 مادر اسباب تعجب من بود، زيرا دختر را چگونه مى شود برد ولى در مقابل اراده و تصميم و تقاضاى مادر كه با يك دنيا عشق و علاقه و اميد مى خواهد اين عمل را انجام دهد تسليم شدم و يك اتومبيل سوارى تهيه كردم به در منزل آوردم ، مادر دختر و شوهر دختر را در اتومبيل گذاشتند و از راه كربلا حركت كردند و شب در كربلا توقف نمودند و روز بعد عازم نجف شدند، وقتى كه وارد شدند معلوم شد كه نورى سعيد نخست وزير عراق در حرم مشرف است و كسى حق تشريف ندارد، لهذا مستقيما به مسجد كوفه رفتند و شب را به نجف مراجعت كرده ، دختر را بغل كرده و آوردند در حرم شاه ولايت كنار ضريح خواباندند، مادر هم با حال توسل پهلوى دختر نشسته بود و متصل عرض حاجت مى كرد.
ناگهان ديد كه دختر چشم باز كرده ، مادرى كه مى دانست دختر قدرت چشم باز كردن ندارد و بايد پلك چشم را با دست بالا ببرد ولى الآن بدون كمك ديگرى چشم باز كرده ، روح اميد بيشترى در وى ايجاد و با حضور قلب بيشترى توجه پيدا كرد و متوسل بود، تا اين كه تدريجا حركات بدن دختر زياد مى شود و در همان شب آن قدر مشمول عنايت حق و توجه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مى شود كه دختر با معاضدت مادر اطراف ضريح مقدس ‍ طواف مى كند.
مادر با يك دنيا مسرت مى خواهد كه داد كند و مردم را از اين عنايت خبردار سازد ولى به شدت خود را كنترل مى كند، كه اگر زوار متوجه شوند ممكن است هجوم زوار طفل را هلاك كند، شب را در نجف توقف مى كند فردا صبح دختر با پاى خود به حرم مطهر مشرف مى شود و از حرم بيرون آمده مستقيما عازم بغداد مى شوند.
تا اين جا شرح مطلب به زبان پدر دختر بود، آن روز كه در منزل حاج جواد بودم ، سيزدهم ماه رمضان بود دختر با كمال سلامت تمام روزه هاى ماه رمضان را گرفته و تا امروز يك ختم قرآن خوانده بود!! اين خلاصه تحقيقات و اظهارات آقاى حاج جواد بود كه نوشتم و به امضاء ايشان رساندم و جمعى از محترمين كه آقاى حاج جواد را مى شناختند و كسالت دختر و عافيت او را مى دانستند شهادت خود را در ورقه اى نوشتند. و آقاى آشيخ هادى شطيطه كه يكى از علماء مورد احترام و اعتماد كاظمين است و در مسجد صحن مطهر جماعت دارد در ورقه نوشتند كه خودم صيغه عقد دختر را خواندم و در موقع كسالت مكرر عيادت كردم و تمام جريان را مطلعم و شهادت مى دهم بر صدق و راستى مطلب .
عين ورقه امضاء شده را مرحوم آية الله آقاى بروجردى (ره ) براى ثبت در كتابى خواستند و تقديم كردم ، در اين تاريخ پدر و مادر و شوهر دختر و خود دختر و بسيارى از شهود زنده اند و فقط آقاى شيخ هادى شطيطه به رحمت ايزدى پيوسته رحمة الله عليه .(268)

232- تلقين ((بسم الله )) و نجات از كندفهمى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
علامه حسن زاده آملى نوشته است : آقاى جليل ((سيد جليل يعقوب )) فرزند محسن (1176 - 1256ه -ق ) از احفاد امام زين العابدين (ع ) كه مقبره اش در ((خوى )) مزار عموم است در يكى از شب ها جد بزرگوارش ‍ حضرت على (ع ) را در خواب ديد و به آن حضرت از كندفهمى خود گلايه نمود، حضرت به وى فرمود: ((بسم الله الرحمن الرحيم )). پس از اين كه ((بسم الله )) از مقام ولايت به وى تلقين شد و از خواب برخاست ، مى دانست آنچه را بايد بداند.(269)

