 .)) چرا چنين مى گفت ؟
نمى دانم . اگر درد چشم بيشتر نمى شد كمتر نمى گرديد. پسين روزى در يكى از ايوان هاى صحن مقدس رو به روى گنبد مطهر نشسته بودم افسرده و از درد چشم آزرده ، روى به گنبد كردم و گفتم : ((يا على من براى درس ‍ خواندن به شهر تو آمده ام و تنها وسيله ام چشم است .))
گريه ام گرفت ، دو رباعى به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه كردم :
اى بارگهت قبله گه اهل نياز
وى روضه حضرت تو خلوتگه راز
در خانه كعبه زادى و زادگهت
شد قبله مسلمين به هنگام نماز
اى ذات خداى را تو مرآت جلى
وى نور مبين كاشف سر ازلى
در مدح تو اين بس كه نبودى دوزخ
لو اجتمع الناس على حب على
در همين حال بودم كه يكى از آشنايان كه نامش را فراموش كرده ام به صحن درآمد. مرا ديد و حالم را پرسيد. گفتم : ((از چشم درد رنج مى برم .)) گفت : فردا بيا با هم به كوفه برويم سيد احمد ربيعى چشمت را ببيند.))
فردا به همراهى او به كوفه رفتم به خانه سيد در آمديم . پيرمردى بود نورانى در زير زمين خانه نشسته ، تنى چند گرد او. نوبت به من رسيد با ذره بينى درشت چشمم را نگاه كرد. پاره اى كاغذ برداشت و چيزى بر آن نوشت و چون دستم داد، نوشته بود آرْجِدُل .
گفت : ((روزى سه بار در چشم بريز.)) دو بار ريختم و نمى دانم به نوبت سوم نيازى افتاد يا نه ، همان روز درد چشم آرام گرفت .(262)

226- دوستى با اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سيد اسماعيل حميرى (عليه الرحمه ) مداح اهل بيت (ع ) در سال 173 هجرى وفات نمود و در هر يك از فضايل على (ع ) قصيده اى انشاد فرموده است و در مجلسى قرار نمى گرفت مگر اين كه فضيلتى از فضايل آل محمد(ص ) بايد ذكر شود. در حال وفاتش كرامت عظيمه اى براى آن بزرگوار پيش آمد كه در كتب شيعه و سنى ذكر شده چنانچه در جلد سوم الغدير، كتابى الاغانى و مناقب سروى و كشف الغمه و امالى شيخ و بشارة المصطفى و رجال كشى نقل فرموده و خلاصه آن اين است :
در حال وفات سيد، جماعتى از همسايگانش ، كه مخالف مذهب شيعه بودند، نزدش حاضر شدند. سيد خوش منظر بود؛ در آن حال اظهار حسرت زيادى مى كرد، ناگاه در صورتش نقطه سياهى مانند مركب نمودار گرديد، پس زياد شد، به قسمتى كه تمام صورتش مثل قير سياه گرديد و تمام دشمنانش شاد شدند و او را شماتت مى نمودند. سيد حرف نمى زد، تا اين كه به هوش آمد و چشمان خود را باز نمود، رو را به نجف اشرف كرده ، گفت : يا اميرالمؤ منين ! آيا با دوست تو اين طور معامله مى شود؟ و سه مرتبه اين جمله را تكرار نمود. پس به خدا قسم نورى سفيد در پيشانى او ظاهر شد و زياد گرديد. سيد شاد و خندان شده ، اشعارى را بدين مضمون انشاد فرمود: ((دروغ گفت كسى كه گمان كرد على (ع ) دوستش را از سختى ها نجات نمى دهد، به خدا قسم كه به بهشت داخل شدم و خدا مرا از گناهانم بخشيد، پس بشارت باد شما را اى دوستان على (ع )، و دوست بداريد على (ع ) را تا هنگام مرگ ، از بعد اولادش را يكى پس از ديگرى دوست بداريد كه داراى صفات امامت اند)).
پس از آن اقرار به وحدانيت خدا و رسالت خاتم الانبياء و ولايت اميرالمؤ منين (ع ) كرد و چشم بر هم گذاشت و از دنيا رفت .(263)

