 ناگاه مى بيند حاج قوام با فراش ها و ملازمانش آمدند در حالى كه آمدنش در چنان موقعى غير منتظره بود. همين طور نزديك مى آيد تا برابر سيد حجار مى رسد، مى گويد: مرا به تو كارى است بيا منزل . وقتى كه حاج قوام به منزلش ‍ برمى گردد سيد مى آيد و ملازمان با كمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مى كنند.
چون وارد مى شود و سلام مى كند جاج قوام بدون پرسش از حالش ‍ بلافاصله سه كيسه كه در هر يكصد اشرفى يك تومانى بود تقديمش مى كند و مى گويد: بدهى خودت را بپرداز و ديگر حرفى نمى زند.
از اين داستان فهميده مى شود كه متمكنين سابق در كارهاى خير تا چه حد داراى صدق و اخلاص بودند تا اندازه اى كه مورد عنايت و التفات بزرگان دين قرار مى گرفتند و در اين دوره اولاد ثروتمندان غالبا در فكر زياد كردن ثروت خود هستند و توفيق صرف كردن در امور خيريه نصيب نيست . و ثانيا هر گاه مختصرى از دارايى خود را صرف خيرى كنند نوعا از صدق و اخلاص محرومند و به خيال مدح خلق و ستايش ديگران ، كار خيرى انجام مى دهند و چون براى خدا خالص نيست نتيجه باقى هم براى آنها نخواهد داشت و بحث در اطراف ريا كردن و در اعمال خير كه سبب بطلان عمل مى شود خداوند ثروتمندان ما را موفق بدارد كه از اندوخته خود نتيجه بگيرند و از آن نتيجه بگيرند و از آن جمع آورى كرده اند بهره هاى باقى ببرند:
ما را كز بهر حق باشى حمول
نعم مال صالح گفتش رسول (339)


294 - حمايت از پناهندگان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
فاضل محقق آقاى ميرزا محمود شيرازى ، فرمود: مرحوم شيخ محمد حسين جهرمى از فضلاى نجف اشرف و از شاگردان مرحوم آقا سيد مرتضى كشميرى (اعلى الله مقامه ) بود و با شخص عطارى در نجف طرف معامله بود؛ يعنى متدرجا از او قرض الحسنه مى گرفت و هرگاه وجهى به او مى رسيد مى پرداخت .
مدتى طولانى وجهى به او نرسيد كه به عطار بدهد، روزى نزد عطار آمد و مقدارى قرض خواست ، عطار گفت : آقاى شيخ ! قرض شما زياد است و من بيش از اين نمى توانم به شما قرض بدهم .
شيخ مزبور ناراحت شده به حرم مطهر مى رود و به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شكايت مى كند و مى گويد: يا مولاى ! من در جوار شما و پناهنده به شما هستم ، قرض مرا ادا كنيد.
بعد از چند روز، يك نفر جهرمى مى آيد و كيسه پولى به شيخ مى دهد و مى گويد: اين را به من داده اند كه به شما بدهم و مال شماست ، شيخ كيسه را گرفته فورا نزد عطار مى آيد و چنين قصد مى كند كه تمام قرض خود را بپردازد و بقيه را به مصرف فلان و فلان حاجت خود برساند. به عطار مى گويد: چقدر طلب دارى ؟ مى گويد: زياد است ، شيخ گفت : هر چه باشد مى خواهم ادا كنم ، پس عطار دفتر حساب را آورده و جمع آورى مى كند و مى گويد فلان مقدار (مرحوم ميرزا مبلغ را ذكر نمود و بنده فراموش كرده ام ). پس كيسه پول را مى دهد و مى گويد: اين مبلغ را بردار و بقيه را بده .
عطار در حضور شيخ ، پول ها را مى شمارد، مى بيند مطابق است با آن چه طلب داشته بدون يك فلس كم يا زياد. شيخ با دست خالى با كمال ناراحتى به حرم مطهر مى آيد و عرض مى كند: يا مولاى ! مفهوم كه حجت نيست (يعنى اين كه عرض كردم قرض مرا ادا كنيد، مفهوم آن كه چيز ديگرى نمى خواهم مراد من نبوده ) يا مولاى من ! فلان و فلان حاجت دارم و بالجمله چون از حرم مطهر خارج مى شود، وجهى به او مى رسد مطابق آن چه مى خواسته و رفع احتياجش مى گردد.(340)

