عوضى به تو نمى دهد مگر قباى گلگونى ، پس در همان ايام قباى گلگونى به وسيله عجيبى كه در دل احدى خطور نمى كرد به او خلعت دادند.(364)

314- شفاعت على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از مرحوم حاج شيخ حسنعلى مقدادى اصفهانى - رحمة الله عليه - نقل شده است : مرحوم پدرم - رحمة الله عليه - نقل مى فرمودند كه : در شهر حِلّه (در عراق ) شخصى بود از الواط كه صاحب مكنتى فراوان و در شرارت نيز معروف بود.
يكى از علماى نجف (كه مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذكر نكردند، ولى از علماى اهل الله بوده ) شبى در خواب مى بيند كه لوطى مذكور در بهشت همسايه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت ، از نجف به قصد حله حركت كرده و به منزل آن شخص شرور مى رود و او را مى طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مى دهند، بسيار ناراحت مى شود و فكر مى كند كه مشاراليه حتما براى نهى از منكر آمده است ، ولى به هر حال به در منزل مى رود و ايشان را به داخل دعوت مى كند و براى ايشان چاى و قهوه مى آورد. وقتى مى بيند كه عالم مزبور چاى و قهوه صرف نمى كند، يقين مى كند كه وى نه از روى دوستى ، بلكه از راه مخامصه و دشمنى وارد شده است ، زيرا در عرب رسم است كه اگر كسى به منزل شخصى برود، ولى چيزى نخورد، اين خود دليل دشمنى است . لذا عرض مى كند: آقا تا اين زمان از جانب من به شما اسائه ادب نشده است . پس دليل دشمنى شما چيست ؟
عالم مزبور جواب مى دهد: من با شما خصومتى ندارم ، بلكه سؤ الى دارم كه اگر جواب بدهيد، چاى و قهوه شما را مى خورم .
ايشان خواب خود را نقل و تاءكيد مى كند كه من يقين دارم خواب من صحيح است و تو با اين سابقه و شهرت بدى كه دارى ، چه كرده اى كه با اميرالمؤ منين (ع ) در بهشت همسايه شده اى ؟
عرض مى كند: اين سرى بود بين من و حضرتش ، معلوم بود حضرت اراده فرموده اند اين سر فاش شود. سپس دختر بچه نه ساله اش را نشان مى دهد و مى گويد: مادر اين كودك دختر شيخ حله بود و من عاشق او شدم ، ولى چون بدنام بودم مى دانستم كه شيخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عين حال از من واهمه داشتند. به خواستگارى رفتم . پدرش گفت : اين دختر نامزد پسرعمويش مى باشد، اگر تو بتوانى پسر عمويش را راضى كنى ، من مخالفتى ندارم . نزد پسر عمويش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز كردم . گفت : اگر تو ماديان خود را به من ببخشى ، من به اين ازدواج رضايت مى دهم (بايد دانست كه در عرب ماديان حكم زن را دارد و معمولا كسى آن را به ديگرى نمى بخشد). ولى چون من عاشق بودم ، ماديان را به او بخشيدم و از او رضايت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جريان را گفتم . گفت : برادر دختر را نيز بايد راضى كنى . نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم . در آن زمان باغى زيبا و مصفا در خارج شهر داشتم . برادرش گفت : اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشى ، من رضايت مى دهم . باغ را هم به او بخشيدم و پيش پدر دختر رفتم . اين بار گفت : بايد مادر دختر را هم راضى كنى و علت اين همه اشكال تراشى آن بود كه نمى خواستند دخترشان را به من تزويج كنند و در ضمن از من هم مى ترسيدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او براى موافقت خود خانه خوبى را كه در حله داشتم ، از من مطالبه كرد. دادم و موافقت او را نيز گرفتم و باز پيش پدر دختر رفتم . اين بار نوبت راضى كردن پدر بود كه رضايت او با بخشيدن يك پارچه ملك آباد تحصيل شد. ديگر بهانه اى نداشتند. با اين وجود، با اكراه دختر را عقد كردند و به زنى به من دادند. شب عروسى ، هنگامى كه به حجله رفتيم ، عروس به من گفت : اين بار منم كه از تو چيزى مى خواهم .
گفتم : من هرچه داشتم در راه تو دادم و اكنون هم هر چه از ثروت من باقى مانده است از آن تو باشد.
