پشيمان شده و استغفار مى كرد.(238)

205- مجازات منكر وصى پيامبر (ص ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى انس بن مالك ، صحابى معروف پيامبر(ص ) در بصره تدريس حديث مى كرد، و شاگردان بسيار به دورش حلقه زده بودند يكى از شاگردان پرسيد: ما شنيده ايم آدم با ايمان بيمارى ((برص )) (پيسى ) نمى گيرد، ولى علت چيست كه شما مبتلا به اين بيمارى هستى و لكه هاى سفيد اين بيمارى را در شما مشاهده مى كنم .
انس بن مالك از اين پرسش ، رنگ به رنگ شد و قطرات اشك از چشمانش ‍ سرازير گرديد و گفت : ((آرى ، نفرين بنده صالح مرا مبتلا به اين بيمارى كرده است )).
حاضران تقاضا كردند تا جريان آن را بازگو كند، انس بن مالك چنين گفت :
((با جمعى در محضر رسول خدا(ص ) بوديم ، فرش مخصوصى از يكى از روستاهاى مشرق زمين به حضور آن حضرت آوردند، آن حضرت آن را پذيرفت ، آن را در زمين پهن كرديم و جمعى از اصحاب به امر آن حضرت بر روى آن نشستيم ، على بن ابى طالب (ع ) نيز بود، آن گاه على (ع ) به باد امر كرد، آن فرش از زمين برخاست و به پرواز درآمد و همه ما را كنار غار اصحاب كهف پياده نمود.
على (ع ) به ما فرمود: برخيزيد و بر اصحاب كهف سلام كنيد، اصحاب از جمله ابوبكر و عمر يكى يكى سلام كردند ولى جواب سلام را نشنيدند.
ناگهان امام على (ع ) برخاست و كنار غار ايستاد و گفت :
السلام عليكم يا اصحاب الكهف و الرقيم .
((سلام بر شما اى اصحاب كهف و رقيم )).
از درون غار، صدا برخاست :
و عليك السلام يا وصى رسول الله .
((سلام بر تو باد اى وصى پيامبر خدا(ص ))).
على (ع ) فرمود: ((چرا جواب سلام ياران پيامبر (ص ) را نداديد؟
آنها گفتند: ((ما ماءذون نيستيم كه به غير پيامبران يا اوصياى آن ها، جواب بگوييم ، و چون شما خاتم اوصياء هستيد، جواب سلام شما را داديم )).
سپس روى آن فرش نشستيم و آن فرش برخاست و به پرواز درآمد و ما را در مسجد در حضور پيامبر (ص ) پياده كرد، پيامبر (ص ) جريان را از آغاز تا آخر بيان كرد، مثل اينكه خودش همراه ما بوده است .
انس ادامه داد: در اين هنگام پيامبر (ص ) به من فرمود: ((هر وقت پسر عمويم - على (ع ) - گواهى خواست ، گواهى بده ))، گفتم : اطاعت مى كنم .
بعد از رحلت پيامبر (ص )، وقتى كه ابوبكر متصدى خلافت شد، ساعتى پيش آمد كه على (ع ) در مقام احتجاج بود و به من گفت : ((برخيز و جريان پرواز فرش را شهادت بده )) من با اين كه آن را در خاطر داشتم (به خاطر شرايط) كتمان كردم و گفتم : ((پير شده ام و فراموش كرده ام )).
على (ع ) فرمود: ((اگر دروغ بگويى خدا تو را به بيمارى برص (پيسى ) و نابينايى و تشنگى دايمى دچار كند)) از نفرين آن بنده صالح به اين سه بيمارى گرفتار شده ام ، و همين تشنگى باعث شده كه نمى توانم در ماه رمضان روزه بگيرم .(239)

