احت شده داد مى زد و فرياد مى كرد، اميرالمؤ منين (ع ) او را ساكت كرده مى فرمود: دختر من گريه مكن آرام باش هم اكنون پيغمبر خدا را مى بينم با دست به جانب من اشاره مى كند و مى فرمايد: يا على به جانب ما بيا كه آن چه در نزد ماست براى تو بهتر از ماندن در دنيا.(215)

189 - خبر از نوحه گرى ها 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در آخر شب نوزدهم كه خواست از خانه به مسجد برود مرغابى ها اطراف او را گرفته به روى او صيحه مى زدند. خواستند آن ها را دور كنند، فرمود: دست از آن ها برداريد كه به نوحه گرى پرداخته اند.(216)

190 - ((رجال صدقوا)) كيانند؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در يكى از روزها كه حضرت على (ع ) بر بالاى منبر كوفه بود، يكى از حاضران پرسيد: آيه ((رجال صدقوا...)) درباره چه كسانى و در فضيلت كدام يك از مسلمانان نازل شده است ؟
حضرت على (ع ) در پاسخ او، فرمود: اين آيه در شاءن من و عمويم (حمزه ) و پسر عمويم (عبيده بن حارث بن عبدالمطلب ) نازل شده است ، (عبيده ) و (حمزه ) به ترتيب در جنگ بدر و احد به شهادت نايل آمدند و به حضور حق تعالى رسيدند و من كه اكنون باقى هستم در انتظار آن هنگامى مى باشم كه بدبخت ترين مردم از جاى برخيزد و محاسن مرا به خون سرم رنگين كند! و اضافه كرد: اين پيش آمد موافق با پيمانى است كه حبيب من ، ابوالقاسم (ص ) آن را از من تعهد گرفته است .(217)

191 - شايعه قتل على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در حديث طولانى جنگ صفين روايت شده است كه : عراقيان اميرالمؤ منين (ع ) را نيافتند، بد گمان شده گفتند: شايد كشته شده ، صداى گريه و زارى از آنها بلند شد، امام حسن (ع ) از گريه منع شان كرد و فرمود: پدرم به من خبر داده كه قتل او در كوفه واقع مى شود، در اين بين پير مردى فرتوت آمد و گفت : اميرالمؤ منين را ديدم در ميان كشتگان افتاده ، پس گريه و زارى زياد شد، امام حسن (ع ) فرمود: مردم ! اين پير دروغ مى گويد، تصديقش نكنيد، زيرا على (ع ) فرموده : مردم از مراد در اين كوفه مرا مى كشد.(218)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:519.txt">شفا و درمان بيماران </a><a class="text" href="w:text:520.txt">نفرين امام (ع ) </a><a class="text" href="w:text:521.txt">كرامات ديگر امام على (ع ) در زمان حيات  </a></body></html>شفا و درمان بيماران 
192 - لطف على (ع )  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اواخر شب بود، على (ع ) همراه فرزندش حسن (ع ) كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمدند، ناگاه على (ع ) صداى جانگدازى شنيد، دريافت كه شخص ‍ دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا مى كند و با گريه و زارى ، خواسته اش را از خدا مى طلبد.
على (ع ) به حسن (ع ) فرمود: نزد اين مناجات كننده برو و ببين كيست او را نزد من بياور.
امام حسن (ع ) نزد او رفت ، ديد جوانى بسيار غمگين با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است ، فرمود: اى جوان ، امير مؤ منان على (ع ) تو را مى خواهد ببيند، دعوتش را اجابت كن .
جوان لنگان لنگان با اشتياق وافر به حضور على (ع ) آمد، على (ع ) فرمود: چه حاجت دارى ؟
جوان گفت : حقيقت اين است كه من به پدرم آزار مى رساندم ، و او مرا نفرين كرده و اكنون نصف بدنم فلج شده است .
امام على (ع ) فرمود: چه آزارى به پدرت رسانده اى ؟
جوان عرض كرد: من جوانى عياش و گنهكار بودم ، پدرم مرا از گناه نهى مى كرد، من به حرف او گوش نمى دادم ، بلكه بيشتر گناه مى كردم ، تا اين روزى مرا در حال گناه ديد باز مرا نهى كرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبى برداشتم طورى به او زدم كه بر زمين افتاد و با دلى شكسته برخاست و گفت : ((اكنون كنار كعبه مى روم و براى تو نفرين مى كنم ))، كنار كعبه رفت و نفرين كرد.
نفرين او باعث شد، نصف بدنم فلج گرديد - در اين هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد - بسيار پشيمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش ‍ و زارى از او معذرت خواهى كردم ، و گفتم : مرا ببخش برايم دعا كن .
پدرم مرا بخشيد و حتى حاضر شد كه با هم به كنار كعبه بياييم و در همان نقطه اى كه نفرين كرده بود، دعا كند تا سلامتى خود را باز يابم .
با هم به طرف مكه رهسپار شديم ، پدرم سوار بر شتر بود، در بيابان ناگاه مرغى از پشت سر، سنگى پراند، شترم رم كرد و پدرم از بالاى شتر به زمين افتاد بر بالينش رفتم ديدم از دنيا رفته است ، همان جا او را دفن كردم و اكنون خودم با حالى جگر سوز به اين جا براى دعا آمده ام .
امام على (ع ) فرمود: از اين كه پدرت با تو به طرف كعبه براى دعا در حق تو مى آمد، معلوم مى شود كه پدرت از تو راضى است ، اكنون من در حق تو دعا مى كنم .
امام بزرگوار، در حق او دعا كرد، سپس دست هاى مباركش را به بدن آن جوان ماليد، همان دم جوان سلامتى خود را باز يافت .
سپس امام على (ع ) نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: عليكم ببر الوالدين : ((بر شما باد، نيكى به پدر و مادر)).(219)(220)

