، مشاهده كردم كه غل و زنجيرهايى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مى شد. نيز پيامبران و صديقين را ديدم كه در اطراف حضرت محمد(ص ) حلقه زده بودند.
بارى ، در همين حال بودم كه شنيدم حضرت رسول (ص ) به على بن ابى طالب (ع ) فرمود: چه كار كردى ؟
على (ع ) به عرض رساند: احدى از كشتگان حسين (ع ) را رها ننمودم ، بلكه همه را حاضر كردم . سپس تمامى قاتلين امام حسين (ع ) را به حضور پيامبر خدا(ص ) آوردند و پيغمبر اعظم ، راجع به داستان كربلا و جناياتى كه آنان مرتكب شده بودند از ايشان جويا مى شد.
يكى از گروه ستمگر گفت : من آب را به روى امام حسين (ع ) بستم . ديگرى گفت : من امام حسين (ع ) را تير باران كردم . سومى مى گفت : من سينه آن حضرت را پايمال نمودم .
چهارمين نفر گفت : من فرزند حسين (ع ) را كشتم . پيغمبر خدا پس از شنيدن اين اعترافات به قدرى گريه كرد كه افرادى كه در حضورش بودند از گريه آن بزرگوار به گريه افتادند.
سپس رسول خدا(ص ) دستور داد تا عموم آنان را به سوى جهنم بردند.
در همين گير و دار بود كه شخص ديگرى را آوردند. پيامبر خدا(ص ) به وى فرمود: تو نسبت به حسين من چه كردى ؟
او گفت : من فقط نجار بودم ، و جنگ و جدالى نكردم . پيغمبر اكرم (ص ) فرمود: جرم تو اين بوده كه بر عليه حسين من سياهى لشكر تشكيل داده اى ، سپس دستور داد تا وى را هم به سوى دوزخ بردند.
پس از اين كيفرها بود كه به سراغ من آمدند و مرا نيز به حضور پيغمبر(ص ) بردند. من هم جريان رفتن خود به كربلا را براى آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر كرد كه مرا نيز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامى كه اين شخص از نقل خواب خويشتن فراقت يافت ، زبانش در حضور عموم حاضرين خشك شد و با بدترين وضع به درك اسفل نازل گرديد و كليه آن افرادى كه اين خواب را از زبان آن مرد شنيدند از وى بيزار شدند.(281)
243- ذكر يا على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سيد جليل القدر و علامه ذوفنون بهاءالدين على نيلى نجفى نسابه ، جلالت شاءنش بسيار و مناقبش بى شمار مى باشد، از جمله تاءليفات وى كتابى است به نام ((انوار المضيئه فى حكمة الشرعيه )) در پنج جلد كه در آن به فضايل حضرت اميرالمؤ منين (ع ) اشاره كرده و حكايتى را از مرحوم پدرش ‍ به اين شرح نقل كرده است :
در قريه نيله كه وطن خودشان مى باشد، فردى بود كه توليت مسجد را به عهده داشت ، روزى از خانه بيرون نيامد، او را طلبيدند عذر آورد كه نمى توانم . چون تحقيق كردند ديدند بدنش به وسيله آتش سوخته و درد او را بى قرار نموده است .
علت را از وى پرسيدند، گفت : در عالم رؤ يا ديدم قيامت برپا شده و مردم در اضطرابند عده زيادى به جهنم رفته و اندكى روانه بهشت مى شوند.
من از كسانى بودم كه بايد به بهشت مى رفتم ، در مسير منتهى به بهشت به پلى رسيديم ، كه گفتند: صراط است ، از روى آن عبور مى نموديم هر چه از آن را طى مى كرديم عرضش كم و طولش زياد مى شد تا به حدى رسيد كه چون تيغه شمشير گشت ، پايين آن را نگاه كرديم ، وادى بسيار مهيبى را ديديم كه آتش از آن مى جهيد و بعضى مردم در آن شعله هاى آتش افتاده و گروهى رهايى مى يابند و من مى كوشم از طرفى به طرف ديگر بروم ، همچون كسى كه مى خواهد سقوط كند.
به انتهاى صراط كه رسيدم از اين حالت لرزش نتوانستم خوددارى كنم كه ناگاه در آتش افتادم ، هر چه دست انداختم كه جايى را بگيرم موفق نمى شدم و آتش با نيروهاى زياد مرا به سوى خود مى كشيد، شدت نگرانى عقل را از من زايل كرده بود ناگهان به من الهام شد به ذكر يا على بن ابى طالب (ع ) متوسل شدم ناگاه نظر افكندم ديدم انسانى به كنار آن وادى مهيب ايستاده بر دلم خطور كرد كه او مولاى متقيان (ع ) است . عرض كردم : اى آقايم ! يا اميرالمؤ منين (ع ).
