 همگان برتر خواهد بود. فرشتگان ، خدمتگذاران ما و كارپردازان (شيعيان و) علاقه مندان ما هستند. فرشتگانى كه حاملان عرش (قدت و عظمت ) الهى اند پيوسته بر حمد و ستايش ‍ پروردگار مشغولند و بهر دوستداران ما استغفار مى كنند.
على ! اگر آفرينش ما نبود، نه آدم و نه حوا، نه بهشت و نه دوزخ ، نه آسمان و نه زمين ... (هيچكدام ) لباس هستى نپوشيده بودند و در صفحه وجود ظاهر نمى گشتند، پس چگونه ما از فرشتگان افضل نباشيم ؛ در حالى كه از نظر معرفت حق و پرستش او، بر همه آنها سبقت و پيشى داشته ايم ؟!
قال امير المومنين : قال رسول الله (ص ) ما خلق الله عزوجل خلقا افضل منى و لا اكرم عيه منى ... فقلت : يا رسول الله (ص )! فانت افضل او جبرئيل ؟
فقال : يا على ! ان تبارك و تعالى فضل انبياه المرسلين على مالئكته المقربين و فضلنى على جميع اللنبيين و المرسلين و الفضل بعدى لك يا على ! و للائمه من بعدك و ان الملائكه اخدامنا و خدام محبينا، يا على ! الذين يحملون الفرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا بولايتنا، يا على ! لو لا نحن ، ما خلق الله آدم و لا حوا و لا الجنه و لا النار و لا السما و لا الارض فكيف لانكون افضل من الملائكه و قد سبقنا هم الى معرفه ربنا و تسبيحه و تهليله و تقديسه ...؟(45)
اجازه 
پيامبر خدا(ص ) در منزل يكى از همسران خويش به سر مى برد، به قصد ديدار او به آنجا رفتم . پيش از ورود، اجازه خواستم . كه به داخل راهنمايى شدم . همين كه داخل منزل شدم (و در برابر چشمان پيامبر ظاهر گشتم ) فرمود:
على ! آيا نمى دانى كه خانه من خانه تو است ؟! تو براى ورود خود محتاج به اجازه نيستى .
گفتم : اى فرستاده خدا! اين اجازه را از روى علاقه گرفتم .
فرمود: تو، به چيزى علاقه دارى كه محبوب خداست . تو ادب كردى و به شيوه آداب الهى رفتار نمودى .
آيا نمى دانى كه آفريدگار من نمى خواهد كه هيچ سرى از اسرار من بر تو پوشيده بماند؟
على ! تو وصى پس از من هستى ، مظلوم و مغلوبى كه پس از من به او جفا كنند.
آن كس كه بر پيروى از تو ثابت قدم بماند بر پيروى از من ثابت قدم مانده است . و آن كس كه از تو كناره گيرد از من جدا گشته است . دروغ گويد، كسى كه دعوى محبت من كند و با تو دشمنى ورزد چرا كه خداى متعال آفرينش ‍ من و تو را از نور واحدى قرار داده است .
عن اميرالمومنين قال : دخلت على النبى و هو فى بعض حجراته فاستاذنت عليه فاذن لى فلما دخلت قال لى : يا على ! اما علمت ان بيتى بيتك فما لك تستاذن على ؟!
فقلت : يا رسول الله (ص )! احببت ان افعل ذلك . قال : يا على احببت ما احب الله و اخذت باداب الله . يا على ! اما علمت انه ابى خالقى و رازقى ان يكون لى سر دونك ؟ يا على ! انت وصيى من بعدى و انت المظلوم المضطهد بعدى . يا على ! الثابت عليك كالثابت معى و المقيم عليك كالمقيم معى و مفارقك مفارقى يا على ! كذب من زغم انه يحبنى و يبغضك لان الله تعالى خلقنى و اياك من نور واحد.(46)
بر بالين پيامبر 
رسول خدا(ص ) در بستر بيمارى خفته بود. من به قصد عيادت او رفته بودم . در آنجا مردى حضور داشت كه در حسن و جمال بى نظير بود. او در حالى كه سر مبارك پيامبر را در دامن داشت ، و بر بالين او نشسته بود، و پيامبر نيز در خواب بود.
من داخل شدم (اما جلوتر نرفتم ، صداى آن مرد) مرا به پيش خواند و گفت :
نزديك عموزاده خود شو كه تو از من بر او سزاوارترى !.
جلو رفتم و نزديك ايشان شدم . (با آمدن من ) آن مرد برخاست جاى خود را به من داد و رفت . من نشستم و سر مبارك حضرت را چنانكه او در دامن گرفته بود در بغل گرفتم . ساعتى گذشت . پيامبر خدا(ص ) بيدار شد، و از من پرسيد: مردى كه سر بر دامن او داشتم كجا رفت ؟.
