ند كه به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را
به دو چشم خون فشانم هله اى نسيم رحمت
كه زكوى او غبارى به من آر، توتيا را
به اميد آن كه شايد برسد به خاك پايت
چه پيام ها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويى قضاى گردان ، به دعاى مستمندان
كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم
كه لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است ((شهريارا))
حضرت آية الله مرعشى نجفى فرمودند: وقتى شعر شهريار به پايان رسيد، از خواب بيدار شدم ، چون اين شاعر را نديده بودم ، فرداى آن روز پرسيدم كه شهريار شاعر، چه كسى است ؟ پاسخ دادند: در تبريز زندگى مى كند. گفتم از جانب من او را دعوت كنيد كه به قم بيايد. چند روز بعد شهريار آمد، ديدم همان كسى است كه او را در عالم رؤ يا آن هم در حضور حضرت على (ع ) ديده ام . از او پرسيدم : اين شعر ((على اى هماى رحمت )) را كى ساخته اى ؟ شهريار با شگفتى گفت : شما از كجا خبر داريد كه من اين شعر را ساخته ام ، چون آن را نه به كسى داده ام و نه در موردش با كسى صحبت كرده ام و هيچ كس از مضمون آن آگاهى ندارد.
بعد حضرت آية الله مرعشى ماجراى رؤ ياى راستين خويش را براى وى باز گفت . در اين حال شهريار منقلب مى شود و مى گويد: در فلان شبى اين شعر را سروده ام و همان گونه كه عرض كردم كسى از آن باخبر نمى باشد.
مرحوم آية الله مرعشى افزوده بودند: وقتى شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، مشخص شد درست مقارن ساعتى كه وى آخرين مصرع شعر خود را به پايان رسانيده ، من آن رؤ يا را ديده ام .
آقاى شجاعى خاطرنشان نموده اند: آنهايى كه تا سال 1357 ه -ق به نجف مشرف شده اند، اين شعر را كه با خطى خوش در داخل قابى بالاى ضريح مطهر حضرت على (ع ) قرار دارد، مشاهده كرده اند و من آن را ديده ام ، ولى نمى دانم چه كسى اين شعر را به آن جا انتقال داده و كى بالاى ضريح نهاده است ؟!
روزى در محضر آية الله بهاءالدينى از شعر و شاعرى سخن به ميان آمد، ايشان با جمله اى كوتاه فرمود: بنده اشعار زيادى درباره اهل بيت ، خصوصا حضرت على (ع ) شنيده ام ، ولى هيچ كدام برايم چون شعر شهريار جذابيت نداشته است ، به همين جهت او را دعا كردم . بعدا برزخ را از او برداشتند!(310)

