را برگردانده و مى گفت : رسول خدا از پذيرش تو معذور است و به كارى مشغول است . رسول خدا فرمود: اى انس چه چيز تو را بر اين كار واداشت ؟
عرض كرد: من دعوت تو را شنيدم و خواستم شامل يكى از قوم خودم شود، چون روز احتجاج براى خلافت شد، على مرا گواه خواست و كتمان كردم و گفتم : فراموش كردم . على دست به آسمان برداشت و گفت : خدايا انس را به پيسى مبتلا كن كه نتواند آن را از مردم پنهان كند. سپس دستمال از سر برداشت و گفت اين است نفرين على (ع ).(242)

208 - مجازات منكر غدير خم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى على (ع ) براى احقاق حق خود فرموده پيغمبر (ص ) را ((من كنت مولاه فعلى مولاه )).
هر آن كس كه باشم منش يار و دوست
پسر عم من يار و مولاى اوست .
شاهد مقال آورد و دوازده نفر از انصار فرموده او را تصديق كردند كه پيغمبر(ص ) چنين سخنى درباره شما فرمود، انس ابن مالك هم كه در روز عيد غدير خم حضور داشته و اتفاقا آن روز هم در ميان اين عده انصار بود به صحت فرموده على (ع ) را شهادت نداد، على (ع ) به او فرمود: اى انس تو چرا شهادتم ندادى و گفته مرا تصديق نكردى با اين كه تو هم مانند ديگران فرموده پيغمبر را استماع كرده بودى . عرض كرد: يا على (ع ) من اكنون پير شده ام و سخنى كه مى گويى و از من گواهى مى طلبى را از خاطر برده ام .
على (ع ) از سخن آن پير شرير متاءثر شده او را نفرين كرد: پروردگارا اگر اين بيچاره دروغ مى گويد وى را به پيسى مبتلا كن كه هيچ گاه عمامه آن را مستور نكند (پروردگارا ما را به نفرين على و اولاد على عليهم السلام گرفتار مفرما) طلحه گفته : خدا گواه است پس از اين ، ميان دو چشم او را ديدم كه لكه پيسى فراگرفته بود.(243)

209 - سزاى كتمان كنندگان حق  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: امام على (ع ) براى ما كه جمعيت بسيارى بوديم ، سخنرانى كرد، پس از حمد و ثنا فرمود: در پيشاپيش جمعيت چهار نفر از اصحاب محمد (ص ) در اين جا هستند كه عبارتند از: 1- انس ابن مالك 2- براء بن عازب انصارى 3- اشعث بن قيس 4- خالد بن يزيد بجلّى .
سپس رو به يك يك اين چهار نفر كرد، نخست از انس بن مالك پرسيد:
((اى انس ! اگر تو شنيده اى كه رسول خدا(ص ) در حق من فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، بداند كه على (ع ) مولا و رهبر او است ) ولى امروز گواهى به رهبرى من ندهى ، خداوند تو را به بيمارى برص (پيسى ) مبتلا مى كند كه لكه هاى سفيد آن ، سر و صورت را فرا مى گيرد و عمامه ات آن را نمى پوشاند.
سپس به اشعث رو كرد و فرمود: اما تو اى اشعث ! اگر شنيده اى كه پيامبر(ص ) در حق من چنين گفت ، ولى اكنون گواهى ندهى آخر عمر، از هر دو چشم كور مى شوى و اما تو اى خالد بن يزيد!، اگر در حق من چنين شنيده اى و امروز كتمان كنى و گواهى ندهى ، خداوند تو را به مرگ جاهليت بميراند. و اما تو اى براء بن عازب ! اگر شنيده اى كه پيامبر(ص ) در حق من چنين فرمود: و اينك گواهى به ولايت من ندهى ، در همان جا مى ميرى كه از آن جا به سوى مدينه ) هجرت كردى .
(اين چهار نفر، آن چه در روز غدير از پيامبر (ص ) شنيده بودند كه آن حضرت ، على (ع ) را رهبر بعد از خود قرار داد، كتمان كردند) جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: ((سوگند به خدا بعد از مدتى من انس بن مالك را ديدم كه بيمارى برص گرفته به طورى كه عمامه اش نمى تواند لكه هاى سفيد اين بيمارى را از سر و رويش بپوشاند.
و اشعث را ديدم كه از هر دو چشم كور شد، و مى گفت : ((سپاس ‍ خداوندى را كه نفرين على (ع ) در مورد كورى دو چشم در دنيا بود، و مرا به عذاب آخرت نفرين نكرد كه در اين صورت براى هميشه در آخرت ، عذاب مى شدم )).
خالد بن يزيد را ديدم كه در منزلش مرد، خانواده اش خواستند او را در منزل دفن كنند، قبيله كِنده با خبر شدند، و هجوم آوردند و او را به رسم جاهليت كنار در خانه ، دفن كردند، و به مرگ جاهليت مرد.
و اما براء بن عازب ، معاويه او را حاكم يمن كرد، و او در يمن از دنيا رفت ، همان جا كه از آن جا هجرت كرده بود (آن هم در حالى كه حاكم از ناحيه ظالم بود).(244)

