فرمود: يا على (ع )، اين نوشته را بگير.
عرض كرد: اى پيامبر خدا، اين نوشته چيست ؟
فرمود: نوشته اى است كه خدا نوشته ، و در آن اهل سعادت و اهل شقاوت از امتم تا روز قيامت برده شده است . پروردگارم به من دستور داده كه آن را به تو بسپارم .(168)خبر امام على (ع ) از ضمير افراد 
150- خبر از باطن افراد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على (ع ) پيش از آن كه با طلحه و زبير و معاويه و خوارج پيكار نمايد، از جنگ كردن با آنان اطلاع داد و چنان شد كه فرموده بود.
او به طلحه و زبير كه از وى اجازه عمره خواستند، فرمود: به خدا سوگند شما اراده عمره نداريد بلكه مى خواهيد آهنگ بصره نماييد و چنان بود كه فرمود.
از جمله به ابن عباس اطلاع داد طلحه و زبير از من اجازه عمره گرفتند و من با آن كه مى دانستم آنان 