269- شاعر اهل بيت  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در سنه 300 هجرى مسعود بن آل بويه به نجف اشرف آمد، عضدالدوله ، گنجى پيدا كرده بود، مى خواست قبر على (ع ) را بسازد، لذا مسعود را به نجف فرستاد و سرگرم بنا و تعميرات و تاءسيسات شد، در همان اوقات شاعر روزگار جناب حسين بن حجاج از شعراى فصيح عرب كه فضايل على (ع ) را آشكار مى كرد، اشعارى به مناسبت تعمير قبر گفته بود در مجلس ‍ رسمى با حضور آل بويه و سيد مرتضى نقيب سادات قصيده اش را خواند: يا صاحب القبة البيضاء فى النجف .
راستى كه شعرش هم عجيب است ، فضايل على (ع ) را در اين اشعار جمع كرده بود، هر شعرش اسباب روشنايى چشم دوستان و كورى چشم دشمنان على (ع ) بود. همين طور كه مى خواند رسيد به جايى كه طعن بر خلفاء، ابى حنيفه تقيه بود، لذا سيد مرتضى به ملاحظه تقيه نهيب كرد گفت : كافى است .
حسين شاعر، با ناراحتى مجلس را ترك كرد به جاى احسنت و آفرين و صله و خلعت او را نهيب دادند، محزون و غمگين به خانه رفت . شب در عالم رؤ يا على (ع ) را ديد فرمود: يابن الحجاج ، ناراحت نباش . من براى جبرانش ‍ دستور دادم ، فردا سيد نزد تو بيايد و سر جايت بنشين تا احترامت نگه داشته شود.
سيد مرتضى خيلى جليل القدر است به حسب ظاهر هم نقيب سادات و بزرگ علوى ها است . شب در خواب ، جدش على (ع ) را ديد در حالى كه بر او خشمناك است ، گفت : يا مولاى ، من فرزند مخلص شمايم ، چه شده مورد غضب شما شده ام ؟
فرمود: چرا دل شاعر ما را شكستى ؟ (شاعرهاى اهل بيت جان شان را به كف دست شان گرفته بودند، راستى جانشان در خطر بود لذا سخت مورد علاقه اهل بيت بودند) فردا مى روى از او عذر مى خواهى و به علاوه سفارش او را به ابن بويه مى كنى (تا جايزه فراوانى به او بدهد).
سيد هم با آن جلالت قدرش ، خودش برخاست به در خانه ابن حجاج رفت . ابن حجاج از داخل خانه صدا زد: آن آقايى كه شما را فرستاده است ، به من هم امروز فرموده است از جايم برنخيزم ، سيد هم پاسخ داد سمعا و طاعة . بر او وارد شد و معذرت خواست و او را با خود نزد آل بويه برد و معرفى اش كرد كه مورد نظر آقا على (ع ) است ، خلعت و انعام مستمر برايش ‍ مقرر داشت .(311)انتقام على (ع ) از دشنام دهندگانش  
270- نبش قبر على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عده اى مى خواستند قبر اميرالمؤ منين (ع ) را بشكافند، و جوان قوى پنجه اى با آنها بود، چون پنج ذراع كندند به زمين سختى رسيدند، جوان را امر كرده مشغول حفر شد و سه مرتبه كلنگ زد و صيحه اى زد و بر زمين افتاد، ديدند از اطراف انگشتان دستش تا آرنج خون آلود است ، و گوشت هاى بازو و طرف راست بدنش مى ريخت ، پس آن كه دستور نبش قبر داده بود توبه كرد و صندوقى براى قبر مقدس ساخت .(312)

271- كيفر مرة قيس  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم ثقة الاسلام نورى مى گويد: قصه مرة قيس بر احدى مخفى نيست و بسيار شايع است ، و مرة قيس مردى كافرى بود كه صاحب اموال و حشم بسيار بود، روزى از اقوام خود درباره آباء و اجدادش سؤ ال كرد. آنان گفتند: على بن ابى طالب (ع ) از آنان هزار نفر كشته ، او از مدفن حضرت اميرالمؤ منين (ع ) سؤ ال كرد به وى گفتند: حضرت در نجف اشرف مدفون است ، مرة قيس دو هزار نفر سواره و چند هزار پياده برداشت تا به نجف رسيد.
مردم آن جا مطلع شدند تا شش روز متحصن گرديدند، بالاخره كفار، موضعى از حصار را خراب كرده و داخل شدند. آن خبيث داخل روضه مطهره شد و به آن حضرت عتاب كرد و گفت : يا على ، تو پدران مرا كشتى ! خواست قبر را بشكافد، ناگهان دو انگشت مبارك مانند ذوالفقار از قبر بيرون آمد و بر كمر او زد و او را دو نيمه كرد، وحشت در لشكرش افتاد و پراكنده شدند، و چون آمدند او را بردارند، ديدند سنگ سياهى شده ، پس او را آوردند در پشت دروازه نجف انداختند، و پيوسته آنجا بود كه هر كه به زيارت نجف مى آمد پايى بر آن مى زد، و از خواص اين سنگ آن بود كه هر حيوانى كه از آنجا رد مى شد بر آن بول مى كرد، سپس يكى از جهال آمد و تكه سنگ را برداشت به مسجد كوفه براى سرمايه و دخل برد كاسبى كند مردم به تماشا مى آمدند، و بهره مى برد تا مرور زمان سنگ از هم پاشيده و متلاشى گشت ، و از شيخ كاظم كاظمى نجفى صاحب شرح استبصار نقل شده كه او بسيار نفرين مى كرد در حق كسى كه آن سنگ را از نجف بيرون برد.(313)

272- فرجام سوء لعن على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عثمان بن عفان سجزى مى گويد: براى تحصيل علم ، عازم بصره شدم و در آنجا پيش محمد بن عماد صاحب عبادان رفتم .
گفتم : مردى غريب هستم و از راه دورى آمده ام تا از دانش شما بهره مند ش