حضرت دست مبارك خود را از زانو تا منتهاى ران من كشيد. از خواب پريدم ، ديدم جاى دست اميرالمؤ منين (ع )، اصلا سوزشى ندارد و خوب شده ، لكن تمام بدنم مى سوزد.
محمد، سه ماه در بستر افتاده بود و ناله مى كرد. مرهم ها آوردند و طبيب ها عوض كردند، تا پس از سه ماه رو به بهبودى گذاشت و گوشت تازه بر بدنش ‍ روييد اما بعدا هر وقت اين قضيه را نقل مى كرد، مدتى تب و لرز مى كرد.
بلى ، راه چاره ، تمسك به ولايت اهل بيت (ع ) است . حضرت امام رضا(ع ) وعده فرموده كه زايرين قبرش را در پل صراط دستگيرى فرمايد. نسبت به متمسكين حضرت امام حسين (ع ) نيز بشاراتى در اين مورد رسيده است .(273)

237- على فريادرس است . 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
داستانى را حضرت سيدنا الاعظم و استادنا الاكرم علامه طباطبايى (ره ) نقل مى فرمودند كه بسيار شايان توجه است .
فرمودند: در كربلا واعظى بود به نام سيد جواد از اهل كربلا و لذا او را سيد جواد كربلايى مى گفتند، او ساكن كربلا بود ولى در ايام محرم و عزا در اطراف ، به نواحى و قصبات دوردست مى رفت و تبليغ مى كرد، نماز جماعت مى خواند و مساءله مى گفت و سپس به كربلا مراجعت مى نمود.
يك مرتبه گزارش به قصبه اى كه همه آن ها سنى مذهب بودند، افتاد. و در آن جا با پيرمردى كه محاسن سفيد و نورانى داشت برخورد كرد، و چون ديد سنى است از در صحبت و مذاكره وارد شد، ديد الآن نمى تواند تشيع را به او بفهماند، چون اين مرد ساده لوح و پاك دل چنان قلبش از محبت افرادى كه غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است كه آمادگى ندارد و شايد ارايه مطلب نتيجه معكوس داشته باشد.
در يك روز كه با آن پير مرد تكلم مى نمود از او پرسيد: شيخ شما كيست ؟ (شيخ در نزد مردم عادى عرب ، بزرگ و رييس قبيله را گويند) و سيد جواد مى خواست با اين سؤ ال كم كم راه مذاكره را با او باز كند تا به تدريج ايمان در دل او پيدا شده و او را شيعه نمايد.
پير مرد در پاسخ گفت : شيخ ما يك مرد قدرتمندى است كه چندين خان (274) ضيافت دارد، چقدر گوسفند دارد چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تيرانداز دارد، چقدر عشيره و قبيله دارد.
سيد جواد گفت : به به از شيخ شما چقدر مرد متمكن و قدرتمندى است ! بعد از اين مذاكرات ، پيرمرد رو كرد به سيد جواد و گفت : شيخ شما كيست ؟
گفت : شيخ ما يك آقايى است كه هر كس هر حاجتى داشته باشد برآورده مى كند، اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم ، و يا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم ، اگر گرفتارى و پريشانى براى تو پيش آيد اسم او را ببرى و او را صدا كنى فورا به سراغ تو مى آيد و رفع مشكل تو را مى كند.
پيرمرد گفت : به به عجب شيخى است ، شيخ خوب است كه اين طور باشد، اسمش چيست ؟
سيد جواد گفت : شيخ على .
ديگر در اين باره سخنى به ميان نرفت مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند و سيد جواد هم به كربلا آمد. اما آن پيرمرد از شيخ على خيلى خوشش ‍ آمده بود و بسيار در انديشه او بود. تا پس از مدت زمانى كه سيد جواد به آن قريه آمد با عشق و علاقه فراوانى كه مذاكره را به پايان برساند و شيخ را شيعه كند و با خود مى گفت : ما در آن روز سنگ زيربنا را گذاشتيم و حالا بنا را تمام مى كنيم ، ما در آن روز نامى از شيخ على برديم و امروز شيخ على را معرفى مى كنيم و پيرمرد روشن دل را به مقام مقدس ولايت اميرالمؤ منين (ع ) رهبرى مى نمايم .
