د:
از مخلصان درگه شاه لوكشف
اسمش محمد است و شفيع ازره شرف
توفيق شد رفيق رود سوى كربلا
با آنكه اندكى است كه برگشته از نجف
فرمود: چون بيدار شدم با كمال بهجت و يقين به روا شدن حاجت بودم و بحمدالله در همان روز وسايل حركت ميسر شد و به سمت كربلا حركت كرده و به آن آستان قدس مشرف شدم .
مرحوم حاج شيخ محمد شفيع ، قريب سى سال با بنده رفاقت داشت و چند مرتبه حج و زيارت عتبات با مصاحبت ايشان نصيب شد. عالمى عامل و مروجى مخلص و مردى خليق و محبى صادق بود. در هر شهرى كه مى رسيد. با نيكان آن شهر آميزش داشت و در هر مجلسى كه بود اهل آن مجلس را به ياد خدا و آل محمد(ص ) مى انداخت و از ذكر مناقب آن بزرگواران و ذكر شقاوت اعداى آن ها خوددارى نداشت و در ملكات فاظله خصوصا تواضع و حيا و ادب و محبت به بندگان خدا و سخاوت و خير خواهى خلق به راستى كم نظير بود، اعلى الله مقامه و حشره الله مع محمد و آله الطاهرين صلوات الله اجمعين .(360)

309 - نتيجه توسل به على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عالم متقى مرحوم حاج ميرزا محمد صدر بوشهرى نقل فرمود: هنگامى كه پدرم مرحوم حاج شيخ محمد على از نجف اشرف به هندوستان مسافرتى نمود، من و برادرم شيخ احمد در سن شش هفت سالگى بوديم ، اتفاقا سفر پدرم طولانى شد به طورى كه آن مبلغى كه براى مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بيچاره شديم .
طرف عصر از گرسنگى گريه مى كرديم و به مادر خود مى چسبيديم ، پس ‍ مادرم به من و برادرم گفت : وضو بگيريد و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بيرون آورد تا وارد صحن مقدس شديم ، مادرم گفت : من در ايوان مى نشينم شما هم به حرم برويد و به حضرت امير(ع ) بگوييد: پدر ما نيست و ما امشب گرسنه ايم و از حضرت خرجى بگيريد و بياوريد تا براى شما شام را مهيا كنم .
ما وارد حرم شديم (و) سر به ضريح گذاشته عرض كرديم : پدر ما نيست و ما گرسنه هستيم دست خود را داخل ضريح نموده گفتيم : خرجى بدهيد تا مادرمان شام تدارك كند، مقدارى گذشت اذان مغرب را گفتند و صداى قد قامت الصلوة شنيدم ، من به برادرم گفتم حضرت امير(ع ) مى خواهند نماز بخوانند (به خيال بچگى گفتم حضرت نماز جماعت مى خوانند) پس ‍ گوشه اى از حرم نشستيم و منتظر تمام شدن نماز شديم ، كمتر از ساعتى كه گذشت شخصى مقابل ما ايستاد و كيسه پولى به من داد و فرمود: به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بيايد هر چه لازم داشتيد به فلان محل (بنده فراموش كرده ام نام محلى را كه حواله فرمودند) مراجعه كن . و بالجمله فرمود: مسافرت پدرم چند ماه طول كشيد و در اين مدت به بهترين وجهى مانند اعيان و اشراف زادگان نجف معيشت ما اداره مى شد تا پدرم از مسافرت برگشت .(361)

