چشمش ناله و استغاثه مى كند.
همين كه وارد شديم ، گفت : على (ع ) آخر مرا كور كرد.
ما دو نفر گفتيم : ما ديشب خودمان در خواب اين جريان را ديديم كه اميرالمؤ منين (ع ) اشاره بر چشم تو كرد و كور شدى . بيا و دست بردار تا شايد خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود.
يك دفعه گفت : اگر على چشم ديگرم را هم كور كند، من دست از دشمنى او بر نمى دارم (چه قدر شقاوت است ؟!) بالاخره ما بلند شديم آمديم . باز در خواب همان جريان را ديديم . آقا چشم چپش را هم كور كرد. بعد آمديم براى ملاقتش دو تا چشمش كور شده ، اما دشمنى اش بيشتر شده (326) آخرش ‍ با كفر و زندقه از دار دنيا رفت .(327)

284 - زنجير برگردن جنازه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نقل كرده اند: شبى كليددار روضه مطهر حضرت على (ع )، آن حضرت را در عالم رؤ يا ديد كه خطاب به وى فرمودند: جنازه اى را مى آورند كه بر استرى قرار گرفته است ، يك چشم مركب و جسد كور است ، اجازه ندهيد جنازه اى با اين مشخصات در كنار مرقد من دفن شود.
صبح كه شد كليددار رؤ ياى خويش را براى خادمين حرم امام اول نقل نمود، همه بيرون رفتند و در انتظار ورود جنازه اى با آن اوصاف گشتند، ناگاه جسدى با همان علايم را مشاهده كردند و مانع از دخول آن به حرم شدند.
كليددار بار ديگر حضرت على (ع ) را در خواب ديد كه فرمودند: مگر مانع نكردم تو را از اين برنامه ! پس چرا خلاف آن عمل شد؟ و فرمودند: فلان شخص چندين درهم رشوه گرفت و به دفن جنازه مزبور مبادرت نمود.
گويند: صبح آن روز وقتى قبر وى را شكافتند ديدند در گردنش زنجير محكمى است .(328)

285 - عذاب دشمن على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابن ابى يعفور (يكى از شاگردان امام صادق (ع )) مى گويد: ما با ((خطاب جهنمى )) همنشين بوديم ، و او نسبت به آل محمد(ص )، ناصبى شديد بود (بسيار آنها را دشمن داشت ) و از دوستان ((نجده )) حرورى (رييس ‍ خوارج منسوب به قريه حرواء) به شمار مى آمد.
خطاب ، بيمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به خاطر همنشينى سابق و تقيه ، به عيادت او رفتم ، ديدم بى هوش شده و در حال جان دادن است ، ناگاه شنيدم كه مى گفت :
مالى ولك يا على :((مرا به تو اى على (ع ) چه كار؟)) (چرا با تو دشمنى كردم كه اكنون كيفر سختش را بنگرم ).
ابن ابى يعفور مى گويد: بعدا به حضور امام صادق (ع ) رفتم و ماجراى جان كندن و سخن خطاب را، براى امام صادق (ع ) بيان كردم .
آن حضرت ، دوباره فرمود: رآه ورب الكعبه :((به خداى كعبه ، او على (ع ) را ديد)) (يعنى خطاب ، هنگام مرگ ، على (ع ) را ديد، و فهميد كه دشمنى با آن حضرت ، چه باطن پرعذابى دارد.)(329)

