نا حديث السن لا ابصر القضاء.
فوضع يده على صدرى فقال : اللهم ثبت لسانه و اهد قلبه و قال : يا على ! اذا جلس اليك الخصمان فلا بينهما حتى تسمع من الاخر فانك ادا فعلت ذلك تبين لك القضاء... و الله ما شككت فى قضا بين اثنين .(63)
3... فانى سالت رسول الله (ص ) حين وجهنى الى اليمن كيف اصلى بهم ؟ فقال : صل بهم صلاه اضعفهم و كن بالمومنين رحيما.(64)
پيامبر آشنا 
... (در ايامى كه به فرمان رسول خدا(ص ) در يمن به سر مى بردم )، يك روز كه براى مردم سخن مى گفتم ، مردى از دانشمندان يهود از ميان جمعيت برخاست و در حالى كه كتابى به دست داشت و در آن مى نگريست به من گفت :
(اگر ممكن است ) تصويرى از شمايل محمد را براى ما وصف كن (درخواستاو را پذيرفتم و) گفتم :
پيامبر خدا نه چندان بلند قد است و نه بسيار كوتاه ، موى سرش نه خيلى پيچيده است و نه باز و افتاده ، سرى بزرگ و متناسب دارد. رنگ چهره اش ‍ سفيد است و اندكى به سرخى مى زند. استخوان بندى درشت دارد. كف دست و قدم پاهايش بزرگ و ضخيم است . از ميان سينه تا ناف خطى باريك از مو دارد. داراى محاسنى پرپشت و ابروانى پيوسته و پيشانى بلند، چهار شانه (و قوى هيكل ) مى نمايد. وقتى راه مى رود انگار از بلندى به سرازيرى روانه باشد. هرگز مانند او، كسى را نديده ام و پس از اين هم نخواهم ديد.
سپس ساكت شدم و چيزى نگفتم ، دانشمند يهودى گفت : ادامه بده .
گفتم : آنچه فعلاً به خاطر داشتم بيان كردم . اما او خود ادامه داد و افزود:
و در چشمانش سرخى ديده مى شود. دهانى خوش بو دارد و محاسنى نيكو. وقتى با او سخن بگويند با دقت مى شنود و هنگامى كه بخواهد به طرف جلو يا عقب سر نگاه كند با تمام بدن برمى گردد....
گفتم : به خدا سوگند اينها كه بر شمردى همه از صفات اوست . سپس گفت : يك ويژگى از او ناگفته ماند. پرسيدم كدام است ؟ گفت : در پشتش حالت خميدگى مشاهده مى شود.
گفتم : اين را كه بيان كردم ، همان حالتى است كه هنگام راه رفتن از آن جناب ظاهر مى گردد. (و اين نحوه راه رفتن قهراً مختصرى حالت خميدگى در ذهن بيننده ايجاد مى كند).
مرد دانشمند گفت : من وصف را در كتابهاى پدرانم براى او يافته ام ، در آنجا پس از ذكر اين اوصاف آمده است : (پيامبر آخر الزمان ) در مكه متولد مى شود و از آنجا به شهرى كه از جهت حرمت و عظمت همچون مكه است مهاجرت مى كند. مدينه از آن روى حرمت پيدا مى كند كه پذيراى پيامبر(ص ) گشته است . كسانى كه از مهاجران دلجويى مى كنند و به آنان پناه مى دهند، از فرزندان عمرو بن عامر هستند. حرفه آنها (نخل دارى و) كشاورزى است ... در مجاورت آنها قومى از يهود زندگى مى كنند.
گفتم : آرى همين طور است ، او فرستاده خدا و پيامبر مسلمين است ....
سرانجام مرد يهودى مسلمان شد و به وحدانيت خدا و رسالت نبى مكرم گواهى داد و گفت : شهادت مى دهم كه او بر همگان پيامبر است و من با ايمان به او زنده ام و با اعتقاد به او مى ميرم و با يقين بر نبوت او ان شاءالله زنده خواهم شد.
عن على (ع ) قال : بعثنى رسول الله (ص ) الى فانى لاخطب يوما على الناس و حبر من احبار اليهود واقف فى يده سفر ينظر فيه ، فنادى الى فقال : صف لنا ابا القاسم .
(فقلت ): (ان ) رسول الله (ص ) ليس بالقصير (المردد) و لا باطيل البائن ، و ليس بالجعد القطط و لا بالسبط، هو رجل الشعر اسوده ، ضخم الراس ، مشرب لونه حمره ، عظيم الكراديس ، بشثن الكفين و القدمين طويل المسربه ... اهداب الاشفار مقرومن الحاجين ، صلت الجبين بعيد ما بين المنكبين اذا مشى يتكفا كانما ينزل من صبب لم ار قبله مثله و لم اربعده مثله .