310- نورافشانى ضريح حضرت امير(ع ) و باز شدن دروازه نجف  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
جناب شيخ محمد حسين فرمود: شبى دو ساعت از شب گذشته به قصد خريد ترشى از خانه بيرون آمدم و دكان ترشى نزديك دروازه شهر بود (سابقا شهر نجف اشرف حصار و دروازه داشته و دروازه آن متصل به بازار بزرگ و بازار بزرگ متصل به درب صحن مقدس و درب صحن محاذى ايوان طلا و درب رواق بوده است به طورى كه اگر تمام درها باز بود، شخص از دروازه ، ضريح مطهر را مى ديد) و شيخ مزبور هنگام عبور مى شنود عده اى پشت دروازده در را مى كوبند و مى گويند: ((يا على ! انت فك الباب ، يعنى يا على ! خودت در را باز كن )). و ماءمورين به آنها اعتنايى نمى كنند، چون اول شب كه در را مى بستند تا صبح باز كردنش ممنوع بود.
آقاى شيخ مى رود ترشى مى خرد و برمى گردد چون به دروازه مى رسد، اين دفعه عده زوارى كه پشت در بودند شديدتر ناله كرده و عرض مى كنند: يا على ! در را باز كن و پاها را سخت به زمين مى كوبند. آقاى شيخ پشت خود را به ديوار مى زند كه از طرف راست چشمش به سمت مرقد مبارك و از طرف چپ دروازه را مى بيند، ناگاه مى بيند از طرف قبر مبارك ، نورى به اندازه نارنج آبى رنگ خارج شد و داراى دو حركت بود، يكى به دور خود و ديگرى رو به صحن و بازار بزرگ و باكمال آرامى مى آيد. آقاى شيخ نيز كاملا چشم به آن دوخته است با نهايت آرامش از جلو روى شيخ مى گذرد و به دروازه مى خورد ناگاه در و چهارچوب آن از ديوار كنده مى شود و به زمين مى افتد.
عرب ها با نهايت مسرت و بهجت ، به شهر وارد مى شوند. و هنوز بعضى از رجال علم كه مرحوم محمد حسين را ديده و اين مطالب را بلاواسطه از او شنيده اند، در قيد حياتند.

311- شفاعت على (ع ) از غاصب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در بحرين مردى بود كه گاوى داشت و زندگى او با شير اين گاو مى گذشت ، تا اين كه رييس انتظامات شهر، يعنى كلانتر محل ، آن گاو را به زور از او گرفت (معلوم است كه وقتى تنها راه درآمد شخصى ضبط شود چه حالتى خواهد داشت ) او به حاكم شهر مراجعه كرد (و چون نتيجه نگرفت به نجف اشرف رفت ) و به حضرت امير(ع ) پناه برد (شايد از خستگى راه ) به خواب رفت ، در خواب حضرت را ديد به او فرمود: به خاطر من از آن مرد غاصب بگذر و او را ببخش ، آن مرد عرض كرد: چرا از او بگذرم ؟!
حضرت فرمود: او هر سال به عزاداران حسين خدمت مى كند و اين كار را هميشه انجام مى دهد، مرد بحرينى عرض كرد: از او گذشتم ، آن گاه از خواب بيدار شد.
به بحرين آمد همين كه به بندر رسيد، ديد كه آن غاصب جهت ديدار او آمد و همراه خود گاو و بهاى شير مصرف شده را برگرداند و علت كار خود را چنين بيان نمود در خواب اميرالمؤ منين (ع ) را ديدم كه به من فرمود: چرا به فلان شخص ستم كردى ؟ برو نزد او و حلاليت بخواه .
اما آن بحرينى از پس گرفتن گاو و پول شير آن امتناع مى نمود و غاصب اصرار مى كرد و مرد بحرينى همچنان امتناع مى كرد، تا اين كه توافق نمودند آن را در عزادارى امام حسين (ع ) مصرف كنند.(362)

312- نورانى شدن شب از وجود على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابراهيم بن على (ع ) مى گويد: شب چهارشنبه سيزدهم ذى الحجه پانصد و نود و هفت ، در نجف بودم و بعد از اين كه در نجف از حاجى ها جدا شده بوديم به جانب كوفه متوجه شديم ، و شبى مانند روز روشن بود، و ثلث شب گذشته بود، نورى پيدا شد كه ماه را فرا گرفت و اثرى از آن باقى نماند، يكى از لشكرى ها هم در كنار من بود و او هم آن نور را ديد، در علت اين امر دقت كردم ، ديدم عمودى از نور كه عرضش قريب به يك ذراع و طولش ‍ حدود بيست ذراع به نظر مى رسيد از آسمان پايين آمده و تا قبر اميرالمؤ منين (ع ) كشيده شده ، و قريب دو ساعت ادامه داشت و كم كم بر قبه على (ع ) متلاشى و متفرق شد تا از چشم من پنهان شد، و نور ماه به حالت اول برگشت با آن مرد لشكرى كه در كنارم بود صحبت كردم ، ديدم زبانش سنگين شده مى لرزد با او ملاطفت كردم تا به حال خود برگشت و خبر داد كه او هم آن موضوع را ديده است .(363)

313- قباى گلگون  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى على (ع ) را زيارت كرد چون خواست برود ميخى از ضريح ، قباى او را گرفت و پاره كرد، پس به على (ع ) خطاب كرده گفت : عوض اين قبا را نمى خواهم مگر از تو، مرد مخافى از سر استهزا گفت : 