 مى كردم .
روزى از زير منبر درس با شيخ بسيار صحبت مى نمودم و اشكال مى گرفتم . آن روز پس از ختم درس خدمت شيخ رسيدم وى آهسته در گوش من فرمود: آن كسى كه بسم الله را در گوش تو خوانده است تا (ولا الظالين ) در گوش من خوانده است اين را گفت و رفت .(293)

254- كرامت على (ع ) بر امام خمينى (ره ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در سومين جمعه از رحلت جانگداز رهبر كبير انقلاب و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى (ره ) آية الله شيخ ابوالقاسم خزعلى - از فقهاى شوراى نگهبان - طى سخنان قبل از خطبه هاى نماز جمعه در دانشگاه تهران اظهار داشت : حضرت امام خمينى (ره ) قبل از آن كه به دار بقا بشتابند خوابى ديده اند كه مضمون آن را براى همسر خويش نقل كرده اند و تاءكيد نموده اند تا در قيد حيات دنيوى هستم و به سراى باقى سفر ننموده ام از فاش نمودن اين خواب احتراز نما و براى احدى نقل مكن .
آن خواب اين است :
((در رؤ يايى ديدم از دنياى فانى كوچ نموده ام و حضرت امير مؤ منان على (ع ) مرا غسل داده و كفن نمود، سپس آن حضرت به من فرمود: آيا راحت شدى ؟
عرض كردم : اى جد بزرگوار! قلوه سنگى در زير سرم مى باشد كه موجب ناراحتى مى شود، پس آن امام بزرگوار سنگ مزبور را از زير سرم برداشتند و دوباره فرمودند: آيا رهايى يافتى ؟ عرض كردم : بلى يا اميرالمؤ منين (ع ))).(294)

255- على (ع ) سراغ از علماء مى گيرد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
دانشمند شهيد ((آية الله سيد محمد باقر صدر)) در مواقعى از خاطراتش ‍ دوران دانش اندوزى و طلبگى خود سخن مى گفت ، يك بار نقل نمود.
در ايام تحصيلم هر شب ساعتى به حرم حضرت على (ع ) در نجف اشرف مشرف مى گشتم و در برابر بارگاه مطهر آن حضرت مى نشستم و به مطالب علمى و دروس و مباحث روزمره خود مى انديشيدم ، بر اين باور بودم كه چنين حالات معنوى و استمداد و روحانيت اين روضه منور در كشف معضلات و دشوارى هاى علمى تاءثير به سزايى دارد و احساس مى كردم از صفاى حرم و روح پاك آن امام الهام مى گيرم .
پس از مدتى اين سنت حسنه و رفتار بابركت و مفيد را ترك كردم و كسى غير از خداوند تبارك و تعالى از اين كارم آگاهى نداشت . روزى يكى از بانوان كه پيوند نسبى با ما داشت ، در عالم رؤ يا حضرت على (ع ) را مشاهده كرد كه فرموده بود: به سيد باقر بگو هر شب نزد من مى آمد و به درس ‍ خواندن و انديشيدن در مطلب علمى مشغول مى شد، دليل ترك اين كارش ‍ چيست و چرا آن را رها نموده است ؟(295)

256- فضيلت اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابامنصور مظفر بن اردشير عبادى واعظ در تاجيه ، مدرسه اى در ((باب برز)) (محله اى در بغداد)، بعد از وقت عصر نشسته بود و داستان حديث ((رد الشمس براى على (ع ) )) رابيان مى كرد و با عبارات مخصوص خود و روش زيبايش توضيح مى داد. آن گاه فضايل اهل بيت (ع ) را متذكر شد. ناگاه ابرى پديد آمد و چهره خورشيد در نقاب آن فرو رفت تا جايى كه مردم گمان كردند خورشيد غروب كرد. ابومنصور بر منبر ايستاد و اشاره به خورشيد كرد و اين اشعار را خواند.
اى خورشيد، تا مدحم را درباره آل مصطفى و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مكن . عنان خود را از رفتن ، وقتى مى خواهم مدحشان را بگويم ، بازگردان . مگر فراموشت شده است كه به اين منظور توقف كردى ؟
اگر ايستادنت به امر مولى بوده است ، براى خيل و حشم او نيز بايد بايستى .
گويند: در اين موقع پرده ابر از چهره خورشيد به يك سو رفت و خورشيد ظاهر شد.(296)

