م .
گفت : از كجا آمده اى ؟
گفتم : از سحبستان .
گفت : از شهر خوارج ؟
گفتم مى خواهى داستان جالبى را براى تو نقل كنم تا وقتى كه به شهر خود برگشتى به مردم بگويى ؟
گفت : بلى .
گفتم : من يك همسايه متدينى داشتم ، شبى در خواب مى بيند كه مرده است ، كفن كردند و دفنش نمودند. مى گويد: از حوض پيامبر(ص ) عبور كردم حضرت بر لب حوض نشسته و امام حسن و امام حسين به امت آن حضرت آب مى دهند. من نيز آب خواستم ولى به من ندادند.
گفتم : يا رسول الله ! من از امت تو هستم ! فرمود: على (ع ) هم تو را سيراب نمى كند.
گريه گردم و گفتم : من از شيعيان او هستم .
فرمود: ((تو همسايه اى دارى كه على (ع ) را لعن مى كند ولى تو او را نهى نمى كنى !)).
گفتم : من مرد ضعيفى هستم و او از نزديكان سلطان است .
در اين حال حضرت ، خنجز تيزى بيرون آورد و به من داد و فرمود: برو سر او را ببر.
خنجر را گرفتم و به خانه او آمدم و در را باز ديدم ، وارد شدم ، ديدم خوابيده است . سرش را بريدم و پيش پيامبر برگشتم . گفتم : او را كشتم و اين خنجر به خون او آلوده شده است .
فرمود: ((آن را به من بده )).
سپس به امام حسين فرمود: ((او را سيراب كن )).
وقتى كه صبح شد و من بيدار شدم بعد از چند ساعت ، امير شهر دستور داد همسايه هاى او را گرفتند. پيش او گفتم : اى امير! از خدا بترس ، اين مردمى را كه دستگير نموده اى اين ها بيگناه هستند و داستان خواب خويش را برايش ‍ نقل نمودم او نيز آنها را آزاد كرد.(314)

273- مجازات در عالم رؤ يا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
افرادى بوده اند كه به دليل مخالفت با حضرت على (ع ) در عالم رؤ يا مجازات شده اند، مردى نقل كرده است : در بازار شام به شخصى برخوردم كه نيمى از صورتش سياه شده و آن را پوشانده بود، گفتم چه روى داده كه اينچنين شده اى ؟ گفت : سوگند به خداوند، نذر كردم كسى از اين ماجرا نپرسد مگر آن كه عين واقعه را برايش نقل كنم . من مردى بودم كه با حضرت على (ع ) از در عداوت درآمدم ، شبى در عالم رؤ يا مشاهده كردم مردى به نزدم آمد و گفت : تو بودى كه به اميرالمؤ منين (ع ) دشنام مى دادى ؟ و بدون آن كه منتظر شنيدن پاسخ از من باشد، محكم به يك طرف صورتم سيلى نواخت ، وقتى بيدار شدم آن را سياه يافتم .(315)

274- جزاى تخطئه به على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على بن هارون منجم مى گويد: خليفه ((الراضى )) درباره على (ع ) زياد با من بحث مى كرد و مى گفت : على (ع ) در سياست كردن معاويه اشتباه كرد!
مى گويد: به او حجت و دليل مى آوردم كه على (ع ) خطا نمى كند و هر كارى كه انجام دهد درست است ولى او قبول نمى كرد. روزى به سوى ما خارج شد و ما را از خوض در اين امور نهى كرد.
خليفه مى گويد: شبى در خواب ديدم كه از شهر خارج شدم و به طرف بعضى از باغ هايم رفتم . مردى آمد سرش مثل سر سگ بود. در مورد آن پرسيدم ؟
گفتند: اين مرد، على (ع ) را تخطئه مى كرد. از آن به بعد فهميدم بايد براى من و امثال من عبرتى باشد. از اين رو توبه كردم .(316)

275- سب على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روايت شده كه ببغاى شاعر بر پادشاهى وارد شد، او را در منزلى جا داد، و نگهبانى هر شب بيرون مى آمد و مى گفت : اى بى خبران ! خدا را ياد بكنيد لعنت خدا بر دشمن معاويه ، اتفاقا شبى شاعر در خواب ديد كه : پيغمبر(ص ) و على (ع ) به جانب آن درى كه آن نگهبان بود رفتند و او را گرفتند، پيغمبر(ص ) به على (ع ) فرمود: او را با دست بزن كه تو را دشنام مى دهد، اميرالمؤ منين ضربتى ميان دو شانه او زد، شاعر بيدار شد، صداى شيون از خانه نگهبان شنيد، ماجرا را پرسيد، گفتند: ميان شانه هاى نگهبان به مقدار كف دست جاى ضربتى پيدا شده و پيوسته شكافته مى شود و آرامش را از او مى برد، و قبل از صبح جان سپرد، و چهل نفر او را به اين حال ديدند.(317)

