تو فراهم كند.
حضرت دعا كرد، و طولى نكشيد كه خداش برگشت و در جنگ جمل شهيد شد.(192)

167- اسلام آوردن نصرانى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جاثليق پيشواى علماى نصرانى بعد از رحلت پيغمبر به مدينه آمده و گفت : ما در انجيل يافته ايم كه پيغمبرى بعد از عيسى خواهد آمد و خبر آمدن محمد بن عبدالله به ما رسيده ، و در آنچه از كتاب هاى خود خوانده ايم هست كه پيمبران از دنيا بيرون نمى روند تا اوصيايى نصيب كنند كه در امت هايشان جانشين ايشان باشند، و در مشكلات از نور آنان استفاده كنند، سپس سؤ الاتى پرسيد كه ابوبكر جوابى كه مورد پسند او باشد نداد، آن گاه
آن ها را از على (ع ) پرسيد و حضرت جواب مورد پسند به او داد و خوشش ‍ آمد، از اميرالمؤ منين (ع ) دليلى بر صحت دعوايش خواست ، فرمود: اى نصرانى از محل خود بيرون شدى در حالتى كه از آن كسى كه خيال پرسش ‍ داشتى متنفر و منزجر بودى ، و اظهار حقيقت جويى و هدايت طلبى مى كردى در صورتى كه در دل نيت ديگرى داشتى ، و در خواب مقام من به تو نشان داده شد، و سخن من برايت گفته شد، و از مخالفت من ترسانده شدى ، و به متابعت من ماءمور شدى ؟
گفت : به آن خدايى كه مسيح را مبعوث كرد راست گفتى ، و جز خداى تعالى كسى بر آنچه به من خبر دادى اطلاع نداشت ، و من گواهى مى دهم كه : معبودى غير از خدا نيست ، و محمد پيغمبر خدا است ، و تو وصى محمد پيغمبر خدا، و سزاوارترين مردمى به مقام او.(193)

168- سكرات مرگ به حق آمد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى اميرالمؤ منين (ع ) از محمد بن ابى بكر پرسيدند: آيا پدرت قبل از مردن اين آيه را قرائت نكرد:((و جاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد))،((سكرات مرگ به حق آمد، اين همان چيزى بود كه از آن روى گردان بودى )). عمر در آن حال به تو گفت :((بپرهيز پسرم كه على بن ابى طالب اين خبر را از تو نشنود و ما را ملامت نكند))! هنگاهى كه اميرالمؤ منين (ع ) اين خبر را به محمد بن ابى بكر داد و از او سؤ ال كرد، تبسمى فرمود.
محمد گفت : يا على ، درست فرمودى ، و من شنيدم كه پدرم عمر را لعنت كرد و گفت : ((تو مرا به مهلكه ها انداخته اى )).
حضرت فرمود: درست است .(194)(195)خبر دادن على (ع ) از شهادت خود 
169 - اگر مى دانستم تو قاتل منى تو را نمى كشتم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على (ع ) پس از پيروزى بر خوارج به كوفه آمد و به مسجد رفت ، پس از خواندن دو ركعت نماز بر فراز منبر رفت ، به جانب فرزندش امام حسن (ع ) نظرى افكند و فرمود:
يا ابا محمد كم مضى من شهرنا هذا فقال ثلث عشرة يا اميرالمؤ منين : اى ابا محمد چه قدر از اين ماه گذشته است ؟
جواب داد: 13 روز يا اميرالمؤ منين (ع ).
على (ع ) رو به جانب امام حسين (ع ) كرد و فرمود: يا ابا عبدالله كم بقى من شهرنا هذا؟ فقال الحسين : سبع عشرة يا اميرالمؤ منين : اى ابا عبدالله چقدر از اين ماه مانده است ؟
امام حسين گفت : 17 روز باقى مانده است يا اميرالمؤ منين .
سپس حضرت مضرب بيده على لحيته و هى يومئذ بيضاء فقال و الله ليخضبها بدمها اذا انبعث اشقها سپس دست خود را به ريش خود كه در آن روز سفيد شده بود زد و فرمود: اين ريش با خون سرم رنگين خواهد شد هنگامى كه آن شقى بيايد. و اين شعر را قرائت فرمود:
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
در اين مجلس ابن ملجم حاضر بود و اين كلمات را مى شنيد و تا اميرالمؤ منين على (ع ) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد على (ع ) رسانيد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع ) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست هاى مرا از تن جدا كنند و اگر مى خواهى دستور فرماييد سر از بدن من جدا كنند.
فقال على و كيف اقتلك و لاذنب لك و لو اعلم انك قاتلى لم اقتلك و لكن هل كانت لك حاضنة يهودية فقالت لك يوما من الايام يا شقيق عاقر ناقة ثمود.
على (ع ) فرمود: چگونه ترا بكشم در حالى كه جرمى ندارى و اگر چنان چه هم مى دانستم كه قاتل من هستى تو را نمى كشتم لكن بگو ببينم آيا از يهودان ، زنى خاضنه نزد تو بود و روزى از روزها تو را (اى برادر كشنده شتر) خطاب نمود؟
در اين جا ابن ملجم عرض كرد: آرى چنين بود.
على (ع ) بعد از اين ، سخنى نگفت و بر مركب خويش سوار شده و به طرف منزل خود رفت .(196)

