ت ؟ گفتم : اينجا بغداد است . گفت : مى دانى كه دوستداران على (ع ) در اينجا بسيار اندك اند؟ گفتم : بلى مى دانم . گفت : پس چرا مدح على (ع ) را مى خوانى ؟ گفتم : مرشدم نيز به من توصيه كرده بود كه فقط غزل حافظ و سعدى را بخوانم ، ولى به بازار كه رسيدم ، هر چه غزل به ياد داشتم از خاطرم محو شد. اجبارا مداحى شاه مردان را شروع كردم .
گفت : پس بدان كه من نيز سنى هستم ، ولى سال گذشته قضيه اى براى من اتفاق افتاد. ماديانى دارم كه بسيار مورد علاقه من است و هر روز صبح خودم به لب شط مى آورم و آبش مى دهم . روزى در ايام عيد، ماديان را بر لب شط آوردم . داخل شط شد، قدرى كه جلو رفت ، ناگاه موجى آمد و ماديان را ربود و به داخل شط برد، به طورى كه از چشم من پنهان شد. من از شدت علاقه به ماديان با جريان آب به طول شط مى دويدم و خليفه اول را صدا مى كردم و از او استعانت مى طلبيدم ، نتيجه نگرفتم . به دومى متوسل شدم ، باز نتيجه نگرفتم . به سومى متوسل شدم ، اين بار هم نتيجه نگرفتم . اضطرارا فرياد كردم : يا امام على ! يا امام على !... چند مرتبه كه تكرار كردم ، ناگاه از دور ديدم شخصى از ميان آب سر بيرون آورد و در حالى كه افسار ماديان در دست او بود، از شط خارج شد و به سوى من آمد. پيش خود گفتم : او يا ملك است يا جن ، و الا اگر بشر باشد وسط شط و زير آب چه مى كند؟ تا اين كه به هم رسيديم . گفت : ماديان خود را بگير. عرض كردم : شما ملك هستيد يا جن ؟ فرمود: اى كورباطن ! كه را صدا كردى ؟ گفتم امام على (ع ) را. فرمود: من امام على هستم . بعد فرمود: تو به ما ايمان نمى آوردى ، ولى هر جا دوستان مرا ديدى ، به آن ها محبت كن . آن گاه آن شخص پس از نقل سرگذشت دست در جيب كرد و چند سكه طلا به من داد و گفت : اين براى اطاعت از امر حضرت امام على (ع ) است ، ولى از حالا به بعد در بغداد مدح مخوان كه ممكن است براى تو اسباب زحمت شود. بله ، حضرت به آن شخص فرمودند: ((اى كور باطن ! تو به ما ايمان نمى آورى )). اشاره به آن است كه ولايت حضرت اكتسابى نيست ، بلكه اعطايى است ، همانند بينايى چشم ، اگر كسى كور به دنيا آمد، نبايد او را سرزنش كرد.
در كتاب ((بشارة المصطفى )) از عقبه بن عامر نقل شده كه گفت : از رسول خدا(ص ) شنيدم كه به على (ع ) فرمود: هيچ كس را در مورد محبت خودت نبايد ملامت كنى ، زيرا محبت تو مخزون تحت عرش است . چنين نيست كه هر كس بخواهد، بتواند به آن دست يابد. اين محبت ، از آسمان و به اندازه نازل مى گردد و در حقيقت ، فضل خداوند است كه به هر كه خواهد، مرحمت كند.
از ابن ناجيه ، آزاد شده ام هانى ، نقل است كه گفت : نزد على (ع ) بودم ، ناگهان مردى از سفر به خدمتش آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! من از شهرى نزد تو آمده ام كه در آن هيچ دوستدارى از تو ديده نمى شد. حضرت فرمود: از كجا آمده اى ؟ گفت : از بصره .
امام على (ع ) فرمود: آنها هم اگر مى توانستند، دوست داشتند كه دوستدار من باشند. امام من و شيعيان من تا روز قيامت در ميثاق خداييم ، نه يك نفر به ما افزوده مى شود و نه يك نفر كم خواهد شد.))(366)

