 بر پيامبر نازل شد، مجبور بود كه از دروازه وارد شود و بر على هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر على نازل شود، كه جميعا بيست و چهار هزار مرتبه مى شود! مردم با اين سخن با او گمان خير بردند.(300)

260- اداى قرض  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم سيد جمال الدين گلپايگانى در خاطرات خود نقل كرده كه : يك وقت بسيار بدهكار شده بودم . مدتى به حرم حضرت امير(ع ) مى رفتم و براى پرداخت قرض هايم ، دعا مى كردم ، ولى فرجى نشد.
روزى به همسرم گفتم : شما برويد حرم و براى اداى قرض هايمان دعا كنيد، شايد خداوند مى خواهد دعاى شما را اجابت كند.
ايشان به حرم رفتند. پس از مدتى برگشتند با پاى برهنه و خيلى ناراحت گفت : كفش هايم را هم از دست دادم !
خيلى ناراحت شدم ، بلند شدم و عبا را بر سر كشيدم و به حرم مشرف شدم . مختصرى زيارت نامه خواندم و شروع به عرض حال كردم به حضرت ، از حرم آمدم بيرون . در حرم ، شخص ناشناسى ، پول زيادى به من داد، اين پول به حدى بود كه قرض هايم را پرداخت كردم تا مدتى هم براى مخارج روزانه ، از آن استفاده كرم .(301)

261- پرداخت اجاره خانه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از يكى از سادات و علماى نجف نقل شده كه اجاره خانه اش مدتى تاءخير افتاده بود. صاحب خانه هر روز فشار مى آورد كه اگر تا فردا وجه الاءجاره تاءخير افتاده را پرداخت نكنى ، اثاثيه ات را به كوچه خواهم ريخت . اين مرد عالم با حالت افسرده به حرم اميرالمؤ منين (ع ) مشرف شده و به آن حضرت متوسل مى شود و در آن حال به خواب مى رود. در عالم خواب حضرت على (ع ) را مى بيند كه از او سؤ ال مى كند: چرا ناراحتى ؟ سيد جريان خود را به حضرت مى گويد. امام مى فرمايد: ما الآن تو را مى بينيم . عرض مى كند: آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشريف در حرم شريف را دارم . مى فرمايد: نه ، ما الآن شما را مى بينيم . با اين حال مسئله اى نيست مطلب را حواله داديم !
سيد از خواب بيدار مى شود و با تعجب از خود مى پرسد اين چه حواله اى بود و حضرت مرا به كه حواله دادند. به منزل باز مى گردد. سحرگاه درب خانه اش به صدا درمى آيد. پس در را باز مى كند و خود را در مقابل آية الله ابوالحسن اصفهانى مى بيند. چون انتظار وى را نداشت ، و دست و پاى خود را گم كرده و شتاب زده مى گويد: آقا بفرماييد. آية الله اصفهانى مى فرمايند: ماءموريت ما تا همين جا بود و پاكتب بدست او داده و دور مى شوند. وقتى پاكت را باز مى كند، با كمال تعجب مى بيند داخل پاكت درست همان مبلغى كه وى به صاحب خانه بدهكار بود، پول قرار داده شده است .(302)

262- اعطاى طعام غيبى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم سيد جمال الدين گلپايگانى نقل كرده كه : شبى ، عده زيادى از بستگان ، كه براى زيارت به نجف اشرف آمده بودند، به منزل ما وارد شدند. شام نخورده بودند و ما هم در مجلس چيزى نداشتيم !
براى تهيه غذا از منزل خارج شدم . مغازه ها بسته بودند. عبا را بر سر كشيدم و به سمت مرقد حضرت امير(ع ) رفتم . آن جا هم مغازه ها بسته بودند. متحير بودم كه خدايا چه كنم !
گفتم : خدايا! اينان زوار حضرت امير(ع ) هستند و از بستگان من . در اين حال كه اين حرف ها را با خود زمزمه مى كردم ، ديدم مغازه اى در آن طرف ، باز است . حال آن كه من چنين مغازه اى را قبلا نديده بودم . چند گام به طرف مغازه رفتم . يك وقت متوجه شدم كه مغازه دار سلام كرد. گفت : چه مى خواهى ؟ آنچه احتياج داشتم به او گفتم . تمامى آنچه را كه خواستم ، به من داد. قرار شد پولش را بعد، پرداخت كنم . چند قدمى كه آمدم ، برگشتم و به عقب نگاه كردم . نه مغازه اى بود و نه كسى !(303)