گفت : من حاجت ديگرى دارم .
گفتم : هر حاجتى دارى بخواه .
گفت : حاجت من بسيار مهم است و قبل از آن كه حاجت خود را بگويم ، شفيعى دارم كه بايد او را به تو معرفى كنم : شفيع من فرق شكافته حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . اما حاجت من اين است كه من با پسر عمويم قبل از عقد به موجب صيغه ، محرم و هم بستر شده ام و از او باردارم و هيچ كس از اين موضوع آگاه نيست . اگر اين راز فاش شود، براى قبيله ما ننگى بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه كن و بگو مرده است و اين ننگ را از خانواده ما بردار، زيرا تا وضع حمل نكنم بر تو حرام و بعدا نيز صدمه زيادى به ما مى خورد.
گفتم : آن شفيعى را كه تو آورده اى ، بزرگتر از آن است كه من مرتكب چنين جنايتى شوم . از اكنون تو به منزله خواهر من هستى و از حجله بيرون آمدم . تا امروز كسى از اين راز ما اطلاع نداشت و معلوم مى شود حضرت مى خواستند شما مطلع شويد. اين دختر بچه نه ساله همان طفل است كه در رحم او بود. همه بستگان اين بچه را از آن من مى دانند و اين زن هم تا امروز حكم خواهر مرا داشته است .(365)

315- مدح على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم حاج شيخ حسنعلى مقدادى اصفهانى (ره ) چنين نقل كرده است :
مرحوم پدرم - رحمة الله عليه - نقل مى فرمودند: درويشى مى گفت من كوچك ابدال درويشى بودم و به جز من چند درويش ديگر در تحت تربيت او بودند. هر روز يك نفر از ما براى پرسه زدن به بازار مى رفت و به محض آن كه به قدر خرج خانقاه تحصيل مى شد، بازمى گشت . بيشتر اوقات مدح حضرت اميرالمؤ منين (ع ) و ائمه معصومين - عليهم السلام - را مى خوانديم ، تا اين كه دست جمعى به عراق مسافرتى كرديم و وارد بغداد شديم . آن روز نوبت پرسه زدن با من بود كه از همه هم جوان تر بودم . مرشد مرا خواست و گفت : پسر! اينجا بغداد است و همه مردم آن اهل تسنن مى باشند. حال كه بايد بروى مواظب باش كه مدح على (ع ) را نخوانى . چون ممكن است خوش آيند بعضى از عوام اهل سنت نباشد. در عوض ‍ غزل از سعدى و حافظ بخوان .
گفتم : اطاعت مى كنم و رفتم . ولى وقتى وارد بازار شدم ، هر چه به حافظه ام فشار آوردم جز مدح مولا(ع ) همه اشعار از خاطرم محو شده بود و چون مى بايستى پرسه بزنم و خرج خانقاه را تاءمين كنم ، اضطرارا شروع كردم به خواندن مدح مولا(ع ). بازار بغداد طويل است . پس از چند قدم شخصى درشت اندام ، كه ظاهرش پيدا بود فرد باشخصيتى است ، از روى مسندى كه نشسته بود برخاست و نزد من آمد و پولى در كشكول من انداخت . كسبه بازار هم ظاهرا به تبعيت او از دكان هاى خود بيرون آمدند و نيازى به كشكول انداختند. آن شخص دستور داد گماشتگان او، چهارپايه اى را كه رويش نشسته بود، دورتر از محل اول (سر راه من ) گذاشتند. مجددا كه به او رسيدم ، از جاى برخاست و سكه اى در كشكول انداختند. اين عمل مكررا انجام شد تا آن كه بازار بغداد را طى كردم ، در حالى كه كشكول من از سكه پر شده بود. همين كه بازار بغداد به انتها رسيد، شخص مزبور نزد من آمد و دست مرا گرفت و به طرف پشت بازار كشيد و به گماشتگان خود امر كرد كه نزديك نشوند. يقين كردم كه مى خواهد پول را از من بگيرد و شايد خود مرا هم در شط بيندازد. قدرت دفاع نداشتم ، لذا تسليم شدم و دنبالش رفتم . قدرى كه دور شديم ، در خلوت از من پرسيد: پسر! مى دانى اينجا كجاس