زيارت ، آن قاضى عنود نمود پيش سلطان آمد و گفت : در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى ها است ، خوب است كه قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوان هاى پوسيده او حكم فرمايى ! سلطان گفت : نام آن عالم چيست ؟
قاضى پاسخ داد: نامش محمد بن حسن طوس است .
سلطان گفت : اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب به او ميرساند، قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود، بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آن ملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد.(322)

281- تقليد از على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از پادشاهان مسخره اى داشت كه با تقليد از اشخاصى باعث انبساط خاطر شاه مى گرديد، شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولى وزيرش ‍ مردى ناصبى و دشمن خاندان نبوت بود. زمانى پادشاه را مسافرتى پيش ‍ آمد وزير را به جاى خود نشاند. وزير مى دانست كه مقلد از دوستان على (ع ) و شيعه مذهب است ، روزى او را خواسته گفت : بايد براى من تقليد على بن ابى طالب (ع ) را دربياورى ، مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذيرفته نشد، عاقبت از روى ناچارى يك روز مهلت خواست .
روز بعد با لباس اعراب در حالى كه شمشيرى بران در كمر داشت وارد شد، جلو وزير آمد با لحنى جدى و آمرانه گفت : ايمان به خدا و پيغمبر و خلافت بلافصل من بياور و الا گردنت را مى زنم . وزير به خيال اينكه شوخى و مسخرگى مى كند، سخت در خنده شد.
مقلد جلوتر آمد، با لحنى جدى تر سخنان خود را تكرار كرد و مقدارى شمشير را از نيام خارج نمود، خنده وزير شديدتر شد. بالاخره در مرتبه سوم با كمال نيرو پيش آمد و تمام شمشير را از نيام كشيد، سخنان خود را براى آخرين بار گفت ، وزير در حالى كه غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشيرى بران بر فرقش فرود آمد. با همان ضربت به زندگيش خاتمه داد.
جريان به پادشاه رسيد. مقلد فرارى شد دستور داد او را پيدا كنند وقتى حاضر شد واقع جريان را مشروحا نقل كرده پادشاه از عمل به جايش ‍ خنديد و او را بخشيد.(323)(324)

282- كيفر مخالف على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
علامه طباطبايى (صاحب تفسير الميزان ) نقل كرد: استاد ما عارف برجسته ((حاج ميرزا على آقا قاضى )) مى گفت : در نجف اشرف در نزديكى منزل ما، مادر يكى از دخترهاى افندى ها (سنى هاى دولت عثمانى ) فوت كرد.
اين دختر در مرگ مادر، بسيار ضجه و ناله مى كرد و عميقا ناراحت بود، و با تشيع كنندگان تا كنار قبر مادرش آمد و آن قدر گريه و ناله كرد كه همه حاضران به گريه افتادند.
هنگانى كه جنازه مادر را در ميان قبر گذاشتند، دختر فرياد مى زد:(( من از مادرم جدا نمى شوم )).
هر چه خواستند او را آرام كنند، مؤ ثر واقع نشد. ديدند اگر بخواهند با اجبار، دختر را از مادر جدا كنند ممكن است جانش به خطر بيفتد، سرانجام بنا شد دختر را در قبر ماردش بخوابانند، و دختر هم در كنار پيكر مادر، در قبر بماند، ولى روى قبر را با خاك نپوشانند، بلكه با تخته بپوشانند، و دريچه اى بگذارند تا دختر نميرد، و هر وقت خواست از آن دريچه بيرون آيد.
دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابيد، فرداى آن شب آمدند و سرپوش را برداشتند، تا ببينند بر سر دختر چه آمده است ؟
ديدند تمام موهاى سر او، سفيد است .
پرسيدند: چرا اين طورى شده اى ؟
در پاسخ گفت : شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابيدم ناگاه ديدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ايستادند و يك شخص محترمى هم آمد و در وسط ايستاد، آن دو فرشته مشغول سؤ ال از عقايد مادرم شدند، و او جواب مى داد، سؤ ال از توحيد نمودند، جواب درست داد، سؤ ال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پيامبر من ، محمد بن عبدالله (ص ) است تا اين كه پرسيدند: (( امام تو كيست ؟)).
آن مرد محترم كه در وسط ايستاده بود، گفت : لست لها بامام : ((من امام او نيستم )) (آن مرد محترم ، امام على (ع ) بود).
در اين هنگام ، آن دو فرشته ، چنان گرزى بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوى آسمان زبانه كشيد، من بر اثر وحشت و ترس زياد، به اين وضع كه مى بينيد (كه موهاى سرم سفيد شده ) درآمدم .
مرحوم قاضى مى فرمود: ((تمام افراد طايفه آن دختر در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تاءثير اين واقعه قرار گرفته و شيعه شدند (زيرا اين واقعه با مذب تشيع ، تطبيق مى كرد) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشيع گرويد.(325)