276- مجازات سب كنندگان على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هارون مى گويد: يوسف بن حجاج را والى دمشق قرار دادم و امر او را به عدالت در بين رعيت و انصاف درباره مردم دستور دادم .
پس او به من اطلاع داد كه خطيب دمشق به على بن ابيطالب (ع ) دشنام مى دهد هر روز از مقام او مى كاهد او را احضار كرده سؤ ال نمودم از سبب اين عمل او اقرار كرده است به اين مطلب و گفته است كه سبب اين بدگويى آن است كه على پدران مرا كشته است و از اين جهت كينه او در دل من است و از اين كار دست برنمى دارم .
پس براى هارون ، يوسف بن حجاج نوشت كه خطيب را در غل و زنجير كشيده ام و از من هارون درباره او دستورى مى خواست .
امر كردم او را در همان حال نزد من بفرست . خطيب دمشق را به بغداد آوردند، چون او را به حضور من آوردند بر او صيحه زدم و به او گفتم : تويى كه به على بن ابى طالب (ع ) بد مى گويى ؟ جواب داد: بلى . گفتم : واى بر تو هر كس را كشته و يا اسير كرده است به امر خدا و امر پيغمبر(ص ) بوده . گفت : من از بدگويى دست برنمى دارم .
پس جلاد را به حضور طلبيدم و يك صد تازيانه به او زدند صدا را به ناله و استغاثه بلند نمود و به خود شاشيد.
امر كردم او را در اين اطاق محبوس داشتند و دستور دادم درب آن را قفل كنند چون شب شد و نماز عشاء را خواندم فكر مى كردم كه او را چطور بكشم ، مختصرى به خواب رفتم در خواب ديدم كه درب آسمان باز شد و پيغمبر(ص ) پايين آمد در حالتى كه پنج حله پوشيده بود.
پس على بن ابى طالب (ع ) پايين آمد در حالتى كه سه حله پوشيده بود، حسن (ع ) آمد در حالتى كه سه حله در بر داشت پس حسين (ع ) پايين آمد در حالتى كه دو حله پوشيده بود.
سپس جبرييل آمد در حالتى كه يك حله پوشيده بود و بسيار خوش منظر و به دستش بود جامى از آب كه بسيار صاف و پاكيزه بود.
پس پيغمبر(ص ) به او امر فرمود: جام را به من بده و چون جام را گرفت به صداى بلند ندا فرمود: يا شيعه محمد و آل محمد!
آنگاه جواب دادند: از اطرافيان من چهل نفر كه مى شناسم ايشان را همگى و در آن حال در خانه من بودند زيادتر از پنج هزار نفر كه رسول الله (ص ) آنها را سيراب كرد.
سپس فرمود: كجاست دمشقى ؟ پس درب باز شد و دمشقى را بيرون آوردند چون چشم على (ع ) به او افتاد گريبان او را گرفت و گفت : يا رسول الله (ص ) اين شخص به من ظلم مى كند و به من دشنام مى دهد.
پيغمبر(ص ) فرمود: تو به على بن ابى طالب دشنام مى دهى ، گفت : بلى ، حضرت رسول (ص ) گفتند: خداوندا صورت انسانيت را از او بگير و او را مسخ گردان . ناگهان به صورت سگى درآمد و به همان اطاق برگشت . چون از خواب بيدار شدم امر كردم به احضار دمشقى او را آوردند مشاهده كردم كه سگ شده بود به او گفتم چگونه ديدى عقوبت پروردگار را؟ چون حضار نگاه كردند او را سگى مشاهده نمودند كه فقط گوشهاى او گوش انسان بود در اين هنگام شافعى از خليفه تقاضا نمود كه او را از آنها دور كند از خوف عقوبت خدايى و طولى نكشيد كه آتش آسمانى او را سوزانيد.
واقدى گفت : در اين هنگام به هارون الرشيد گفتم : يا اميرالمؤ منين اين معجزه اى بود و موعظه خدا را پرهيز كن در ذريه اين مرد (يعنى على بن ابى طالب ). هارون الرشيد گفت : من توبه كردم به سوى خدا از عملى كه نسبت به ذريه او انجام داده ام .(318)

277- ان