210 - نفرين على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه به على (ع ) خبر رسيد كه بسر بن ارطاة از طرف معاويه به يمن رفته و در آن جا برخى كارهاى ناروا انجام داده است ، فرمود: ((خداوندا! بسر، دينش را به دنيا فروخته ، عقلش را از او بگير)). عقل بسر بن ارطاة اختلال پيدا كرد و ديوانه شد. و شمشيرى از چوب برمى داشت و با آن بازى مى كرد بدين حال بود تا اينكه مرد.(245)
على (ع ) به جويرية بن مسهر فرمود: ((بعد از اين در حق تو ظلم مى كنند و دست و پايت را قطع مى كنند و به دار مى آويزند)).
مدتى نگذشت تا اين كه معاويه ، زياد بن ابيه را والى كوفه نمود. او دست و پاى جويريه را قطع كرد و او را به دار آويخت .(246)

211 - كور شدن غيزار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على (ع ) مردى را به نام غيزار، متهم كرد كه خبرهاى سرى او را به معاويه اطلاع مى دهد نامبرده شديدا انكار كرد، على (ع ) فرمود: سوگند ياد مى كنى كه چنين عملى از تو سر نزده ؟! گفت : آرى و همان جا سوگند ياد كرد كه از شما به معاويه خبرى نداده ام . على (ع ) فرمود: اگر دروغ بگويى خداى متعال چشم هاى تو را كور خواهد كرد. وى پذيرفت و خيال نمى كرد به زودى به سزاى عمل خود خواهد رسيد و از حضور على (ع ) خارج شد، هفته اى نگذشت به سرنوشت خود مبتلا شد و دست هاى او را در حالتى كه از نعمت چشم محروم شده بود گرفته از خانه خانه خود بيرون مى آمد.
با على هر كه دشمنى ورزد
كور دنيا و آخرت گردد.(247)


212- عاقبت تكذيب كردن اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على (ع ) در رحبه از مردى درباره حديثى سؤ ال كرد. آن مرد او را تكذيب نمود. على (ع ) فرمود: مرا تكذيب كردى ؟ گفت : تو را تكذيب نكردم .
على (ع ) فرمود: از خدا مى خواهم كه اگر مرا تكذيب كردى چشم تو را كور كند.
گفت : بخواه . در اين هنگام على (ع ) آن مرد را نفرين كرد و در نتيجه آن نفرين ، هنوز او از رحبه نرفته بود كه چشمش نابينا شد.(248)

213- ديوانه شدن مرد عبسى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عده اى روايت كرده اند روزى على (ع ) بر فراز منبر مى فرمود: من بنده خدا و برادر رسول او و وارث آن جناب و همسر سيده زن هاى بهشت و سيد اوصيا و آخرين وصى پيغمبرانم . هيچ كسى به جز از من نمى تواند چنين ادعايى بنمايد و اگر كسى دم از اين ادعا زند خدا او را به بيچارگى گرفتار مى كند.
مردى از مردم عبس كه در آن جا حضور داشت گفت : چگونه كسى نمى تواند سخنانى كه تو گفتى به زبان بياورم و سخنان على (ع ) را به طور تمسخر تكرار كرد. هنوز از جاى خود حركت نكرده ديوانه شده به بيمارى صرع مبتلا گرديد، چنانچه مردم پاهاى او را گرفته از مسجد خارج كردند.
راويان گويند: ما از كسان او پرسيديم . آيا پيش از اين سابقه جنون و صرع داشته ؟ گفتند: نه !(249)

214- آه از كينه و مخالفت با على (ع )  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از امام حسن (ع ) روايت شده كه : به امام حسين (ع ) فرمود: جعدة (دختر اشع