ث بن قيس ) مى داند كه پدرش با پدرت امير المؤ منين مخالفت كرد، تا آن جا كه گفته : و پدرت او را گردن آتش مى ناميد پس از علت اين اسم پرسيدند.
فرمود: چون وفات اشعث برسد شعله اى از آتش شبيه به گردن از آسمان به جانب او كشيده مى شود و همان حال او را مى سوزاند، و مانند زغال سياهى به خاك مى رود، چون مرگ اشعث در رسيد حاضرين ديدند همان آتش آمد؛ او را سوزانيد و فرياد مى زد: واى از كينه و مخالفت على (ع ).(250)

215- ديوانگى بسر بن ارطات  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هنگامى كه على (ع ) از كار نارواى بسر بن ارطات اطلاع يافت گفت : پرورگارا، بسر، دينش را به دنياى خود فروخت تو هم در برابر نعمت عقل را از او بگير و از امور دينى چيزى را براى او باقى مگذار كه در نتيجه مورد ترحم تو واقع شود، فاصله اى نشد بسر، ديوانه گرديد و شمشير طلب مى كرد. شمشيرى مى زد تا بى هوش مى شد و چون به هوش مى آمد باز شمشير مى خواست و همان شمشير را به او مى دادند و او هم باز مى زد و مى زد تا غشوه بر او عارض مى گرديد و بالاخره چندى با حال جنون به سر برد تا از دنيا رفت .(251)كرامات ديگر امام على (ع ) در زمان حيات  
216- دوستدار حقيقى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در كتاب جامع المعجزات رضا قائمى نقل شده : روزى از روزها امير مؤ منان على (ع ) در مسجد كوفه نشسته بود، مردى از اهل كوفه به خدمت آن حضرت رسيده و بعد از سلام عرض كرد: من شما را دوست دارم .
امام (ع ) فرمودند: با زبان يا قلب و زبان ؟
جواب داد: با قلب و زبان شما را دوست دارم .
حضرت فرمودند: انشاءالله به تو نشان خواهم داد كه چه كسى مرا با دل و زبان دوست دارد.
امام (ع ) فرمودند: برخيز با من بيا. از كوفه بيرون رفتند، حضرت فرمودند: چشمت را روى هم بگذار، آن مرد چشمانش را روى هم گذاشت و سه قدم برداشت .
حضرت فرمودند: چشمت را باز كن ، چشمش را باز كرد. خودش را در شهرى بزرگ ديد كه مردم آن بعضى مسلمان و برخى كافر بودند، امام فرمودند: با من بيا تا دوست قلبى و زبانى را به تو معرفى كنم ، رفتند تا به دكان قصابى رسيدند، امام درهمى به آن مرد داده و فرمودند: از اين قصاب گوشت خريدارى كن .
مرد كوفى درهم را گرفت و به سوى قصاب رفت و گفت : اين درهم را بگير و به گوشت بده ، قصاب او را غريب ديده ، لذا از او پرسيد: اهل كجايى ؟
گفت : اهل كوفه هستم .
قصاب گفت : تو از شهر مولاى من على بن ابى طالب هستى ؟
گفت : بله .
قصاب گفت : بايد امشب مهمان من باشى به خاطر محبت على مرتضى (ع ).
كوفى گفت : رفيقى دارم .
قصاب گفت : او را نيز بياور.
كوفى به خدمت امام (ع ) آمده و جريان را به عرض آن حضرت رسانيد و باهم بر در دكان قصاب رفتند. قصاب با خوشحالى پرسيد: شما از كوفه شهر مولاى من امير مؤ منان هستيد؟
جواب دادند: بله ، قصاب دكانش را بست و باهم به خانه آمدند. قصاب به همسرش گفت : دو مرد غريب از شهر مولايم على ابن ابى طالب نزد من آمدند، آنها را گرامى بدار. همسر قصاب با شادى برخاست و براى آنها مكان لايقى را فرش كرده و مشغول خدمت شد.