193 - عاقبت ترك بسم الله  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عبدالله بن يحيى وارد مجلس امير مؤ منان على (ع ) شد و در برابر او تختى بود، حضرت دستور داد كه روى آن بنشيند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمين افتاد و سرش شكست و خون جارى شد.
امير مؤ منان (ع ) دستور داد آب آوردند و خون را شستند، سپس فرمود: نزديك بيا دست مبارك را بر آن گذاشت نخست احساس درد شديدى كرد، و بعد شفا يافت ! سپس فرمود: ((شكر خدايى را كه گناهان شيعيان ما را در دنيا با حوادث ناگوارى كه بر آنها پيش مى آيد مى شويد و پاك مى كند))!
((عبدالله )) عرض كرد: اى امير مؤ منان ! مرا آگاه كرديد، اگر بفرماييد من چه گناهى مرتكب شده ام كه اين حادثه ناگوار برايم پيش آمد تا ديگر تكرار نكنم خوش وقت مى شوم .
فرمود: هنگامى كه نشستى ((بسم الله الرحمن الرحيم )) نگفتى ، مگر نمى دانى رسول خدا(ص ) از ذات پاك پروردگار براى من چنين نقل فرموده : ((هر كار با اهميتى بسم الله در آن گفته نشود، نافرجام و بى عاقبت است )).
عبدالله گفت : فدايت شوم من بعد از اين هرگز آن را ترك نمى كنم .
امام فرمود: ((در اين بهره مند و سعادتمند خواهى شد)).(221)

194 - شفاى مريضان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مالك اشتر بر على (ع ) وارد شد و سلام كرد، على (ع ) جوابش را داد و فرمود: ((چه چيز باعث شد كه در اين ساعت به اينجا بيايى ؟)).
گفت : دوستى و عشق تو اى امير مؤ منان !
حضرت فرمود: دَم در، كسى را ديدى ؟
گفت : بلى ، چهار نفر را ديدم . مالك اشتر با على (ع ) به دم در رفتند و در آنجا شخصى نابينا، جذامى ، فلج و شخصى مبتلا به مرض برص بودند.
حضرت فرمود: اينجا چه مى كنيد؟
گفتند: به خاطر مرضى كه داريم آمده ايم . حضرت برگشت و بقچه اى را باز كرد و در آن بسته چرمى را در آورد و از درون آن نيز كاغذى بيرون آورد و براى آنها خواند، همه آنها خواند، همه آنها شفا يافتند و برخاستند و رفتند.(222)(223)

195 - خط مشى دوستان على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اصبغ بن نباته گويد: خدمت امير مؤ منان (ع )نشسته بودم و آن حضرت ميان مردم داورى مى كرد كه جماعتى وارد شدند و مرد سياه كت بسته اى هم با آنان بود، گفتند: اى اميرمؤ منان ، اين دزد است . فرمود: اى مر