257- تولد ميرداماد از كرامات على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيخ فقيه و عالم بصير على بن عبدالعال الكركى از دانشمندان عصر صفوى است ، در ((مستدرك الوسايل )) از على قلى خان داغستانى معروف به شش انگشتى متخلص به ((واله )) نقل شده كه وى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را در خواب ديد كه فرمودند: دخترت را به عقد ازدواج مير شمس الدين درآور كه از وى فرزندى به دنيا مى آيد كه وارث دانش انبياء و اولياء خواهد بود.
شيخ محقق (على بن عبدالعال ) دخترش را به وى تزويج نمود، بعد از مدتى آن دختر از دنيا رفت ، قبل از آن كه اولادى بياورد، پس مرحوم محقق متحير شد، دو مرتبه در خواب ديد كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: منظور ما اين دختر نبود و چون دختر ديگرى را به مير شمس الدين تزويج كرد، ميرداماد متولد شد.(297)

258- عتاب اميرالمؤ منين (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از فرزندان شيخ رجبعلى خياط (نكوگويان ) مى گويد: مادرم تعريف مى كرد كه : زمان قحطى بود، حسن و على (298)
روى پشت بام آتش روشن كرده بودند، رفتم ببينم چه مى كنند، ديدم آن دو، پوست خيكى راآورده اند سرخ كنند و بخورند! با ديدن اين صحنه گريه ام گرفت ، آمدم پايين ، مقدارى مس و مفراغ از منزل برداشتم ، بردم زير بازارچه فروختم و قدرى دم پختك تهيه كردم . برادرم قاسم خان - كه شخص ‍ پولدارى بود - رسيد، ديد خيلى ناراحتم ، از علت ناراحتى سؤ ال كرد، جريان را گفتم . قاسم خان كه اين ماجرا را شنيد گفت : چه مى گويى ؟ شيخ رجبعلى را در بازار ديدم كه صد تا بليط چلوكباب ميان مردم تقسيم مى كند! چراغى كه به خانه رواست ، مسجد حرام است ، اين مرد كى مى خواهد...، درست است كه عابد و زاهد است ، ولى كارش درست نيست !
با شنيدن اين حرف ها ناراحتى من بيشتر شد. شب كه شيخ به خانه آمد، با او برخورد كردم كه چرا... و با ناراحتى خوابيدم . نيمه هاى شب ناگاه متوجه شدم كه مرا صدا مى زنند كه بلند شو. بلند شدم ، ديدم مولا اميرالمؤ منين (ع ) است كه ضمن معرفى خود فرمود: ((او بچه هاى مردم را نگه داشته ، ما هم بچه هاى تو را! هر وقت بچه هايت از گرسنگى مردند، حرف بزن !))(299)

259- الهام غيبى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
درباره ملا حسين كاشفى بيهقى سبزوارى آمده است كه : چون خواهر ملا عبدالرحمن جامى را به ازدواج خود در آورد، مردم سبزوار كه شيعيان متعصبى بودند به او بدگمان شدند. لذا روزى كه در مسجد جامع سبزوار بر بالاى منبر به موعظه مشغول بود، پيرمردى از شيعيان سبزوار عصا در دست گرفته و كنار منبر او ايستاد، منتظر او بود سؤ الى از ملا حسين كند تا شيعه و سنى بودن او مشخص شود. در اين موقع ملا حسين در ادامه سخنرانى خود گفت : جبرييل دوازده هزار مرتبه بر پيامبر نازل شد! پيرمرد وقتى اين سخن را شنيد، فرصت يافته و به ملا حسين گفت : جبرييل بر امير مؤ منان على (ع ) چند بار نازل شد؟ ملا حسين چون مى دانست مردم سبزوار به او شك دارند، لذا متحير ماند كه چه جوابى دهد؟ اگر بگويد كه اصلا جبرييل بر على (ع ) نازل نشد كه سبزواريان نسبت سنى بودن به او خواهند بست ، و اگر بگويد جبرييل بر على (ع ) نازل شده است كه به ظاهر دروغ گفته است ! ناگهان به ذهنش آمد و گفت : جبرييل بيست و چهار هزار مرتبه بر على (ع ) نازل شده ! پيرمرد سبزوارى گفت : آيا بر اين حرفت دليل دارى و يا براى خوشامد من اين مطلب را مى گويى ؟ ملاحسين گفت : دليل آن اين است كه پيامبر(ص ) فرمود: ((من شهر علمم و على دروازه آن است )). در اين دوازده هزار بار كه جبريي