امام (ع ) نگاهى به داخل خانه كرد، دو طفل كوچك دوست داشتنى مثل دو ستاره درخشان مشاهده كرد. شبانگاه قصاب به خانه آمد به همسر خود گفت : چه كردى ؟ گفت : آنچه دستور دادى انجام دادم . مغرب شد امام به نماز مشغول گرديد، قصاب به آن بزرگوار اقتدا كرد، بعد از نماز مغرب شخصى در خانه قصاب را كوبيد و قصاب بيرون آمد. جلادى را ديد، گفت : چه كار دارى ؟ گفت : پادشاه دستور داده تو را به قتل برسانم و خونت را براى او ببرم ، چرا كه او بيمار شده و براى صحتش اطباء خون محب على (ع ) را تجويز كرده اند. قصاب گفت : من مهمان دارم ، اجازه بده سفارش ‍ آنها را به همسرم بكنم . داخل خانه شد و به همسرش گفت : اى يار وفادار و بانوى نيكوكار، مهمانان را گرامى بدار كه شنيده ام مولاى من مهمان را زياد دوست دارد، من بيرون منزل كارى دارم ، اين را گفت و از خانه بيرون رفت ، بلافاصله كودكانش از پى پدر بيرون رفتند و پدر متوجه نشد! جلاد قصاب را زير تيغ خوابانيد، ناگاه پسر بزرگتر پيش رفت و گفت : اى جلاد پدرم را رها كن و مرا به جاى او به قتل برسان ، جلاد طفل را زير تيغ خوابانيد، خواست سر از بدنش جدا كند برادر كوچك خود را روى برادر بزرگتر افكند، جلاد هر دو را كشت و خون آنها را گرفته به نزد پادشاه برد و تمام ماجرا را نقل كرد.
قصاب با چشم پرآب و جگر كباب سر و تن فرزندان خود را برداشته و مخفى از همسرش در زاويه خانه اش گذاشت و نزد همسرش رفت و گفت : غذا را حاضر كن . به خدمت امام آمد ديد نمازشان تمام شده ، سفره را گسترده و غذا را آورد و گفت : بفرماييد به نام خدا و محبت مولايم غذا ميل كنيد.
امام فرمودند: تا بچه ها نيايند غذا نمى خوريم !
قصاب گفت : اى برادر غذا بخوريد، بچه ها جاى ديگرى رفته اند!
امام فرمودند: ما غذا نمى خوريم تا آنها بيايند. هر چه قصاب اصرار به غذا خوردن كرد، امام قبول نكردند تا اين كه فرمودند: آيا مرا نمى شناسى ؟ من مولاى تو على بن ابى طالب هستم .
قصاب گفت : اى مولاى من فرزندان ، مال و همسرم فداى تو باد!
سپس نزد همسرش رفت ، زن گفت : بچه هايم كو؟ قصاب گفت : خاموش ‍ باش كه به خاطر محبت مولايم ذبح شدند، همسرش گريان شد. قصاب گفت : ساكت باش كه مهمان مهربان كودكانمان را زنده خواهد كرد.
زن گفت : چه طور زنده مى كند؟!
قصاب گفت : اين مهمان امير مؤ منان است .
همسر قصاب با شنيدن اين كلمات خودش را روى قدم هاى امام انداخت . امام فرمودند: ناراحت نباش ! الآن به اذن خدا فرزندانت را زنده مى كنم !
امام به قصاب فرمودند: نعش طفلانت را بياور، قصاب نعش كودكان را آورد، امام برخاست دو ركعت نماز به جاى آورد و دعا كرد. مرد كوفى مى گويد: ديدم آن دو طفل نشستند و گفتند: ((لبيك ، لبيك ، يا مولانا يا اباالحسن )) و بر قدم هاى آن حضرت افتادند و دست و پاى آن بزرگوار را بوسيدند، قصاب و همسرش بسيار مسرور شدند.
امام به آن مرد كوفى فرمودند: آيا شما هم مثل اين قصاب با زبان و قلب مرا دوست داريد؟ گفت : نه ، امام فرمودند: اين ها محب قلبى و زبانى من هستند، آن وقت نشستند و غذا خوردند.
قصاب دامن امام را گرفت و گفت : اى آقاى من اگر اين راز در شهر فاش شود و پادشاه از اين جريان باخبر گردد همه ما را خواهد كشت !
امام فرمودند: نترس ، هرگاه مشكلى برايت پيش آمد مرا صدا بزن ! سپس ‍ خداحافظى كرده و رفتند و به مرد كوفى فرمودند: چشم را روى هم بگذار، كوفى چشم را روى هم گذاشت و پس از سه قدم خود را در كوفه ديد.
طولى نكشيد كه جريان مرد قصاب در شهر منتشر گرديد و پادشاه در جريان قرار گرفت ، اراده كرد آنها را بكشد وقتى كه ماءمورين به آنان حمله كردند، قصاب شاه ولايت را خواند، همان ساعت امام حاضر شده و مهاجمين را به قتل رسانيد و سپس رفتند كه پادشاه را به سزاى عملش برسانند، پادشاه به وحشت افتاد و با سر و پاى برهنه به حضور آن حضرت شرفياب شد و فرياد الامان برداشت و ايمان آورد و از هلاكت نجات يافت و عاقبتش به خير گرديد.(252)

217- فروشنده جبرييل ، خريدار ميكاييل  
بِسْمِ ا