ِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى بنام عدوى از بيت المال مبلغ هزار دينار دزديد.
پس سلمان نزد آن شخص آمد و از زبان على (ع ) پيغام آورد كه آن حضرت مى فرمايد: مالى را كه از بيت المال برداشته اى برگردان . آن مرد بسيار تعجب كرد و گفت : احدى اطلاع پيدا نكرده است بر عمل من و آن خبيث سخن امير(ع ) را سحر دانست و گفت : چقدر زياد است سحر اولاد عبدالمطلب و عجب تر از اين آنكه روزى او را ديدم در حالتى كه در دست او قوس ‍ حضرت محمد(ص ) بود و او را استهزاء نمودم پس قوسى را كه در دست داشت پرتاب كرد و فرمود: بگير دشمن خداى را ناگاه اژدهاى عظيم شد و به سوى من حمله كرد پس قسم دادم او را تا اينكه گرفت آن را و در دست آن حضرت بازگشت به صورت اول مؤ لف گويد: حكايت قوس پيغمبر اسلام (ص ) در دست على (ع ) حكايت عصاى شعيب است در دست موسى كه هرگاه براى اظهار معجزه مى انداخت اژدهاى عظيم مى شد و چون او را مى گرفت به صورت اول باز مى گشت .(178)

157- آگاهى از نام افراد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
معاويه حضرمى مى گويد: سوارانى خدمت على (ع ) آمدند و ابن ملجم نيز با آنها بود.
وقتى كه على (ع ) از اسم و رسم او پرسيد، جواب صحيح نداد.
حضرت فرمود: دروغ مى گويى ! تا اين كه مجبور شد اسم واقعى پدرش را بگويد در حال على (ع ) فرمود: راست گفتى .(179)

158- وقوف بر ضمير افراد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابن كوا از حضرت امير (ع ) سؤ ال نمود و گفت : خبر ده مرا از معناى قول خداى تعالى كه فرموده است : (قل هل انبئكم بالاخسرين اعمالا).
آن حضرت فرمود: مراد كفار اهل كتاب يهود و نصارى مى باشند كه بر حق بوده اند پس بدعت گذاشتند در دينشان و آنها گمان كردند خوب عملى انجام مى دهند.
سپس آن حضرت از منبر پايين آمد و دست شريف خود را بر كتف ابن كوا زد و فرمود:اى ابن كوا اهل نهروان از آن ها دور نيستند (يعنى اشخاصى كه با على (ع ) بعد از اين در نهروان مى جنگند با آنها بى شباهت نيستند).
گفت : يا اميرالمؤ منين من غير شما را واجب الاطاعه نمى دانم و طالب كسى غير از شما نيستم .
راوى گفت : ديدم ابن كوا را در جنگ نهروان كه در قشون خوارج است ، گفته شد به او كه مادرت به عزايت بنشيند.
تو سؤ ال نمودى از اميرالمؤ منين (ع ) از معناى آن آيه و امروز آمده اى با او جنگ مى كنى . پس ديدم شخصى با نيزه بر او حمله كرد و آن ملعون را به درك فرستاد.(180)

159- ناميدن غلام به اسم واقعيش  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
داوود عطار مى گويد: مردى گفت : يكى از ياران على (ع ) به من گفت :
بيا باهم برويم و به اميرالمؤ منين (ع ) سلام كنيم . خوشم نيامد، ولى رفتيم تا به او سلام نموديم . حضرت تازيانه را بلند كرد و به پايم زد. پس مضطرب شدم ، فرمود: ((دور شو، دور شو، تو با اكراه به اينجا آمده اى نه با رضايت دل . تو ميسره هستى )).
وقتى كه رفت به او گفتند: اميرالمؤ منين با تو كارى كرد كه با هيچ كسى نكرده بود.
گفت : من غلام خانواده فلان بودم و اسم من ميسره بود، از آنها جدا شدم و ادعا كردم كه من آن نيستم ، ولى على (ع ) مرا به اسم خودم صدا كرد.(181)