206 - نفرين بنده صالح  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از جنگهاى خانمانسوز كه بين مسلمانان رخ داد، جنگ جمل بود، باعث اين جنگ تحميلى طلحه و زبير (دو نفر از سران اسلام ) و عايشه بودند، و بهانه آنها مطالبه خون عثمان بود، با اين كه خودشان جزء تحريك كنندگان قتل عثمان بودند.
اين جنگ در سال 36 هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت پنج هزار نفر از سپاه على (ع ) و سيزده هزار نفر از سپاه عايشه گرديد.(240)
طلحه و زبير از كسانى بودند كه پس از قتل عثمان ، در پيشاپيش جمعيت به حضور على (ع ) آمده و با آن حضرت بيعت كردند، ولى هنوز چند ماه نگذشته بود كه ديدند نمى توانند با وجود امارت على (ع ) دنياى خود را آباد سازند، از اين رو بيعت خود را شكستند و جلودار ناكثين (بيعت شكنان ) شدند.
حضرت على (ع ) از اين دو نفر، دلى پر رنج داشت ، چرا كه ضربه اى كه از ناحيه اين دو نفر (كه نفوذ كاذب در ميان مسلمانان داشتند) در آن زمان به اسلام مى خورد جبران ناپذير بود، آن حضرت دست به دعا برداشت و در مورد اين دو نفر نفرين كرد و عرض كرد: ((خدايا طلحه را مهلت نده و به عذابت بگير، و شر زبير را آن گونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن )).
اينك ببينيد چگونه طلحه و زبير كشته شدند:
در جنگ جمل هنگامى كه سپاه جمل متلاشى شد، مروان كه از سرشناسان آن سپاه گفت : بعد از امروز ديگر ممكن نيست خون عثمان را از طلحه مطالبه كنيم ، همان دم او را هدف تيرش قرار داد، تير به رگ اكحل (رگ چهار اندام ) ساق پاى طلحه خورد و آن رگ قطع شد، خون مثل فواره از آن بيرون مى آمد، از غلامش كمك خواست ، غلامش او را سوار قاطرى كرد، به غلام گفت : اين خونريزى مرا مى كشد، جاى مناسبى يافتى مرا پياده كن ، سرانجام غلام او را به خانه اى از خانه هاى بصره برد و او همان جا جان سپرد.
به اين ترتيب ، خود او كه به عنوان خونخواهى عثمان با سپاه على (ع ) مى جنگيد، توسط مروان از سران لشكرش بود، به خاطر همين عنوان ، ترور شد و به هلاكت رسيد.
اما در مورد زبير، نصايح على (ع ) باعث شد كه زبير از صف دشمن خارج گردد، (با اين كه وظيفه او اين بود كه از امام وقت ، حضرت على (ع ) حمايت كند) ولى به طور كلى از جنگ ، خود را كنار كشيد و رفت به سوى بيابانى كه معروف به ((وادى السباع )) بود در آن جا مشغول نماز بود كه شخصى به نام عمروبن جرموز به طور ناگهانى بر او حمله كرد و او را كشت ، و او نيز كه آتش افروز جنگ جمل بود در 75 سالگى اين گونه به هلاكت رسيد.
ابن جرموز، شمشير و انگشتر زبير را به حضور على (ع ) آورد، وقتى چشم على (ع ) به شمشير زبير افتاد فرمود: سيف طال ما جلى الكرب عن وجه رسول الله : ((اين شمشير، چه بسيار اندوه را از چهره رسول خدا(ص ) برطرف ساخت ؟!)).(241)
تاءسف على (ع ) از اين بود كه چنين شخصى با آن سابقه سلحشورى و دفاع از اسلام ، با اين كه پسر عمه پيامبر و على (ع ) بود (زيرا مادرش صفيه ، عمه پيامبر (ص ) و على (ع ) بود) چرا اين گونه منحرف شد و به هلاكت رسيد و با آن آغاز نيك ، عاقبت به شر شد؟! - خدايا ما را عاقبت به خير فرما.

207 - نفرين على (ع ) بر انس بن مالك  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابو هدبه گويد: ديدم انس بن مالك دستمالى بر سر بسته از سببش پرسيدم ، گفت : بر اثر نفرين على بن ابى طالب (ع ) است .
گفتم چطور؟
گفت : من خدمتكار رسول خدا(ص ) بودم مرغ بريانى به آن حضرت هديه كردند، فرمود: خدايا محبوبترين مردم در نزد خودت و خودم را برسان تا با من از اين پركنده بخورد. على (ع ) آمد و من گفتم : رسول خدا(ص ) كارى دارد و او را راه ندادم به انتظار اين كه يكى از قوم خودم برسد.
باز رسول خدا(ص ) همان دعا را تكرار كرد و دوباره على (ع ) آمد و من همان را گفتم . به انتظار مردى از قوم خودم رسول خدا(ص ) براى بار سوم همان دعا را كرد و باز هم على (ع ) آمد و من همان را گفتم و على فرياد برداشت كه رسول خدا چه كارى دارد كه مرا نمى پذيرد؟ آوازش به گوش ‍ پيغمبر رسيد و فرمود: اى انس اين كيست ؟ گفتم على بن ابى طالب است . گفت : به او اجازه بده ، چون وارد شد فرمود: اى على من سه بار به درگاه خدا دعا كردم كه محبوب ترين خلقش نزد او و خودم بيايد و با من از اين پرنده بخورد و اگر در اين بار سوم نيامده بودى تو را به نام دعوت مى كردم . عرض كرد: يا رسول الله من بار سوم است كه آمدم و انس م