فرمود: دست خود را نزديك من بياور. پس چنين كردم و آن حضرت دستم را گرفت و از آن وادى نجات داد. پس آتش قسمتى از بدنم را سوزانده بود. وحشت زده از خواب بيدار شدم و به اين حال افتادم كه مشاهده مى كنيد و آن قسمتى از بدنم كه از گزند آتش مصون ماند، جايى است كه امام دست ماليد، وى مدت سه ماه بر سوختگى ها مرهم مى نهاد تا آن سوختگى رو به بهبودى رفت و بيماريش التيام يافت .(282)كرامات على (ع ) نسبت به علماء 
244- الهامى از اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
علامه امينى فرمودند: وقتى الغدير را مى نوشتم خيلى مايل بودم كتاب الصراط المستقيم (283) را هم ببينم . شنيده بودم نسخه خطى اش در نجف نزد شخصى است ، خيلى مايل بودم ايشان را ببينم و تقاضا كنم كتاب را امانت بدهند كه مطالعه كنم و سپس برگردانم .
يك شب اوايل مغرب كه مى خواستم به حرم مطهر مشرف شوم ، ديدم همان شخص با يكى دو نفر از علماء در ايوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند. خدمت ايشان رفتم و بعد از احوالپرسى ، تقاضاى خود را اظهار كردم عذرهايى آورد، من گفتم : اگر مى خواهى ، به من امانت ده و اگر نمى شود، بيرونى منزلت مى آيم و همان جا مطالعه مى كنم و اگر اين را هم قبول نداريد، در دالان منزلت مى نشينم و مطالعه مى كنم .
گفتند: خير، نمى شود. در نهايت آن شخص گفت : شما هيچ گاه اين كتاب را نخواهيد ديد. علامه امينى فرمودند: مثل آن كه آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت كه او قبول نكرد بلكه از مظلوميت آقا اميرالمؤ منين (ع ) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض كردم : چقدر شما مظلوميد؟ يكى از ارادتمندان و شيعيان شما كتابى را در فضايل و حقانيت شما نوشته است و يكى از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم مى خواهد بخواند و به ديگران برساند. اين كتاب پيش يكى از شيعيان و ارادتمندان شما و در محيط شيعيان شماست و در كنار قبر مطهرت ، اما باز هم از اين كار ابا دارد. به راستى كه مظلوم تاريخ و قرن هايى !
آن مرحوم فرمودند: حال گريه عجيبى داشتم ، به طورى كه تمام بدنم تكان مى خورد.
ناگهان در قلبم افتاد كه : ((فردا صبح به كربلا برو)). به مجرد اين خطاب در قلبم ، ديدم حال بكاء از ميان رفته و يك شادابى مرا گرفته است . هر چه به خودم فشار آوردم كه به آن حال خوش و گريه و درد دل ادامه دهم ، ديدم هيچ نمى توانم و به كلى آن حال رفته و تنها يك مطلب در دل من جايگزين شده است : ((به كربلا برو)).
از حرم مطهر به منزل آمدم . صبح به اهل منزل گفتم : قدرى صبحانه به من بدهيد، مى خواهم به كربلا بروم . گفتند: چرا وسط هفته مى رويد و شب جمعه نمى رويد؟
گفتم : كارى دارم . به كربلا آمدم و يكسره به حرم مطهر حسينى مشرف شدم . در حرم مطهر به يكى از آقايان محترم اهل علم برخوردم . خيلى محبت و احوالپرسى كردند، گفتند: آقاى امينى ، چه عجب وسط هفته به كربلا آمده ايد؟ زيرا رسم علما آن بود كه پنجشنبه ها مشرف شوند تا زيارت شب جمعه را درك كنند.
گفتم : كارى داشتم . گفت : آقاى امينى ، ممكن است از شما خواهشى كنم ؟ گفتم : بفرماييد.
گفت : تعدادى كتاب نفيس از مرحوم والد باقى است كه بدون استفاده مانده و تقريبا محبوس است ، بياييد ببينيد، اگر چيزى به درد شما مى خورد به صورت امانت ببريد و بعد برگردانيد. گفتم : كى بيايم ؟
گفت : من امروز كتاب ها را 