227- خادم مسجد على (ع ) و دنيا دوستى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوالفتح شهاب الدين مظفر نقل مى كند كه در سال 525 هجرى همراه المكتفى بالله خليفه عباسى با دو وزيرش به اتفاق مى رفتند خليفه خودش ‍ گفت : بياييد برويم مسجد على (ع ) دو ركعت نماز بخوانيم وقتى وارد مسجد شديم خليفه لباس عادى پوشيده بود كه كسى او را نمى شناخت وقتى كه وارد شديم خادم مسجد ديد چند نفر هستند در اين ميان وزير را شناخت يك دفعه تعظيم به وزير كرد و ادب كرد به توقع مال دنيا (اف بر كسى كه ادعا مى كند دوست على (ع ) هستم و حب دنيا هم دارد، چرا ذليل براى دنيا مى شوى اگر با على سر و كار دارى ) و اظهار فقر كرد - وزير در حضور خليفه خجالت كشيد به خادم ، خليفه را معرفى كرد.
تا خواست رو به خليفه بيايد اعتنا نكرد وزير گفت : مطلب لازم را از او بپرس ‍ خليفه به وزير گفت به او بگو من پيش از خلافت و در زمان المستظهر بالله همراه خليفه قبلى به اين مسجد آمدم . ولى در آن سفر غده اى اين خادم در صورتش در آورده بود و تمام صورتش را گرفته به قسمتى كه لب هايش بود كنار بگذارد تا بتواند لقمه غذايى بخورد اين غده چطور شده است كه نيست گوشت عظيمى كه تمام صورتش را گرفته بود كجا است ؟!
وزير رو كرد به خادم گفت : خليفه چنين مى فرمايد؛ گفت : آن غده به دست شاه ولايت ، ماه هدايت اسدالله الغالب على بن ابى طالب (ع ) اصلاح شد.
پرسيد: جريانش چيست ؟
گفت : روزى در انبار بودم روزها مى آمدم ، شب برمى گشتم روزى آمدم دو نفر از اين ناصبى ها مرا شماتت كردند، زخم زبان ها زدند گفتند: در اين مدتى كه مى رفتى مسجد على (ع ) اگر در انبار نزد دكترى مى رفتى علاج مى شدى . اين زخم زبان ها دلم را به درد آورد كه هيچ مصيبتى اين طور به سرم نمى آورد تا شب از ناراحتى خوابم نمى برد تا آخر شب كه خواب به چشمم آمد، جمال على (ع ) را ديدم در همين مسجد. رفتم نزديك شكايت كرده از اين غده اى كه ناراحتم كرده صورتم را پوشانده و مورد طعن واقع شده ام تا گفتم : آقا روى از من برگرداند برگشتم از آن طرف و گفتم : آقا مردم مزاحمت مى كنند كه چرا در اين مدت على (ع ) به داد تو نرسيده است ، آقا فرمود: انت ممن تريد العاجله ، فرمود: تو از كسانى هستى كه دنيا را مى خواهى ، اشاره اى فرمود به صورتم ، وقتى از خواب بيدار شدم ، اثرى از آن غده در صورتم نبود.(264)

228- شفاى شير 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
محمد بن على شبيبانى گفت : در زمان كودكى با پدر و عمويم حسين به طور پنهانى شبى به زيارت قبر اميرالمؤ منين (ع ) رفتيم ، چون به نزد قبر آن حضرت رسيديم ، ديدم كه به دور آن قبر مطهر سنگهاى سياه گذاشته و ساختمانى ندارد پس ما نزديك آن رفتيم ، بعضى از ما شروع كردند به خواندن قرآن و بعضى ديگر مشغول به نماز شدند و بعضى مشغول به زيارت و در اين حال بوديم كه ناگاه ديديم شيرى به جانب ما مى آيد چون نزديك ما آمد به فاصله كمى از آن محل شريف دور شديم ، آن حيوان به نزديك قبر رفت و شروع كرد به ماليدن ذراع خود به قبر، يكى از ما نزديك او رفت ، شير متعرض او نشد او برگشت و ما را به حال شير خبر داد پس ‍ ترس از ما برطرف شد و همگى نزديك او رفتيم و او را مشاهده كرديم ، ديدم كه ذراع او جراحتى است و آن دست مجروح را به قبر آن حضرت مى ماليد پس ساعتى با اين حال بود آن گاه رفت و ما دوباره به حال اول خود به نماز و زيارت و قرائت مشغول شديم .(265)

229- نادرشاه و كور درب صحن  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ناردشاه هنگامى كه مى خواست وارد حرم على (ع ) بشود، در كنار درب صحن ، كورى را ديد پرسيد: چند سال است اين جا هستى ؟
گفت : بيست سال .
نادر گفت : تو بيست سال است اين جا هستى و هنوز چشمت را از على (ع ) نگرفته اى ؟ من به حرم مى روم و برمى گردم ، اگر هنوز چشمت را نگرفته باشى تو را مى كشم .
اين كور، بيچاره وار به على (ع ) متمسك شد و همان ساعت چشمش را گرفت .(266