 ) ماجرا را گفت و افزود كه براى خريد انار آمده ام .
شمعون : چيزى از آن انارها باقى نمانده است ، همه را فروختم .
امام على (ع ) كه از راه علم امامت دريافته بود كه يك انار، باقى مانده ، به شمعون فرمود: ((شايد يك انار باقى مانده و تو اطلاع ندارى )).
شمعون : من از خانه خود اطلاع دارم ، و مى دانم كه اكنون هيچ انارى در خانه ام نيست .
همسر شمعون كه پشت در بود، سخن آنها را شنيد و به شوهرش شمعون گفت : ((من يك عدد انار را براى خود ذخيره و در زير برگها پنهان نموده ام كه تو اطلاع ندارى )).
آن گاه رفت و انار را آورد و به دست حضرت على (ع ) داد، آن حضرت چهار درهم به شمعون داد، شمعون گفت : قيمتش نيم درهم است .
امام على : اين زن اين انار را براى خود ذخيره كرده تا روزى نفع بيشترى به او برسد، نيم درهم مال تو باشد و سه درهم و نيم مال همسرت باشد.
به اين ترتيب حضرت على (ع ) چهار درهم را داد، انار را گرفت و به سوى خانه رهسپار گرديد، در مسير راه صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ديد مرد غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا، در زمين خوابيده است .
حضرت على (ع ) در بالين او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسيد: ((تو كيستى و از كدام قبيله اى و چند روز است در اينجا بيمار مى باشى ؟)).
او گفت : ((اى جوان صالح من از اهالى مداين (ايران ) مى باشم ، در مداين به بدهكارى بسيار مبتلا گشتم ، ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم : خود را به مولايم اميرمؤ منان (ع ) مى رسانم ، شايد آن حضرت ، چاره كار مرا بنمايد، و قرض هايم را ادا كند)) (و اين سخن را به آن جوان صالح گفت ، ولى نمى شناخت كه آن جوان صالح ، خود على (ع ) است ).
حضرت على (ع ) فرمود: من يك عدد انار براى بيمار عزيزم ، به دست آورده ام ، ولى تو را محروم نمى كنم ، نصفش را به تو مى دهم .
آن حضرت ، آن انار را دو نصف كرد و نصف آن را كم كم در دهان آن بيمار مى گذاشت تا تمام شد.
بيمار گفت : ((اگر مرحمت بفرمايى ، نصف ديگرش را نيز به من بخوران كه چه بسا حال من خوب شود!)).
حضرت على (ع ) كه معدن كرم و حيا و بزرگوارى بود به خود خطاب كرد: ((اميد اين بيمار غريب در اين خرابه از همه جا بريده شده ، بنابراين بر ديگران مقدم تر است ، شايد خداوند براى فاطمه (س ) وسيله ديگرى فراهم سازد)).
نيم ديگر انار را نيز كم كم به دهان بيمار گذاشت تا تمام شد.
آن گاه حضرت على (ع ) با دست خالى به خانه بازگشت ، در حالى كه از شدت حياء غرق در فكر بود كه چگونه با دست خالى به خانه بازگردد، آهسته آهسته تا نزديك خانه اش آمد، حياء كرد كه وارد خانه شود، از شكاف در به درون خانه نگاه كرد تا ببيند آيا فاطمه (س ) در خواب است يا بيدار؟!.
ديد فاطمه (س ) تكيه كرده و طبقى از انار در پيش روى او است و ميل مى فرمايد.
حضرت على (ع ) بسيار خشنود شد، سپس وارد خانه گرديد، ملاحظه كرد كه آن طبق انار مربوط به اين عالم نيست (بلكه از بهشت آمده ) پرسيد: ((اين انار را چه كسى اين جا آورد؟)).
فاطمه (س ) گفت : ((اى پسر عمو! وقتى كه تشريف بردى ، چندان طول نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم ، ناگاه صداى در به گوشم رسيد، فضه خادمه رفت و در را گشود، مردى را پشت در ديد كه طبق انار را داد و گفت : ((اين طبق انار را اميرمؤ منان على (ع ) براى فاطمه (س ) فرستاده است .(231)
در اين داستان چندين درس بزرگ ديده مى شود، مانند:
1- فاطمه (س ) در شدت بيمارى ، نمى خواست شوهرش را با تقاضاى چيزى به زحمت اندازد.
2- على (ع ) شوهر مهربانى بود كه حتى براى يافتن انار، به در خانه شمعون يهودى رفت .
3- على (ع ) با علم امامت دريافت كه يك عدد انار در خانه شمعون ، باقى مانده است .
4- با اين كه قيمت انار نيم درهم بود، على (ع ) سه درهم و نيم زيادتر به همسر شمعون داد تا او را راضى كند (بنازم به كرم و بزرگواريت اى على مرتضى !)
5- بيمار ايرانى كه دستش از همه جا بريده شده ، سراغ على (ع ) را مى گيرد و از مداين تا مدينه مى آيد تا امام على (ع ) بر زخم هاى او مرهم نهد، و دردهاى او را درمان بخشد.
6- على (ع ) آن انار را به زحمت به دست آورده بود، به بيمار غريب داد، و او را بر بيمار خودش ، مقدم داشت .
7- على (ع ) از اين كه با دست خالى به خانه باز مى گردد، شرمنده است ، و پاهايش توان رفتن به سوى خانه را ندارد.
8- نيت و عمل پاك و نيك على (ع )، باطن خود را نشان داد، خداوند به جاى آن انار دنيايى ، يك ظرف از انارهاى بهشتى را براى فاطمه (س ) فرستاد چرا كه فرستاده خدا گفت : اين طبق انار را، على (ع ) فرستاده است (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ).(232)(233)