263- كرامت على (ع ) به شيخ ابوالقاسم قمى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيخ ابوالقاسم قمى اين داستان را درباره دوران طلبگى خود نقل فرموده است :
در يكى از سال هاى تحصيلى كه چند ماه ، گوشت نخورده بودم ، از كنار حجره طلبه اى رد مى شدم در حالى كه او آبگوشت را از ديزى به داخل كاسه مى ريخت و بوى آبگوشت كه در فضا پيچيده بود، پاى مرا سست كرد. طلبه متوجه شد و به من تعارف كرد. قبول نكردم و گفتم : نه ، من نهار خورده ام ، چون قبلا با مقدارى تربچه خود را سير كرده بودم .
يكى از عادات من اين بود كه نماز شب را در حرم على (ع ) بخوانم . آن شب وقتى به حرم حضرت امير(ع ) مشرف شدم ، ديدم يكى از صوفى هاى بكتاشى در حرم ، حجره اى گرفته و در بالاى كفشدارى مشغول مناجات است . من بعد از نماز شب به حضرت امير(ع ) متوسل شدم كه : يا على ! تو نزد خدا واسطه شو، شايد ماهى يك بار گوشت نصيب ما بشود. در همين موقع شنيدم كه آن صوفى در مناجات خود مى گفت : خدايا! مرا با ذوالنورين (عثمان ) محشور كن ! من ناخودآگاه گفتم : آمين !
در اين موقع يكى از خدمه حرم به من گفت : فرار كن كه اگر اين مرد تو را بگيرد، پدرت را در مى آورد.
من اول خواستم فرار كنم ، ولى بعد گفتم : كجا از حرم حضرت امير(ع ) مطمئن تر، و با خود گفتم : همين جا مى مانم تا ببينم چه مى شود. در اين هنگام آن صوفى به من رسيد و گفت : تو بودى آمين گفتى ! گفتم : آرى ! گفت : به راستى مؤ من هستى كه در غياب برادر دينى به او دعا كردى . بعد در ضمن دست دادن ، يك ليره به من داد. بدين ترتيب ، حضرت امير(ع ) به دست آن صوفى حاجت مرا روا ساخت .(304)كرامات على (ع ) به شاعران اهل بيت (ع ) 
264- شاعر مشمول رحمت  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
دعبل شاعر حماسه سرا و مبارز، كه از حاميان آل على (ع ) بود، و در زمان حضرت رضا(ع ) مى زيست ، وقتى كه در بستر مرگ قرار گرفت ، كاغذى طلبيد و سه شعر زير را در آن نوشت :
اعد لله يوم يلقاه
دعبل ان لا اله الا هو
يقولها مخلصا عساه بها
يرحمه فى القيامة الله
الله مولاه و النبى و من
بعد هما فالوصى مولاه
يعنى : ((دعبل ، براى روز قيامت و ملاقات با خدا، براى خدا آماده نموده است ، اين عقيده را كه خدايى جز او نيست ، دعبل اين عقيده را از روى اخلاص به زبان مى آورد، و اميد آن دارد كه در پرتو آن ، خداوند او را مشمول رحمتش قرار دهد.
خدا و پيامبر(ص ) و بعد از آن ها، وصى پيامبر(ص ) (على عليه السلام ) مولاى او است )).
وصيت كرد تا اين اشعار را در كاغذ نوشته همراه او دفن كنند و، به اين وصيت عمل شد، بعد از چند روز شخصى او را در خواب ديد و از حال او پرسيد، او در پاسخ گفت :
رحمنى بتلك الاءبيات : ((خداوند به خاطر اين اشعار، مرا مشمول رحمت خود قرار داد.))(305)

265- عتاب شاعر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شاعرى به نام صاحب كه در مساءله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام الناس ‍ شده بود و شعرى به اين مضمون سرود:
صاحب ، اگر معامله حشر با على است
من ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن
شب اميرالمؤ منين (ع ) را در خواب مى بيند كه در حالى كه ناراحت و عصبانى بوده و مى فرمايد: اى صاحب ، شعر خوبى نگفتى ، عرض مى كند: چه بگويم ؟ حضرت مى فرمايند: شعرت را اين طور اصلاح كن :
صاحب اگر معامله حشر با على است
شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن (306)
در نتيجه شفاعت موجب سركشى گناهكار نيست و جامعه را به فساد نمى بر