هنگ مكر دارند به ايشان اجازه دادم و به خدا پناهنده شدم و مى دانم خدا مكر آنها را به خودشان برمى گرداند و مرا بر آنها پيروز خواهد كرد و چنان شد كه فرموده بود.(169)

151- آگاهى بر دل زن بى تقوا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام على (ع ) با جمعى در مسجد كوفه (پس از جنگ جمل و صفين ) نشسته بودند، عمرو بن حريث يكى از حاضران بود.
در اين وقت زن نمايى كه خود را پوشيده بود و شناخته نمى شد به آن مجلس آمد و رو به روى امام على (ع ) ايستاد و رو به على (ع ) كرد و گفت : ((اى كسى كه مردان را كشتى ، و خون ها ريختى ، و كودكان را يتيم نمودى و زنان را بيوه كردى )).
امام على (ع ) فرمود: ((اين زن همان زن زبان دراز و بدزبان و بى شرمى است كه هم شباهت به زنان دارد و هم شباهت به مردان ، كه هرگز خون (عادت زنانه ) نديده است )).
وقتى كه او ديد هوا پس است از آن جا گريخت در حالى كه سر در گريبان خود فرو برده بود تا كسى او را نشناسد.
عمرو بن حريث ، او را تعقيب كرد وقتى كه به ميدان رحبه رسيدند (عمرو بن حريث از منافقين بود، با اين كار خود مى خواست بداند كه آيا على (ع ) اين نسبت ها را كه به آن زن داد راست است يا نه ؟) عمرو بن حريث فرياد زد: اى زن سوگند به خدا آن چه امروز به اين مرد (على (ع )) گفتى خوشم آمد، به خانه من بيا تا به تو جايزه اى بدهم و لباسى هديه كنم . زن وارد خانه او شد، عمرو بن حريث به كنيزان خود دستور داد تا آن زن را تفتيش كنند.
او گريه كرد و التماس نمود كه مرا برهنه نكنيد، من حقيقت را مى گويم ، آن گاه گفت : ((سوگند به خدا من همان اوصاف را دارم كه على (ع ) گفت : من در عين اين كه زن هستم ، نشانه هاى مردى در من هست ، و هرگز خون عادت ماهيانه زنانگى نديده ام )).
عمرو بن حريث او را از خانه بيرون كرد، و سپس به محضر على (ع ) آمد و جريان را به عرض امام على (ع ) رسانيد، امام على (ع ) فرمود: ((خليلم رسول خدا(ص )، دشمنان سركش من از مرد و زن را تا روز قيامت به من خبر داده كه چه كسانى هستند)).(170)

152- خبر از باطن خزانه دار معاويه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام صادق (ع ) روايت مى كند: شخصى به نام جبير، خزانه دار معاويه بود و مادر پيرى داشت كه در كوفه زندگى مى كرد. روزى به معاويه گفت : مادر پيرم در كوفه است و دلم براى او تنگ شده ، اجازه بدهيد بروم و او را ملاقات كنم و حق مادرى را ادا نمايم .
معاويه گفت : در كوفه چه كار مى كنى ؟ چون در آنجا مرد ساحرى است كه به او ((على بن ابى طالب )) مى گويند و مى ترسم تو را فريب دهد!
جبير گفت : من با على چه كار دارم ، مى روم و مادرم را زيارت مى كنم و برمى گردم . معاويه اجازه داد. جبير آمد تا به عين التمر(171)
رسيد و مقدار پولى كه همراه آورده بود در آنجا دفن كرد. ماءموران على (ع ) او را گرفتند و پيش آن حضرت آوردند.
وقتى كه چشم على (ع ) به او افتاد، فرمود: اى جبير! تو گنجى از گنج هاى خدا هستى ، معاويه به تو گفته است كه من ساحر هستم ؟
جبير گفت : به خدا سوگند! همين طور است .
امام فرمود: پيش تو مقدارى پول بود كه قسمتى از آن را در عين التمر، مخفى كردى . جبير گفت ((درست مى فرماييد يا اميرالمؤ منين !)).
على (ع ) رو كرد به امام حسن و فرمود: يا حسن ! او را به خانه خود ببر و به او نيكى كن . فرداى آن روز، على (ع ) او را صدا كرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف كوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح مى آيد و كنار قائم اهل بيت (ع ) مى جنگند.(172)