چون وارد قريه شد و از آن پيرمرد پرسش كرد، گفتند، از دار دنيا رفته است . خيلى متاءثر شد با خود گفت : عجب پيرمردى ، ما به او دل بسته بوديم كه او را به ولايت آشنا كنيم . حيف كه بدون ولايت از دنيا رفت ، ما مى خواستيم كارى انجام دهيم و پيرمرد را دستگيرى كنيم ، چون معلوم بود كه اهل عناد و دشمنى نيست ، القاءآت و تبليغات سوء، پيرمرد را از گرايش به ولايت محروم نموده است .
بسيار فوت او در من اثر كرد و به شدت متاءثر شدم . به ديدن فرزندانش رفتم و به آنها تسليت گفتم و تقاضا كردم مرا سر قبر او ببرند. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم : خدايا ما در اين پيرمرد اميد داشتيم چرا او را از اين دنيا بردى ؟ خيلى به آستانه تشيع نزديك بود، افسوس كه ناقص و محروم از دنيا رفت .
از سر تربت پيرمرد بازگشتيم و با فرزندان به منزل پيرمرد آمديم . من شب را در همان جا استراحت كردم ، چون خوابيدم ، در عالم رؤ يا ديدم : درى است وارد شدم ، ديدم دالان طويلى است و در يك طرف اين دالان نيمكتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشسته اند و آن پيرمرد سنى نيز در مقابل آن ها است . پس از ورود سلام كردم و احوال پرسى كردم ، ديدم در انتهاى دالان درى است شيشه اى و از پشت آن باغى بزرگ ديده مى شد.
من از پيرمرد پرسيدم : اين جا كجا است ؟ گفت : اين جا عالم قبر و عالم برزخ من است و اين باغى كه در انتهاى دالان است متعلق به من و قيامت من است . گفتم چرا در آن باغ نرفتى ؟ گفت : هنوز موقعش نرسيده است ، اول بايد اين دالان طى شود و سپس در آن باغ رفت .
گفتم : چرا طى نمى كنى و نمى روى ؟ گفت : اين دو نفر معلم من هستند اين دو فرشته آسمانى اند آمده اند مرا تعليم ولايت كنند، وقتى ولايتم كامل شد مى روم ، آقا سيد جواد؟ گفتنى و نگفتنى (يعنى گفتنى كه شيخ ما كه اگر از مشرق يا مغرب عالم او را صدا زنند جواب مى دهد و به فرياد مى رسد اسمش شيخ على است اما نگفتنى اين شيخ على ، على بن ابى طالب (ع ) است ) به خدا قسم همين كه صدا زدم : شيخ على به فريادم رس ، همين جا حاضر شد.
گفتم داستان چيست ؟
گفت : چون من از دنيا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نكير و منكر به سراغ من آمدند و از من سؤ ال كردند: من ربك و من نبيك و من امامك ؟
من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مى خواستم پاسخ دهم به زيانم چيزى نمى آمد، با آن كه من اهل اسلامم ، هر چه خواستم خداى خود را بگويم و پيغمبر خود را بگويم به زبانم جارى نمى شد. نكير و منكر آمدند كه اطراف مرا بگيرند و مرا در حيطه غلبه و سيطره خود درآورده و عذاب كنند، من بيچاره شدم ، بيچاره به تمام معنى ، و ديدم هيچ راه گريز و فرارى نيست ، گرفتار شده ام .
ناگهان به ذهنم آمد كه تو گفتى : ما يك شيخى داريم كه اگر كسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد يا در مغرب آن فورا حاضر مى شود و رفع گرفتارى از او مى كند. من صدا زدم : اى على به فريادم رس !
فورا على بن ابى طالب اميرالمؤ منين (ع ) حاضر شدند و به آن دو نكير و منكر گفتند: دست از اين مرد برداريد، معاند نيست ، او از دشمنان ما نيست ، اين طور تربيت شده ، عقايدش كامل نيست چون سعه نداشته است و استضعاف فكرى داشته است .
حضرت آن دو ملك را رد كردند و دستور دادند دو فرشته ديگر بيايند و عقايد مرا كامل كنند اين دو نفرى كه روى نيمكت نشسته اند دو فرشته اى هستند كه به امر آن حضرت آمده اند و مرا تعليم عقايد مى كنند.
وقتى عقايد من صحيح شد من اجازه دارم اين دالان را طى كنم و از آن وارد آن باغ گردم .(275)

238- بهشتى شدن به بركت نام على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از شخصى به نام معاوية بن وهب حكايت شده كه گفت در سفر حج بوديم و با م