283 - على (ع ) چشمم را كور كرد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جناب شيخ مفيد اعلى الله مقامه مى فرمايد: روزى در بغداد، جعفر كتاب فروش كتاب هايى را حراج مى كرد، من هم رفتم چند جلد كتاب از او خريدم وقتى خواستم بيايم به من گفت : بنشين كه چيزى ديده ام براى مذهب تو يعنى شيعه خوب است معجزه اى كه من ديده ام برايت بگويم براى تقويت مذهب تو نافع است .
شيخ مفيد مى فرمايد: نشستم او گفت : من مدتى با رفيقم براى درس حديث و خواندن روايات نزد شيخى به نام ابوعبدالله محدث مى رفتيم ، بعد كم كم معلوم شد او از دشمنان سر سخت على (ع ) است ، گاهى هم گوشه هايى مى زد، جسارت هايى هم به على بن ابى طالب (ع ) مى كرد، ما دو نفر او را نصيحت و خير خواهى مى كرديم ، ولى او مى گفت : من همين هستم تا دفعه ديگر كه به فاطمه (س ) زهراء جسارت كرد، ما ديگر تصميم گرفتيم نرويم ، گفتيم فايده اش چيست ما نزد چه كسى درس بخوانيم ؟! بالاخره شب در عالم رؤ يا شاه ولايت ماه هدايت اسدالله الغالب على بن ابى طالب (ع ) را ديدم در خانه ابوعبدالله محدث است اميرالمؤ منين (ع ) به او تغير كرد به شيخ فرمود: مگر من با تو چه كردم ؟ (مثلى مى زنند - دوستى بى جا مى شود - دشمنى بى جا نمى شود) آيا نمى ترسى خدا كورت كند.
تا اين را فرمود، اشاره به چشم راست شيخ كرد در خواب ديدم ، چشم راستش كور شد از خواب بيدار شدم .
صبح كه شد گفتم : با رفيقم برويم پيش شيخ خواب ديشب را بگويم و او را قهر على بن ابى طالب (ع ) بترسانم از خانه كه بيرون ديدم رفيقم رو به خانه من مى آيد گفتم : رفيق كجا؟ گفت : ديشب خوابى ديده ام آمده ام برايت بگويم . گفتم : چه ديدى ؟ عين خوابى كه من ديده بودم او هم ديده بود، گفت : بله ، در خواب ديدم اميرالمؤ منين (ع ) اشاره فرمود چشم راست شيخ كور شد و من آمدم با تو برويم پيش اين شيخك نصيحتش كنيم بگوييم دست بردارد.
گفتم : من هم همين خواب را ديده ام هر دو يك خواب را ديده ايم دو نفرى آمديم درب منزل ، در زديم زن تو خانه آمد پشت در گفت : امروز درس ‍ نيست .
گفتيم : چرا درس نيست ، كار داريم ما مى خواهيم شيخ را ببينيم .
گفت : امروز شيخ حال ندارد - ناله مى كند گرفتارى دارد بالاخره ما اصرار كرديم گفتيم : ما بايد او را حتما ملاقات كنيم . زن گفت : امروز حالش خراب است از وقتى كه بيدار شده است ، روى چشم راستش دست گذاشته فرياد مى زند، على كورم كرد. ما دو تا گفتيم : در را باز كن ما براى همين آمده ايم . در را باز كرد دو نفرى آمديم ديديم اين بدبخت افتاده از درد 