316- وضو بر نام على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نقل است كه در هندوستان كسى را گرفته بودند و مى زدند و او هيچ اعتراضى نمى كرد و آخ هم نمى گفت . بعد آزادش نمودند. شخصى از او سؤ ال كرد: چرا اعتراض نمى كردى و آخ هم نمى گفتى ؟ گفت : من بايد كتك مى خوردم . پرسيد: چرا؟ گفت : براى اين كه هركس بخواهد نام بت بزرگ را ببرد، بايد يك سال حرف دنيا نزند و من امروز بى اختيار نام او را بردم . چون مستحق كتك خوردن بودم ، نه اعتراضى كردم و نه آخ گفتم .
مرحوم حاج شيخ حسنعلى مقدادى اصفهانى (ره ) نقل مى كند:
مرحوم پدرم - رحمة الله عليه - نقل نمودند: در اصفهان شخصى بود به نام ((درويش كافى )) از اهل الله و بزرگان اهل دل . شب در خانقاه او را از خانقاه بيرون كرد و مطرودش نمود. گفت به نام حضرت بى احترامى نمودى ، ريرا به خاطر يك كبريت نام حضرت را بردى . اگر قرار باشد براى بردن نام بت بزرگ يك سال نبايد حرف دنيا زده شود با بتوان نام او را ببرند، ولى خدا اميرالمؤ منين (ع ) كه آيه بزرگ خداوند است ، كه فرمود عليه الاسلام : ((مالله نباء اعظم منى و ما لله اية اكبر منى )) يعنى : نيست از براى خدا خبرى بزرگ تر از من ، و نيست از براى خدا آيتى بزرگ تر از من ، چگونه بايد اسم او را برد.
در حديث است كه هر روز پيغمبر خدا(ص ) تشريف مى آوردند در خانه على (ع ) و حضرتش را به اسم صدا مى فرمودند. يك روز تشريف آوردند و حضرت را به كنيه صدا فرمودند: يا اباالحسن ! حضرت امير(ع ) علتش را پرسيدند، فرمودند: امروز وضو نداشتم ، نخواستم نام تو را بدون وضو ببرم . در جايى كه رسول خدا(ص ) چنين فرمودند، تكليف ساير مردم روشن است .(367)

317- لطف على (ع ) به مرد مسيحى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم آقاى افجه اى ، سردفتر اسناد رسمى ، داماد مرحوم آقاى بهبهانى ، براى حقير نقل نمودند كه : مجله اى از آمريكا براى يكى از دوستان من مى آمد. در آن مجله نوشته بود: دو نفر مسيحى از اهالى آمريكا با هم قرار گذاشتند هر كدام زودتر مردند، به خواب يكديگر بيايند و از آن عالم خبر دهند. يكى از آنها مرد و بعد از يك سال به خواب دوستش آمد. گفت : به محض خروج روح از بدن ، دو نفر آمدند با پرونده اى ، و مرا بردند براى رسيدگى در اطاقى . داخل اطاقى كه شديم ، شخصى وارد اطاق شد كه همه به او احترام خاصى گذاشتند. خطاب به آنها فرمود: با اين شخص در كارهايش مسامحه نماييد... و از اطاق خارج شد. بعد، آن افراد پرونده مرا باز نموده ، گفتند: چون تو در دنيا به دين مسيح بودى و مشرف به دين اسلام نشده بودى ، عمل صالحى ندارى كه ما به تو ارفاق نماييم ، معاصى هم بسيار دارى . بعد پرونده مرا به دستم داده ، آن دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص بزرگ و عرض كردند: آقا اين مرد چون مسيحى بوده ، عمل صالحى نداشته و مرتكب معاصى هم بوده قابل تسامح نيست ، با او چه كار كنيم ؟ آقا فرمودند: او را بگذاريد و برويد. و به من فرمودند: داخل اين باغ شو. من در آن حال به خودم آمدم كه من بايد معذب مى شدم و اگر اين آقا نبود، حتما گرفتار بودم . يك سال است كه مى گذرد و دلم مى خواست كه بدانم كه اين آقايى كه مرا نجات داد، چه كسى بود. تا روز گذشته به يكى از خدمه باغ راز دل خود را گفتم : در جواب گفت : آقا هميشه مقابل تو است ، ولى تو او را نمى بينى . نگاه كردم آقا را ديدم . با عرض سلام ، سؤ ال كردم : آقا، شما چه كسى هستيد كه مرا نجات داديد. آقا فرمودند: در دنيا كه بودى ، تاريخ اسلام را مى خواندى ؛ در جنگ على (ع ) و معاويه كه مى رسيدى ، هر كجا فتح با على (ع ) بود، خوشحال مى شدى و هر كجا فتح با معاويه بود، اندوهگين مى شدى . عرض كردم : همين طور بود. فرمودند: من همان على هستم كه از فتوحات من خوشحال مى شدى . به خاطر آن محبت كه از من در دل تو بود، تو را در اين عالم از جهنم نجات دادم .(368)
پاورقی

  1- اثبات الهداة ، ج ، 4 ص 468.
2- اثبات الهداة ، ج 4، ص 558 - 556
3- مناقب اهل بيت ، ص 189 و 190.
4- اثبات الهداة ج 4، ص 595.
5- اثبات الهداة ج 4، ص 51