200- شفاى زخم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از ابوالدنيا مى گويد: هنگامى كه على بن ابيطالب (ع ) به جانب صفين رفت ، من با او بودم و دهانه اسبش آهن محكمى بود، و اسب سرش را بلند كرد و (صورت ) مرا مجروح كرد، به اين زخمى كه در كنار روى من است ، و آن جناب مرا خواند و آب دهان مبارك در زخم ريخت ، و مشتى از خاك گرفت و روى آن گذاشت ، و به خدا قسم من هيچ دردى و المى در آن نيافتم .(234)

201- بينا كردن كور 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : چشم راست من از دست رفته ، فرمود: خدا آن را به تو برمى گرداند، و دست مباركش را بر آن كشيد و فرمود: ((آن كه اولين مرتبه آنها را ايجاد كرد زنده اش مى كند)) و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را ديدند.(235)

202- بينايى چشم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زنى كه پدرش در جنگ صفين در ركاب على (ع ) كشته شده بود نقل كرد كه على (ع ) وقتى از صفين برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: اى مادر يتيمان چگونه صبح كردى ؟ گفت : به خير و خوبى ، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طورى كه چشمانم از بين رفته بود، و زمانى كه حضرت نگاهش به من افتاد آهى كشيد، سپس دست مباركش را به صورت من كشيد و همان وقت چشمهايم باز شد و به خدا من در شب تاريك شتر فرارى را مى بينم .(236)شهادت امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ
زمانی كه امام آماده می‌شد تا به سوی صفین حركت كرده و جنگ جدیدی را با معاویه آغاز كند، صبحگاه نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40 هجری توسط شقی‌ترین انسانها، عبدالرحمان بن ملجم مرادی مجروح شده و سه روز بعد در 21 رمضان به شهادت رسید. 
بنا به نقل ابن سعد، سه نفر از خوارج با نامهای عبدالرحمان بن ملجم، برك بن عبدالله تمیمی و عمروبن بكیر تمیمی، در مكه با یكدیگر قرار گذاشتند تا امام علی _ علیه السلام _ معاویه و عمروبن عاص را بكشند. عبدالرحمان به كوفه آمده و با دوستان خارجی خود دید و بازدید می‌كرد. یك بار به دیدار گروهی از طایفه «تیم الرباب» رفت. در آنجا زنی را با نام «قطام بنت شجنه بن عدی» دید كه پدر و برادرش در نهروان كشته شده بود. ابن ملجم او را خواستگاری كرد. زن مهر خویش را سه هزار (دینار!) و قتل امام علی _ علیه السلام _ قرار داد. ابن ملجم گفت كه از قضا برای همین به كوفه آمده است.[1]او چندی شمشیر خویش را به زهر آلوده كرده و با همان، ضربتی بر سر امام زد كه به دلیل عمیق بودن زخم 