160- خبر على (ع ) از غيب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عايشه گفت : مردى را كه دشمن سرسخت على (ع ) باشد براى من پيدا كنيد تا نزد او بفرستم ، چنين مردى را آوردند و چون در برابر او ايستاد سرش را به جانب آن مرد بلند كرد و گفت : دشمنى تو با اين مرد به چه پايه رسيده ؟
(راوى ) گويد: به او گفت : بسيار از خداى خود طلب مى كنم و آرزو دارم كه او با اصحابش زير چنگال من باشند، و با شمشير ضربتى (بر سر آنان ) بزنم و خون از شمشير بچكد.
عايشه گفت : تو شايسته اين كار هستى ، اين نامه مرا ببر به او بده چه در حال سفر و حركت باشد، چه اقامت كرده باشد، و آگاه باش كه اگر او را در حال حركت بينى خواهى ديد كه بر استر پيغمبر(ص ) سوار است ، و كمان او را به شاخه انداخته ، و تيردانش را به قربوس زينش آويخته ، و اصحابش مانند مرغان صف كشيده پشت سرش هستند.
(قاصد) گفت : پس او را سواره با همان حالت كه عايشه گفته بود استقبال كردم ، و نامه را به او دادم ، و مهرش را شكست و خواند و فرمود: به منزل مى آيى و از غذا و آب ما مى خورى و جواب نامه ات مى نويسم . گفتم : به خدا! اين كارها عملى نمى شود. (راوى ) گفت : پس آن مرد پشت سر حضرت حركت كرد و اصحاب آن جناب اطرافش را گرفته بودند، سپس به او فرمود: از تو سؤ ال كنم ؟
عرض كرد: آرى .
فرمود: جوابم را مى دهى ؟
عرض كرد: آرى .
فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم آيا عايشه نگفت : مردى را كه دشمن سرسخت اين مرد (على ) باشد براى من پيدا كنيد و تو را نزد او بردند، و به تو نگفت : دشمنى تو با اين مرد به چه پايه رسيده ؟ و تو نگفتى : بسيارى از اوقات از خداى خود تمنا مى كنم كه او با يارانش در چنگال من باشند، و با شمشير ضربتى (بر سر آنها) بزنم كه خون از شمشير بچكد؟
(قاصد) گفت : خدايا (تو مى دانى )، آرى .
فرمود: پس تو را به خدا قسم مى دهم آيا به تو نگفت كه : نامه مرا ببر و به او بده خواه در حال حركت باشد يا اقامت كرده باشد، و آگاه باش كه اگر او را در حال حركت ببينى خواهى ديد كه بر استر پيغمبر(ص ) سوار است ، و كمانش را به شاخه انداخته ، و تيردانش را به قربوس زينش آويخته ؟
گفت : خدايا (تو مى دانى ) بلى .
فرمود: پس تو را به خدا قسم مى دهم آيا به تو نگفت : اگر غذا و آبش را بر تو عرضه داشت هرگز چيزى از آن مخور كه در آن سحر است ؟
گفت : خدايا (تو مى دانى ) آرى .
فرمود: پس از من هم پيغام مى برى ؟
گفت : خدايا (تو مى دانى ) آرى ، زمانى كه من نزد تو آمدم روى زمين مخلوقى از تو مبغوض تر نزد من نبود، و اكنون مخلوقى در زمين از تو محبوب تر نزد من نيست ، پس هر امرى كه مى خواهى بفرما.
فرمود: پس نامه مرا به او برسان و بگو: اطاعت خدا و رسولش را نكردى چون كه خدا تو را به ماندن در خانه امر كرد، و تو از خانه بيرون آمده در لشكرها رفت و آمد كردى ، و به طلحه و زبير و يارانش بگو: شما درباره خدا و رسولش به انصاف رفتار نكرديد، چون زنان خود را در خانه هايتان گذاشتيد، و زن پيغمبر را بيرون آورديد.
(راوى ) گفت : پس (مرد) نامه او را آورد و نزد عايشه انداخت و پيغام حضرت را به او داد و برگشت نزد او و در صف جنگ صفين كشته شد، عايشه گفت : هيچ كس را نزد او نمى فرستيم مگر اين كه او را بر ما فاسد كند (و به ما مى شوراند.)(182)

161- اعراف كيست ؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام باقر (ع ) مى فرمايد: پيش امير المؤ منين (ع ) سوره ((اذا زلزلت الاءرض ‍ زلزالها))(183) تلاوت شد تا رسيد به ((و قال الاءنسان مالها يومئذ تحدث اخبارها)).(184)
حضرت فرمود: من ((الانسان )) هستم و به من اخبار گفته مى شود.
ابن الكوا گفت : يا اميرالمؤ منين ((و على الاءعراف رجسال يعرفون كلا بسيماهم ))،(185) چه كسانى هستند؟
حضرت فرمود: ((ما اعراف هستيم و ياران خود را از سيماى آنها مى شناسيم و ما اعرافى ها بين بهشت و جهنم مى ايستيم . كسى وارد بهشت نمى شود مگر اين كه ما او را بشناسيم و او ما را بشناسد. و كسى وارد آتش ‍ نمى شود مگر اين كه ما او را نشناسيم و او ما ر