286 - با آل على (ع ) هر كه درافتاد ور افتاد 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يكى از ثقات نقل كرد كه چندى قبل از اين ، در كاشان مردى بود به نام آقا محمد على ، كه شغلش مباشر صنف عطار متوجه امور ديوانى بود. ايشان قدغن كرده بود كه ديگر به هيچ وجه اجناس عطارى خريد و فروش نشود، شخص سيد فقيرى به قدر يك من سريشم خريده و آن رابه شخص ديگرى فروخت . آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد كرد و دشنام بسيارى به او داد و چند سيلى به رويش زد و آن بيچاره رفت در حالى كه مى گفت : جدم سزاى تو را بدهد، وقتى آن ظالم اين جمله را شنيد برگشت و غلام خود را گفت : آن سيد را برگردانيد و چند پشت گردنى به او زده و گفت : حال برو و به جدت بگو: كتف مرا بيرون آورد. روز ديگر آن ظالم تب كرد و در شب كتف هاى او درد گرفت و روز دوم ورم شديد كرد، دوا به كتف هاى او ماليدند، روز چهارم جراحان تمام گوشت هاى كتف او را تراشيدند به طورى كه سرهاى كتف او نمايان شد و روز هفتم مرد ((با آل على (ع ) هر كه در افتاد ور افتاد))(330)(331)كرامات ديگر امام على (ع ) پس از شهادت  
287 - كشف راز 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
وقتى كه اميرمؤ منان على (ع ) به شهادت رسيد، طبق وصيت آن حضرت ، امام حسن و ياران ، جنازه او را بر زمين بلندى (در نزديكى كوفه ) كه عرب به آن ((نجف )) مى گفت ، بردند و به خاك سپردند.
ولى قبر مقدس آن حضرت حدود 150 سال مخفى بود، و مردم نمى دانستند كه قبر آن حضرت در كجا واقع شده است .
و علت اين مخفى كارى اين بود كه دشمنان پر كينه على (ع )، معاويه و فرزندان او (طاغوت هاى بنى اميه ) به قبر آن حضرت دست نيابند و بى احترامى نكنند.
تنها عده اندكى از خواص ، محل قبر آن حضرت را مى شناختند و مخفيانه دور از چشم طاغوتيان ، به زيارت قبر شريف آن بزرگوار مى رفتند.
وقتى هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) به خلافت رسيد، روزى هارون در بيرون كوفه در دشت وسيع نجف ، براى شكار و صيد آهو رفت و دستور داد كه ماءموران ، اطراف آن را مسدود كنند، و از هر سو جلوى آهوها را بگيرند و آنها را به نقطه اى رم بدهند تا در تيررس ، خليفه قرار گيرند.
در اين گير و دار، ناگاه هارون ديد يك گله آهو در يك جا اجتماع كرده اند، دستور داد، شكارچيان با سگ هاى و بازهاى شكارى خود، از هر سو، آن گله را در محاصره خود قرار دهند، ولى وقتى آن گله احساس خطر بيشتر كردند به سرعت بالاى بلندى رفتند و همان جا دست ها و پاهاى خود را در زمين افراشتند، عجيب اين كه آهوها كاملا احساس آرامش مى كردند، و سگ ها و بازها وقتى به دنبال آنها بالاى تل مى رفتند در نيمه راه سقوط مى نمودند.
هارون و همراهان از مشاهده اين وضع اسرارآميز، حيران و بهت زده شدند، به راستى اين چه رازى است كه آهوها در آن جا بست نشسته اند؟! و با اين كه وحشى هستند، رام شده اند و سگ ها و بازها نمى توانند به سوى آنها بروند و در نيمه راه سقوط مى كنند؟!!
هارون دستور داد، افرادى به كوفه بروند و پير سالخورده اى را كه به آن محل آشنايى دارد، بياورند، تا بلكه راز مطلب ، كشف گردد.
آن ها به كوفه رفتند، و پير سالخورده اى را يافتند و آوردند، هارون از او پرسيد ((آيا تو درباره اين محل ، از گذشتگان چيزى نشنيده اى ؟))
او گفت : ((آيا من در امان هستم تا خبرى را بگويم ))
هارون به او امان داد و گفت :(( خاطرت آسوده باشد، هرگز كوچك ترين صدمه اى به تو نمى زنيم )).
پير گفت : پدرم از پدر خود نقل مى كرد:((شيعيان على (ع ) عقيده داشتند كه قبر على (ع ) در همين جا است و خداوند اين محل را حرم امن خود قرار داده است !)).
همان دم هارون به راز آگاهى يافت از اسب پياده شد و در همان نقطه خود را به زمين افكند و تا سه روز، گريه مى كرد و دستور داد در همان نقطه بارگاهى ساختند، و از آن پس ، هر كس به كوفه مى آمد به زيارت قبر شريف على (ع ) مى رفت .(332)
به اين ترتيب ، اين راز عجيب ، كشف شد، آن هم به وسيله يكى از دانشمندان سرسخت اهل بيت (ع ) هارون ، كه ظاهرى خوش نما داشت ولى طاغوتى خون خوار بود، و فرزند برومند على (ع ) يعنى امام موسى بن جعفر(ع ) را پس از زندانى كردن طولانى ، به شهادت رساند، و دستش تا مرفق به خون عزيزان و آل على (ع ) آغشته بود.
288 - پناهنده به قبر على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عضدالدولة ديلمى از پادشاهان سلسله ديالمه است كه با عنوان شاه ايران زمين خوانده مى شد، و معاصر شيخ مفيد بود و در ت