170 - خبر دادن على (ع ) از شهادت خود 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عابر بن واثله گفت : زمانى كه خلافت ظاهرى به اميرالمؤ منين على (ع ) رسيد، مردم را براى بيعت با خود جمع كرد و از جمله كسانى كه قصد بيعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادى بود، چون به عنوان بيعت با آن حضرت حضور پيدا كرد، حضرت دو مرتبه يا سه مرتبه او را اجازه بيعت نداد پس از آن با كمال ناراحتى براى بيعت دست دراز كرد.
على (ع ) در آن هنگام فرمود: چه موضوعى باعث شده كه بدبخت ترين اين امت بيايد و اراده شوم خود را عملى سازد. سوگند به كسى كه جانم در تصرف اوست به زودى محاسنم را از خون سرم رنگين خواهند كرد.
ابن ملجم چون از بيعت آسوده شد، برگشت . حضرت امير(ع ) به اين شعر مترنم شده فرمود:
اشدد حيازيمك للموت
فان الموت لاقيكا
و لا تجزع من الموت
اذا حل بواديكا
كما اضحك الدهر
كذاك الدهر يبكيكا
خود را براى استقبال از مرگ آماده كن و بدان كه به زودى او تو را در مى يابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناك مباش زيرا همان طور كه روزگار تو را مى خنداند به همان گونه مى گرياند.(197)

171 - بيچارگى ابن ملجم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
معلى بن زياد گفته پسر ملجم حضور اميرالمؤ منين رسيده عرض كرد: به مركب سوارى محتاجم . حضرت به او نگاهى كرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادى هستى ؟
گفت : آرى . باز هم همين پرسش را كرد و همان پاسخ را شنيد، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقرى را به او بده . چون ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانه اش را به دست گرفت ، حضرت اين شعر را خواند... يعنى من مى خواهم كه به او عطا و بخشش كنم و او عزم كشتن مرا دارد، با اين تفاوت در مرام و مسلك هيچ كس او را معذور و بى گناه نخواهد شناخت .
او گفت : زمانى كه ابن ملجم با شمشير بر فرق على (ع ) زد، او را دستگير نموده حضور حضرت امير(ع ) آوردند حضرت به او توجه كرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسان هايى را كه نسبت به تو انجام مى دادم با توجه به اين بود كه مى دانستم كشنده منى و با تو اين گونه معامله مى كردم تا موقعيت خود و بيچارگى تو را در پيشگاه خدا ثابت نمايم .(198)

172 - قاتل من ، شخصى بى نسب و نام  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در جنگ جمل ، على (ع ) بدون اسلحه به ميدان رفت و زبير را طلبيد و با او اتمام حجت نمود و سپس به صف سپاه اسلام بازگشت .
يارانش به آن حضرت عرض كردند:((زبير، يكه سوار قريش است و قهرمان جنگ مى باشد، و تو دلاورى او را به خوبى مى دانى ، پس چرا بدون شمشير و زره و سپر و نيزه ، به سوى ميدان رفتى ؟! در حالى كه زبير خود را غرق اسلحه نموده بود)).
امام على (ع ) در پاسخ او فرمود: ((او قاتل من نيست ، بلكه قاتل من ، مردى بى نام و نشان ، و بى ارزش و نكوهيده نسب است ، بى آنكه ب