295 - مسلمان شدن مرد نصرانى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از شيخ حسن ابن حسين ابن طحال المقدادى نقل است از پدرش از جدش ‍ (گويا جد او كليددار حرم علوى بوده است ) كه گفت : شخصى خوش قيافه و خوش لباس نزد من آمد و دو دينار به من داد و از من تقاضا كرد كه شب مرا در حرم بگذار و درب را ببند.
آن پول را گرفتم و او را در حرم گذارده درب را بستم ، چون به خواب رفتم اميرالمؤ منين (ع ) را در خواب ديدم كه به من فرمود: اين نصرانى را از حرم من بيرون كن .
پس وقتى از خواب بلند شدم طنابى با خود برداشته و انداختم برگردن آن مرد نصرانى و به او گفتم : از حرم حضرت امير(ع ) تو با من به دو دينار خدعه كردى و حال اينكه تو نصرانى هستى . آن مرد گفت : من نصرانى نيستم . گفتم : بله تو نصرانى هستى ، همانا اميرالمؤ منين را در خواب ديدم كه دستور فرمود ترا از حرم بيرون كنم كه نصرانى هستى . در اين هنگام (از بركات انوار ضريح مطهر شاه ولايت على بن ابيطالب (ع ) نور اسلام در قلب آن نصرانى تابش كرد) آن مرد نصرانى به كليد دار گفت : دست خود را بگشا تا بر دست تو مسلمان شوم .
اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله (ص ) و ان عليا ولى الله .
آن گاه گفت : به خدا قسم احدى در خروج من از شام آگاه نبود و احدى از اهل عراق و اسلام مرا نمى شناخت و اسلام او نيكو شد.(341)

296 - لاشه مردار و جيفه دنيا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جناب مولوى نقل كرده اند از آقا سيد رضا موسوى قندهارى كه سيدى فاضل و متقى بود، فرمود: سلطان محمد، دايى ايشان شغلش خياطى و تهى دست و پريشان حال بود.
روزى از او بشاش و خندان يافتم ، پرسيدم : چطور است امروز شما را شاد مى بينم ؟
فرمود: آرام باش كه مى خواهم از شادى بميرم . ديشب از جهت برهنگى بچه هايم و نزديكى ايام عيد و پريشانى و فلاكت خودم گريه زيادى كردم و به مولا اميرالمؤ منين (ع ) خطاب كردم : آقا! تو شاه مردانى و سخى روزگارى ، گرفتارى هاى مرا مى بينى ، چون خوابيدم ديدم كه از دروازه عيدگاه قندهار بيرون رفتم ، باغى بزرگ ديدم كه قلعه اش از طلا و نقره بود، درى داشت كه چندين نفر نزد آن ايستاده بودند نزديك آنها رفتم پرسيدم : اين باغ كيست ؟
گفتند: از حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . التماس كردم كه بگذارند داخل شده و به حضور آن حضرت برسم .
گفتند: فعلا رسول خدا(ص ) تشريف دارند بعد اجازه دادند. به خود گفتم : اول خدمت رسول خدا(ص ) مى رسم و از ايشان سفارشى مى گيرم . چون به خدمتش رسيدم از پريشانى خود شكايت كردم .
فرمود: پيش آقاى خود اباالحسن (ع ) برو، عرض كردم : حواله اى مرحمت فرماييد.
حضرت خطى به من دادند، دو نفر را هم همراهم فرستادند، چون خدمت حضرت اباالحسن (ع ) رسيدم فرمود: سلطان محمد كجا بودى ؟
گفتم : از پريشانى روزگار به شما پناه آورده ام و حواله از رسول خدا دارم ، پس آن حضرت حواله را گرفت و خواند و به من نظر تندى فرمود و بازويم را به فشار گرفت و نزد ديوار باغ آورد. اشاره فرمود شكافته شد، دالانى تاريك و طولانى نمايان شد. و مرا همراه برد و سخت ترسناك شدم . اشاره ديگرى كرد روشنايى ظاهر شد، پس درى نمايان شد و بوى گندمى به مشامم رسيد و به من فرمود: داخل شو و هر چه مى خواهى بردار، (لاشه خورهاى زيادى آن جا بود) از ترس مولا دست دراز كردم پاى قورباغه مرده اى به دستم آمد، برداشتم . فرمود: برداشتى ؟
عرض كردم : بلى .
فرمود: بيا، در برگشتن دالان روشن بود در وسط دالان دو ديگ پر آب روى اجاق خاموش مانده بود، فرمود: سلطان محمد! چيزى كه به دست دارى در آب بزن و بيرون آور، چون آن را كه در آب زدم ديدم طلا شده است .
حضرت به من نگريست لكن خشمش اندك بو