 نشناسد)).
ابن الكوا اظهار تشيع مى كرد و على (ع ) او را با جمله ((واى بر تو)) مخاطب قرار مى داد، وقتى كه جنگ نهروان پيش آمد، ابن الكواء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگيد! مردى پيش آن حضرت آمد و گفت : من تو را دوست دارم .
حضرت فرمود: ((دروغ مى گويى )).
آن مرد گفت : سبحان الله ! مثل اين كه قلبم را مى داند.
يك نفر ديگر آمد و گفت : من شما اهل بيت پيامبر را دوست دارم .
حضرت فرمود: ((دروغ مى گويى ، ما را نه مخنثى دوست مى دارد و نه ديوثى و نه ولد الزنايى و نه كسى كه در حيض نطفه اش بسته شده است )).
آن مرد رفت و وقتى كه غالبا جنگ برپا شد در لشكر معاويه قرار گرفت .(186)

162- ماجراى حرقوص بن زهير 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه شامى ها قرآن ها را روى نيزه كردند و ياران على (ع ) را به شك انداختند و آنان از على (ع ) درخواست كردند تا با شامى ها به مسالمت رفتار كند و سازش نمايد فرمود: واى بر شما اين كار، مكر شاميان است و منظور آنها نگهدارى قرآن نيست و آنها اهل قرآن نمى باشند از خدا بترسيد و دست از پيكار برنداريد، هرگاه سخن مرا نپذيريد راه ها بر شما سخت شود و چنان پشيمان شويد كه سودى نبريد و قضيه چنان شد كه فرمود: زيرا آنها پس از آنكه كار خلافت را به حكومت حكمين واگذار نمودند پى به تقصير خود برده و دانستند عدم اجابت خواسته على (ع ) به زيان آنها تمام شده و راه وصول به مقصود را براى آنان دشوار ساخته و جز هلاكت راه ديگرى براى آنان نمى باشد.
و هنگامى كه على (ع ) عازم پيكار با خوارج شد فرمود: هرگاه خوف اين معنى نبود كه شما ممكن است از راه حق منحرف شويد و دست از پيكار بكشيد از قضاى الهى كه بر زبان پيغمبر حق جارى شده درباره كسى كه با آنان مى جنگد و كاملا از احوال ايشان باخبر است به شما اطلاع مى دادم و ثابت مى كردم كه آنان بدترين افرادند و كسى كه با آنها پيكار كند هر چه بيشتر و بهتر به خدا نزديك است .
هنگامى كه على (ع ) از كارزار با خوارج آسوده شد در صدد يافتن مرد كوتاه دست كه نامش حرقوص ابن زهير بود برآمد و در ميان كشتگان مى گشت و مى فرمود سوگند به خدا دروغ نگفته ام و كسى هم كه مرا از وجود چنين آدمى اطلاع دروغ نگفته و بالاخره نامبرده را در ميان كشتگان يافته پيراهنش ‍ را دريده و بر شانه اش گوشت زيادى به شكل پستان زنان بود كه چون آن را مى كشيدند دست و شانه اش به دنبال آن كشيده مى شد و چون رها مى كردند به جاى اول بازمى گشت و چون حال او را بدان كيفيت ملاحظه كرد تكبير گفته و فرمود: پيش آمد اين موجود، عبرت براى بينايان است .(187)

163- آگاهى على (ع ) از نيت مردم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى على (ع ) فرمود: اگر فرد مورد اطمينانى مى يافتم توسط او مالى را به سوى مداين براى شيعيانم مى فرستادم .
شخصى با خودش گفت : مى روم و مى گويم من مى توانم اين مال را ببرم ، وقتى كه گرفتم ، راه شام را در پيش مى گيرم و به معاويه ملحق مى شوم !
با اين فكر، پيش آن حضرت آمد و گفت : اى امير مؤ منان ! من مى توانم آن مال را ببرم . حضرت سرش را بلند كرد و فرمود: ((از من دور شو، تو راه شام را در پيش مى گيرى و به معاويه ملحق مى شوى ))(188)(189)