233- گرفتن لقب ((علم الهدى )) از على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى به نام ((محمد)) فرزند حسين ، كه در دستگاه عباسيان سمت وزارت داشت ، به سال 540 ه -ق دچار بيمارى سختى شد و كسالت وى ضمن اشتداد خيلى طول كشيد تا آن كه شبى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را در خواب ديد كه به او فرمود: به علم الهدى بگو بر تو دعايى بخواند تا شفا يابى ، ايشان در خواب عرض كرده بود: اى سرور من ! ((علم الهدى )) كيست ؟ فرمود: على بن حسين موسوى است . وزير نامه اى به سيد نوشت كه در آن تقاضاى دعا نموده و در ضمن او را به لقب ((علم الهدى )) مخاطب قرار داده بود.
سيد وقتى نامه را دريافت كرد و آن عنوان را براى خود ديد، از فروتنى و تواضع علمى كه داشت چنين لقبى را لايق خويش نديد و گفت : من سزاوار آن نيستم . وزير به عرض رسانيد: والله من از خودم نگفته ام ، بلكه اميرالمؤ منين (ع ) اين لقب را برايتان برگزيده است . بعد از آنكه وزير به دعاى سيد شفا يافت ، صورت قضيه را به خليفه وقت عباسى كه ((قادر)) نام داشت هم يادآور شد. قادر به سيد عرض كرد: آنچه را جدت برايت تعيين فرموده قبول كن و حكم نمود منشيان آن را در القاب سيد وارد سازند و از آن پس به لقب ((علم الهدى )) اشتهار يافت ، يكى ديگر از القابش ‍ ((ثمانينى )) است . چون بعد از وفاتش هشتاد هزار جلد كتاب از وى باقى ماند و نيز گويند: كتابى نوشت به نام ((ثمانين )) و همچنين هشتاد و يك سال عمر كرد.(270)

234- بينايى مرد كور 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرد كورى مدتى بر سر قبر حضرت على (ع ) معتكف شد، خداوند چشمانش را مانند بهترين حالات سابق به او عطا فرمود.(271)

235- سفر نجف و شفاى فرزند 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جناب آقاى شيخ محمد انصارى دارابى ، نقل كرد: كه پيش از سفر كربلا در عالم رؤ يا حضرت امير(ع ) فرمود: بيا به زيارت ، عرض كردم وسايل سفر ندارم .
فرمود: بر عهده من ، پس طولى نكشيد كه مخارج سفر به مقدار رسيدن به نجف فراهم شد و در نجف هم به مقدار توقف و مراجعت به من رسيد و نيز پسرم مصروع بود و به قصد استشفا همراهش بردم و در نجف ، خدا به او شفا داد.(272)كرامات على (ع ) در برزخ و قيامت  
236- على (ع ) در پل صراط 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ثقة الاسلام ((نورى )) در كتاب ((مستدرك )) اين حكايت را از عالمى نقل نموده است كه : در قريه ما، كه از دهات نزديك شهر ((حله )) است ، متولى مسجد كه ((محمد)) نام داشت ، بر حسب عادت هر روز به مسجد مى آمد، اما روزى بر خلاف عادت ، پيدايش نشد. احوالش را پرسيديم ، گفتند: در منزل بسترى است . خيلى تعجب كرديم ، چون تا شب گذشته صحيح و سالم بود.
به ديدنش رفتيم ، ديديم سر تا پايش سوخته است ، گاهى بيهوش مى شود و گاه به هوش مى آيد.
پرسيدم : چه بر سر شما آمده است ؟
گفت : ديشب در خواب ((پل صراط)) را نشان من دادند، امر شد كه من هم بايد از روى پل رد شوم . اول زير پايم خوب بود، بعد ديدم كه راه باريك شد. ابتدا نرم و راحت بود، يك دفعه ديدم تيز و بران گرديد. همين طور كه آهسته آهسته مى رفتم ، خود را محكم گرفته بودم كه نيفتم .
رنگ آتش كه شعله اش بالا مى زد، سياه بود، و مردم مثل برگ خزان از اين طرف و آن طرف به گودال جهنم مى افتادند. يك مرتبه ديدم كه زير پايم به اندازه مويى باريك شده است ، و ناگهان آتش مرا به طرف خود كشانيد و به گودال افتادم .
هر چه دست و پا مى زدم ، پايين تر مى رفتم ، همين كه ديدم كار از كار گذشته ، به قلبم گذشت : مگر نه اين كه هر وقت به زمين مى افتادم مى گفتم ((يا على (ع ) ))، پس چرا حالا نگويم ، گفتم : ((اى مولاى من ، اى اميرالمؤ منين (ع ) كمكم كن .))
در اين موقع به من الهام شد كه به بالا بنگرم ، آقايى را ديدم كه كنار صراط ايستاده ، دست دراز كرد و كمر مرا گرفت و بالا كشيد. گفتم : آقا سوختم ، به فريادم برسيد.
