 بلكه موجب آرامش و تكامل وى مى گردد.

266- قصيده حميرى در مدح على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از شاعران پرصلابت و زبردست عصر امام صادق (ع )، كه همواره با اشعار عميق و ناب خود از حريم امامت حضرت على (ع ) و امامان بعد از او، و از حريم تشيع دفاع مى كرد: اسماعيل بن محمد، معروف به ((سيد حميرى )) است ، كه بينش از دو هزار و سيصد قصيده در راستاى پاسدارى از اسلام و مذهب تشيع سرود.(307)
از گفتنى ها در مورد اين شاعر متعهد و بزرگ اين كه :
سهل بن ذبيان مى گويد: به حضور امام رضا(ع ) رفتم ، تنها بود هنوز كسى به حضورش نيامده بود، به من خوش آمد گفت و فرمود: هم اكنون بنا بود فرستاده من نزد شما بيايد و تو را به اين جا بياورد.
ابن ذبيان : براى چه : آيا پيشامدى شده ؟
امام رضا: اى پسر ذبيان ! در عالم خواب ديدم گويى نردبانى كه صد پله داشت براى من نصب شد، از پله هاى آن بالا رفتم ، تا به آخرين پله آن رسيدم .
ابن ذبيان : اى مولاى من تو را به طول عمر بشارت مى دهم ، اى بسا كه صد سال عمر كنى و هر يك از اين پله ها اشاره به يك سال از عمر شما باشد.
امام رضا: آن چه خدا بخواهد، انجام خواهد شد.
سپس فرمود: هنگامى كه بر بالاى نردبان قرار گرفتم ، خود را گويى چنين يافتم كه در ميان بارگاه سبز هستم ، بارگاهى كه ظاهرش از باطنش ديده مى شد، جدم رسول خدا(ص ) را در ميان آن بارگاه ديدم و در دو جانبش ‍ حسن و حسين (عليهما السلام ) بودند كه چهره آنها مى درخشيد، و بانويى باشكوه و مردى شكوهمند را نيز ديدم كه نشسته بودند و در كنار آنها شخصى را ديدم كه ايستاده و اين قصيده را مى خواند:
لام عمر و باللوى مربع طامسة اعلامها بلقع
هنگامى كه جدم پيامبر(ص ) مرا ديد، فرمود: خوش آمدى پسرم على بن موسى الرضا(ع ) بر پدرت على (ع ) سلام كن ، سلام كردم ، سپس فرمود: بر مادرت فاطمه (س ) سلام كن ، سلام كردم ، سپس فرمود: بر دو پدرت حسن و حسين (عليهما السلام ) سلام كن ، سلام كردم .
سپس فرمود: بر شاعر ما، و مديحه سراى ما در دنيا، سيد اسماعيل حميرى سلام كن ، بر او نيز سلام كرد، و در كنار پنج تن (ع ) نشستم ، پيامبر(ص ) به سيد حميرى (مرد ايستاده ) متوجه شد و به او فرمود: آن قصيده اى را كه مى خواندى تكرار كن .
سيد حميرى آن قصيده را خواند (كه مطلعش اين است ):
لام عمرو باللوى مربع
طامسة اعلامها بلقع
ديدم پيامبر(ص ) گريه كرد. وقتى كه شاعر، به اين شعر رسيد:
و راية يقدمها حيدر
و وجهه كالشمس اذا تطلع
((و پرچمى نيز هست كه حضرت على (ع ) جلودار آن است ، آن كه چهره اش مانند خورشيد هنگام طلوع ، مى درخشيد)).
در اين هنگام ، پيامبر(ص ) و فاطمه (س ) و حسن و حسين (عليهما السلام ) گريه كردند.
هنگامى كه سيد حميرى به اين شعر رسيد:
قالوا له لو شئت اعلمتنا
الى من الغاية و المفرع
((مردم به او (پيامبر) گفتند: اگر بخواهى به ما اعلام كن كه (دنباله نبوت و مقام رهبرى )، به چه شخصى منتهى مى شود، و پناه مى گيرد)).
در اين هنگام پيامبر(ص ) دست هاى خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت : ((خدايا! تو بر من و مردم گواه هستى ، كه من به آنها اعلام كردم كه : ((همانا آن شخصى كه (مقام رهبرى ) به او منتهى مى شود و او پناهگاه مردم است ، على بن ابى طالب (ع ) مى باشد)).