گفتم : وقتى كه من داخل شدم او مرا نزد شما خواند و گفت : نزديك عموزاده خود شو كه تو از من بر او سزاوارترى ، سپس برخاست و رفت و من جاى او نشستم .
فرمود: او را شناختى ؟
گفتم : نه ، پدر و مادرم فداى شما.
فرمود: او جبرئيل بود. من سر بر دامن او نهاده بودم و به سخنانش گوش ‍ مى دادم تا اينكه دردم سبك گشت و خواب بر چشمانم غلبه كرد.
عن على بن ابى طالب قال : دخلت على نبى الله و هو مريض فاذا راسه فى حجر رجل احسن ما رايت من الخلق و النبى نائم فلما دخلت عليه قال الرجل : ادن لى ابن عمك فانت احق به منى فدنوت منهما فقام الرجل و جلست مكانه و وضعت راس النبى فى حجرى كما كان فى حجر الرجل فكمكثت ساعخ ثم ان النبى استيقظ فقال : اين الرجل الذى كان راسى فى حجره ؟
فقلت : لما دخلت عليك دعانى اليك ثم قال ادن الى ابن عمك فانت احق به منى ثم قام فجلست مكانه .
فقال النبى : فهل تدرى من الرجل ؟ قلت : لا بابى و امى فقال النبى : ذاك جبرئيل كان يحدثنى حتى خف عنى و جعى و نمت و راسى فى حجره .(47)
پرچم هدايت  
رسول خدا(ص ) به من فرمود: نخستين كسى كه به بهشت راه يابد تو هستى .
گفتم : حتى پيش از شما؟
فرمود: آرى . چرا كه تو پرچمدار من در آخرت خستى ، چنانكه در دنيا بوده اى . و حامل پرچم مقدم و پيش از همه است .
آنگاه فرمود: على ! گويى هم اينك مى بينم كه تو در بهشت هستى و در حالى كه پرچم مرا (لواء الحمد) بح كف دارى ، (همه انسانها) از آدم ابوالبشر گرفته تا تمامى كسانى كه پس از وى آمده اند و از اين پس بيايند، در پناه آن جمع باشند.
عن على بن ابى طالب قال : قال لى رسول الله (ص ): انت اول من يدخل الجنه ، فقلت : يا رسول الله (ص ) ادخلها قبلك ؟
قال 6 نعم لانك صاحب لوائى فى الاخره كما انك صاحب لوائى فى الدنيا و صاحب اللوا هو المتقدم . ثم قال : يا على كانى بك و قد دخلت الجنه و بيدك لوائى و هو لواء الحمد تحته آدم فمن دونه .(48)

عيادت  
يك روز كه بيمارى سختى بر من عارض گشته بود رسول خدا(ص ) به ديدنم آمد. من در بستر افتاده بودم ، آن حضرت در كنارم نشست و جامه اى را كه به خودش تعلق داشت بر رويم كشيد، چون حال مرا چنان ديد كه از شدت بيمارى رنجور گشته ام ، برخاست و به مسجد رفت در آنجا لحظاتى را به دعا و نماز پرداخت و سپس نزد من بازگشت جامه ام را پس زد و فرمود:
على ! برخيز كه بهبودى خود را باز يافتى .
من از بستر برخاستم در حالى كه هيچ دردى احساس نمى كردم و گويا هيچ بيمار نبوده ام . آنگاه به من فرمود:
هيچگاه از پروردگار خود درخواستى نكردم مگر آنكه برآورده كرد، و همچنين هرگاه چيزى براى خود مساءلت مى نمودم براى تو نيز طلب مى كردم .
عن على قال : مرضت مرضا فعادنى رسول الله (ص ) فدخل على و انا مضطجع فاتى الى جنبى ، ثم سجانى بثوبه فلما رانى قد ضعفت قام الى المسجد فصلى فلما قضى صلاته جا فرفع الثوب عنى . ثم قال : قم يا على فقد برئت .
فقمت كانى ما اشتكيت قبل ذلك . فقال : ما سالت ربى عزوجل شيئا الا اعطانى و ما سالت شيئا الا سالت لك .(49)
محتضر و قبله 
به رسول خدا(ص ) خبر دادند كه مردى از فرزندان عبدالمطلب در حال احتضار است . حضرت بر بالين او حاضر شد، اما ديد كه او را به سمت غير قبله خوابانده اند همان جا فرمود تا او را به سوى قبله برگرداندند. آنگاه فرمود:
در چنين حالى است كه فرشتگان رحمت به سوى محتضر مى شتابند و مورد لطف و توجه خدا قرار مى گيرد. محتضرى كه رو به قبله با