... ثم سكت فقال لى الحبر: و ماذا (بعد)؟... (قلت ): هذا ما يحضرنى قال الحبر: فى عينيه حمره ، حسن الحيه حسن الفم ، تام الاذنين ، يقبل جميعا و يدبر جميعا. فقال على : هذه و الله صفته ! و (فيه ) شى اخر. فقال على : و ما هو؟ قال الحبر: و فيه جنا (قال على ): هو الذى قلت لك كانما ينزل من صبب . قال الحبر: فانى اجد هذه يحرمه هو و يكون له حرمه كحرمه الحرم الذى حرم الله ، و نجد انصاره الذين هاجر اليهم قوما من ولد عمرو بن عامر، اهل نخل و اهل الارض . قبلهم يهود، قال هو هو؟ هو رسول الله (ص ) .
فقال الحبر فانى اشهد انه نبى الله و انه رسول الله (ص ) الى الناس كافه ، فعلى ذلك احيا و عليه اموت و عليه ابعث ان شا الله .(65)
ماءموريت خاخ  
از سوى پيامبر خدا(ص ) ماءمور شدم تا به همراه زبير و مقداد به جايى كه به بوستان خاخ موسوم بود، برويم ؛ آن حضرت به ما فرمود:
در آنجا با زنى روبرو خواهيد شد كه حامل نامه اى از سوى حاطب بن ابى بلتعه براى مشركان مكه است . (مضمون نامه چنانكه از روايت ديگر بر مى آيد، گزارش جاسوسى بود. در آن نامه نقشه يورش مسلمين و عزم و آهنگ آنان براى فتح مكه فاش گشته بود و به مشركان اين فرصت را مى داد تا در برابر هجوم مسلمين حالت آماده باش و دفاعى به خود بگيرند)!
ما به راه افتاديم و (همان طور كه رسول خدا(ص ) فرموده بود) در خاخ با آن زن كه پيك حاطب بود مواجه شديم . ابتدا از او خواستيم كه نامه را تسليم كند اما او انكار كرد و از وجود نامه اظهار بى اطلاعى نمود.
زبير و مقداد به تفتيش او (و لوازم همراه وى ) پرداختند. اما چيزى نيافتند. و گفتند: گمان نمى كنيم كه همراه اين زن نامه اى باشد!
به آنها گفتم : (سخن به گراف مى گوييد) پيامبر خدا(ص ) از وجود نامه به همراه اين زن خبر داده است و شما مى گوييد با او نامه اى نيست ؟
(به آن زن گفتم ): يا هم اينك نامه را به من مى دهى و يا اينكه تو را برهنه كرده و خود به تفتيش تو پردازم .
(او كه دانست سخن بجد مى شنود، ترسيد و) از ميان كمربند خود نامه را بيرون آورد و تحويل داد.
در بازگشت به مدينه ، رسول خدا(ص ) حاطب را احضار كرد و ضمن بازخواست از وى پرسيد: چرا چنين كردى ؟ حاطب گفت :
خواستم بدان وسيله به مشركان مكه خدمتى كرده باشم و بر آنها منتى گذاشته باشم ! و گرنه من با اسلام پشت نكرده و مرتد نشده ام .
حضرت حرف او را پذيرفت و از تقصيرش درگذشت . و به مردم نيز سفارش ‍ كرد كه با او به خوبى رفتار كنند.(66)
قال على : بعثنى رسول الله (ص ) و الزبير و المقداد معى :
قال : انطلقوا حتى تبلغوا روضه خاخ فان فيها امراه معها صحيفه من حاطب بن ابى بلتعه الى المشركين .
فانطلقنا و ادركناها و قلنا: اين الكتاب ؟ قالت : ما معى كتاب . ففشتها الزبير و المقداد و قالا: ما نرى معه كتابا، فقلت : خدث به رسول الله (ص ) و تقولان ليس معها؟ لتخر جنه او لاجردنك . فاخرجته من حجزتها، فلما عادوا الى النبى قال : يا حاطب ! ما حملك على هذا. قال اردت ان يكون لى يد عند القوم . و ما ارتددت . فقال : صدق حاطب لا تقولوا به الا خيرا.(67)
تاءثير نماز 
با رسول خدا(ص ) به انتظار وقت نماز در مسجد (نشسته ) بوديم . در اين بين مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا(ص )! من گناهى كرده ام . (براى آمرزش آن چه بايد بكنم ؟)
پيامبر خدا(ص ) روى از او برگرداند (و چيزى نگفت و مشغول نماز شد) هنگامى كه نماز تمام شد همان مرد برخاست و سخن خود را تكرار كرد.
پيامبر خدا(ص ) در پاسخ فرمود: آيا هم اينك با ما نماز نگزاردى ، و براى آن بخوبى وضو نگرفتى ؟
عرضب كرد: ب