در اين لحظه پيامبر(ص ) با دست اشاره با على (ع ) كرد، كه در محضرش ‍ نشسته بود. امام رضا(ع ) در پايان فرمود: هنگامى كه سيد حميرى ، قصيده خود را به پايان رسانيد، پيامبر(ص ) به من متوجه شد و فرمود: ((اى على بن موسى ، اين قصيده را حفظ كن و به شيعيان ما بگو آن را حفظ كنند، و به آنها اعلام كن كه هر كس آن را حفظ كند و به خواندن آن ادامه دهد، بهشت را در پيشگاه خدا براى او ضمانت مى كنم )).
پيامبر(ص ) همواره آن قصيده را براى من تكرار كرد، تا آن را حفظ كردم .(308)
267- حق ميهمان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نقل كرده اند كه مولانا حسن بعد از زيارت كعبه و مرقد حضرت رسول اكرم (ص ) در مدينه به عزم زيارت بارگاه حضرت على (ع ) به عراق رفت و به عتبه بوسى آن آستان شريف مشرف شد و قصيده اى خطاب به روضه مطهر آن امام همام خواند كه مطلعش اين است :
اى ز بدو آفرينش پيشواى اهل دين
وى ز عزت مادح بازوى تو روح الامين
شب آن روز وقتى خوابيد، در عالم رؤ يا ديد كه حضرت على (ع ) از وى استمالت مى كند و به او مى فرمايد: اى كاشى از راه دور آمده اى و دو حق بر ما دارى ، يكى آن كه ميهمان هستى و ديگر آن كه صله شعرت را بايد بپردازيم . اكنون بايد به بصره بروى ، در آن جا بازرگانى است كه او را مسعود بن افلح گويند. از قول ما خطاب به او مى گويى : در سفر عمان در اين سال كشتى تو مى خواست غرق شود كه براى جلوگيرى از اين حادثه يك هزار دينار نذر ما كردى و ما كمك كرديم تا كشتى حامل تو و اموالت را به ساحل برسانيم ، اكنون از عهده نذر بيرون آى و از خواجه بازرگان به حواله ما زر بستان .
كاشى به بصره آمد و با آن خواجه ملاقات نمود و پيغام اميرالمؤ منين (ع ) را به او رسانيد، بازرگان از شادى شكفته شد و سوگند ياد كرد كه من اين حال را با هيچ آفريده اى نگفته ام و در آن حال مبلغ مورد اشاره را تسليم مولانا حسن كاشى آملى نمود و خلعتى لايق به آن افزود و به شكرانه آن كه حضرت على (ع ) او را ياد كرده ، دعوتى مفصل از صلحا و فقراى بصره نمود و آنان را اطعام كرد.
مولانا حسن كاشى از عهد جوانى نيكوسيرت ، خداترس و پرهيزگار بود، از مدح پادشاهان احتراز مى كرد و جز مناقب خاندان عصمت و طهارت شعرى نمى سرود، چنان كه در قصيده اى كه مطلع آن ذكر گرديد، چنين سروده است :
من غلام حيدر و آن گاه مداحى غير
خواجگان حشر كى معذور دارندم در اين
آن ((حسن نامم ، كه مدح داماد نبى
مى كند بر طبع پاكم روح ((حسان )) آفرين
قاضى نورالله شوشترى بسيارى از اشعار وى را كه در مدح اهل بيت مى باشد آورده است .(309)

268- على اى هماى رحمت !... 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى فرمودند: شبى توسل پيدا كردم تا يكى از اولياى خدا را در خواب ببينم ، آن شب در عالم رؤ يا مشاهده كردم در زاويه مسجد كوفه نشسته ام و امير مؤ منان على (ع ) با جمعى حضور دارند، حضرت فرمودند: شعراى اهل بيت ما را بياوريد، ديدم چند تن از شعراى عرب را آوردند، افزود: شعراى فارسى زبان را هم بياوريد، آن گاه ((محتشم كاشانى )) و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند، فرمودند: ((محمد حسين شهريار)) را بياوريد! وى آمد، حضرت خطاب به شهريار گفتند: شعرت را بخوان ، او اين سروده را خواند:
على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را
كه به ما سوا فكندى همه سايه هما را
دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين
به على شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو اى گداى مسكين در خانه على زن
كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را
به جز از على كه آرد پسرى ابوالعجائب
كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان
چو على كه مى توا