153- على (ع ) در رحبه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام باقر (ع ) فرمود: روزى امير مؤ منان على (ع ) در رحبه (ميدان ) كوفه بود، جميع كثيرى از مردم در محضرش اجتماع كرده بودند، در اين ميان مردى (كه از شام آمده بود و بى آنكه خود را معرفى كند به طور مخفى در ميان مردم راه يافته بود) برخاست و گفت :
سلام بر تو اى امير مؤ منان ، و رحمت و بركات خدا بر تو.
على (ع ) جواب سلام او را داد و سپس فرمود: ((تو كيستى ؟)).
او گفت : ((من ، يكى از افراد ملت تو و اهل شهرهاى تحت حكومت تو مى باشم )).
على (ع ) فرمود: ((تو از افراد ملت من نيستى و در سرزمين هاى تحت حكومت من سكونت ندارى ، و امور بر ما پوشيده نيست ، آيا مى خواهى تو را خبر دهم كه چه وقت وارد كوفه شدى ؟ تو از جنگجوهاى دشمن (معاويه ) هستى ، ولى اينك كه آتش جنگ فرو نشسته مانعى ندارد، و بر تو سخت نمى گيريم .
او گفت : مرا معاويه به صورت ناشناس به حضور تو فرستاده است تا پاسخ چند سؤ ال را از شما بگيرم ، اين سؤ ال ها را ابن الاصفر (يكى از رجال مسيحى ) از معاويه پرسيده و گفته اگر معاويه پاسخ اين سؤ الها را بدهد، از معاويه پيروى مى كند و هدايايى مى فرستد و تسليم مى شود. معاويه در پاسخ اين سؤ الات ، درمانده و مرا به حضور شما فرستاده تا پاسخ آنها را از شما دريافت كنم .
امير مؤ منان على (ع ) فرمود: خداوند فرزند هند جگر خوار را بكشد چه چيز او و پيروانش را گمراه و كور كرد، با اين كه حكم خداوند بين من و امت ، نزد من است ، معاويه و پيروانش ، پيوند خويشاوندى را گسستند و روزهاى عمر مرا تباه ساختند، و حق مرا پامال نموده ، و مقام ارجمند مرا كوچك شمردند و براى جنگ با من اجتماع نمودند.
سپس امام (ع ) فرزندش حسن را خواند تا به سؤ الات آن مرد پاسخ دهد.(173)(174)

154- مالك قوى تر است يا على (ع )؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مالك اشتر گفت : در دل من گذشت كه : آيا من قوى ترم يا اميرالمؤ منين (ع )؟
پس حضرت مركبش را به طرف ذوالكلاع حميرى (كه در لشكر معاويه بود) راند، و او را به چالاكى ربود و به بالا پرت كرد، و شمشير را حواله او كرده ، دو نيمش كرد، سپس به من فرمود: من قوى ترم يا تو؟
گفتم : يا اميرالمؤ منين (ع ).(175)

155- وقوف بر ضمير افراد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امير مؤ منان على (ع ) همراه كميل ، نيمه هاى شب از خانه بيرون آمدند، هنگام عبور شنيدند شخصى با صداى پراندوه در دل شب ، قرآن مى خواند تا به اين آيه رسيد: ((امن هو قانت اناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه : ((آيا كسى كه در دل شب به طاعت خدا و سجده و قيام به سر برد و از آخرت ، هراسناك ، و به رحمت حق اميدوار باشد، با كسى كه در كفر و گناه است يكسان است ؟))(176)
كميل به قدرى تحت تاءثير قرار گرفت كه آهى از ته دل كشيد، على (ع ) از علت آه كشيدن كميل پرسيد، او در پاسخ گفت : از صداى پرسوز اين قارى آه كشيدم ، كاش مويى بودم در بدن او تا هميشه اين كلام را از او مى شنيدم .
حضرت فرمود: ((آه مكش و اين آرزو را مكن ))
كميل آن شب ، سخن على (ع ) را درنيافت ، تا پس از مدتى جنگ نهروان شروع شد، و همان قارى جزء دشمنان على (ع ) در جنگ شركت كرد و به هلاكت رسيد، پس از پايان جنگ ، على (ع )، كميل را به كنار بدن كشته او برد و فرمود: ((اى كميل ! اين همان قارى است كه آرزو مى كردى چون مويى در بدنش باشى ، آيا هنوز آن آرزو را دارى ؟))
كميل عرض كرد: از درگاه خدا از هر خطايى كه بر زبان جارى مى شود، طلب آمرزش مى كنم .
على (ع ) فرمود: خواب كسى كه بر يقين است ، بهتر از نمازگزار در حال شك مى باشد.(177)

156- اژدها شدن قوس  
بِسْمِ اللّه