164- اتصال معنوى شيعيان با على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رميله يكى از شيعيان اميرالمؤ منين است ، مى گويد: در كوفه چند روز تب و لرز كردم و نتوانستم در نماز اميرالمؤ منين حاضر شوم ، روز جمعه اى بود در خودم سبكى ديدم تبم سبك شده بود گفتم : چه بهتر است غسل جمعه اى بكنم بروم امروز نماز جمعه را با آقايم على (ع ) بخوانم .
در مسجد كوفه آمدم نشسته بودم اميرالمؤ منين به منبر خطبه خواند تب و لرز من شروع شد ولى خودم را گرفتم ، حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه ، و بعد هم از نماز على فرستاد دنبالم ، رفتم توى خانه اش فرمود: رميله چه بود، وقتى من روى منبر بودم تو چه عارضت شد كه در خودت مى پيچيدى ؟
گفتم : من مدتى تب و لرز داشتم ، امروز تبم كم شد آمدم مسجد موقعى كه شما خطبه مى خوانديد تب و لرز آمد حاصل فرمايش اميرالمؤ منين : اين تب و لرز از تو به من هم سرايت كرد، عرض كرد: آنهايى كه در مسجدند اين طور است يا افراد خارج هم همين طور است ؟
فرمود: در شرق و غرب عالم هر يك از شيعيان ما اگر مبتلا بشوند به ما اثر مى كند.(190)
165- يافتن بار يهودى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حيوانات يك يهودى با بار در راه گم شدند، براى شكايت حال نزد على (ع ) آمد، حضرت ابتداء از حاجت او خبر دادند، سپس با او به جايى كه حيوان ها گم شده بودند رفتند، و كلامى فرمودند، حيوانات با بار پيدا شدند و يهودى مسلمان شد.(191)

166- رهنمود امام (ع ) به خدّاش  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
طلحه و زبير مردمى را كه از قبيله ((عبدالقيس )) بود به نام خدّاش ، نزد اميرالمؤ منين (ع ) فرستادند و به او گفتند: تو را به سوى كسى مى فرستيم كه مدت هاست او و خاندانش را به سحر مى شناسيم ، وقتى نزدش رفتى از خوردنى و آشاميدنى او مخور، و از وسايل شستشو و عطر او استفاده مكن و با او خلوت نكن ، هنگامى كه او را ديدى آيه سحر را بخوان و از خدعه او به خدا پناه ببر، و بعد پيغام خويش را ذكر كردند.
خداش خدمت امام آمد و سفارش هاى آنان را عمل كرد، امام ديد او آيه سحر مى خواند، خنديد و فرمود: اى عبدالقيس ! اينجا بيا.
عرض كرد: جا وسيع است مى خواهم پيغامى به شما برسانم .
امام فرمود: اكنون غذا بخور و آب بياشام و لباست را بيرون بياور و عطر استعمال نما، سپس پيغامت را برسان ، قنبر! برخيز و از او پذيرايى كن .
خداش گفت : به آنچه گفتى احتياجى ندارم .
فرمود: با تو خلوت كنم ؟
عرض كرد: سر من آشكار است .
فرمود: تو را به آن خدايى كه بين تو قلبت حايل است و به هم زدن چشم ها و راز سينه ها را مى داند، قسم مى دهم آنچه زبير به تو پيشنهاد كرد همين مطالبى نبود كه من گفتم ؟
گفت : آرى خدا مى داند.
فرمود: اگر كتمان مى كردى همان دم ، جان مى سپردى ، تو را به خدا قسم مى دهم آيا به تو نگفت كه هنگام ملاقات با من ، آيه سحر را بخوان ؟
گفت : آرى .
فرمود: آن را بخوان ، او مى خواند و حضرت آيه را تكرار مى كرد و از سرمى گرفت و هر جا او اشتباه مى كرد تعليمش مى داد.
خداش عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع )! در امر به تكرار آيه ، چه منظورى دارى ؟
فرمود: براى اين كه قلبت مطمئن شود.
گفت : درست است .
فرمود: آن دو نفر به تو چه گفتند؟ او پيغام آنان را نقل كرد، و حضرت فرمود: جواب پيغام را برسان و بعد فرمود: خداوند! زبير را به بدترين وضع بكش و خونش را در حال گمراهى بريز و طلحه را خوار و ذليل فرما و در آخرت ، بدتر از اين براى آنان ذخيره كن كه مرا ستم كردند و افتراء بر من بستند و شهادت خود را كتمان كردند و درباره من و تو و پيامبرت نافرمانى كردند، بگو آمين !
خداش گفت : آمين ! و از آنان بيزارى مى جويم و به خدا پناه مى برم .
فرمود: برگرد به سوى آنها و به آنچه گفتم خبر ده .
عرض كرد: نه به خدا قسم ، از خدا بخواه مرا به زودى به سوى تو برگرداند و توفيقم دهد و خوشنودى او را درباره 