ه فسكت ثم ساله فسكت . فقال : كهيئه المسترسل : ما شئت يا اعرابى ؟
فقلنا الان يسال الجنه فقال الاعرابى : اسالك ناقه و رحلها و زادا، قال : لك ذلك ، ثم قال : كم بين مساله الاعرابى و عجوز بنى اسرائيل ؟ ثم قال :
ان موسى لما امر ان يقطع البحر فانتهى اليه و ضربت (79) وجوه الدواب رجعت فقال موسى : يا رب ما لى ؟ قال : يا موسى انك عند قبر يوسف فاحمل عظامه و قد استوى القبر بالارض فسال موسى قومه : هل يدرى احد منكم اين هو؟ قالو عجوز لعلها تعلم ، فقال لها: هل تعلمين ؟ قالت : نعم ، قال : عدلينا عليه ، قالت : لا و الله حتى تعطينى ما اسالك ! قال : ذلك لك ، قالت : فانى اسالك ان اكون معك فى الدرجه التى تكون فى الجنه ، قال : سلى الجنه ، قالت : لا و الله الا ان اكون معك فحعل موسى يراود، فاوحى الله اليه ان اعطها ذلك فانها لا تنقصك . فاعطاها و دلته على القبر.(80)
پايان شوم 
عده اى از متفذان مكه ، پيامبر خدا(ص ) را استهزا مى كردند و او را در انظار ديگران سبك جلوه مى دادند. استهزا بر آن حضرت بسيار تلخ و ناگوار بود، بويژه از آن جهت ه به دعوتش زيان مى رسانيد و دلها را نسبت به اسلام سرد مى كرد. اما آن حضرت استقامت مى ورزيد و به دعوت خويش ادامه مى داد. آنچه در زير مى آيد بيان سرانجم شوم آنان و هلاكت عبرت انگيز اين انسانهاى فرومايه است كه از زبان اميرمومنان مى شنويم :
مسخره چى ها، وقتى كه از كار خود نتيجه اى نگرفتند، بر آن شدند تا نزد پيامبر خدا(ص ) بروند و با تهديد به قتل ، او را از ادامه كارش باز دارند. از اين رو نزد او رفتند و گفتند:
اى محمد! ما تا ظهر امروز تو را مهلت مى دهيم ، چنانچه از ادعاى خود بازگشتى ، و از ادامه كار دست برداشتى در امان هستى ، در غير اين صورت تو را خواهيم كشت .
پيامبر خدا(ص ) به منزل رفت و در به روى خود ببست و با بارى از غم و اندوه در انديشه فرو رفت (كه سرانجام كار او و اين مردم به كجا خواهد كشيد؟) در اين بين فرشته وحى به همراه اين آيه فرود آمد:
با صداى بلند آنچه را كه ماءمور گشته اى ، به مردم برسان و از گروه مشركان روى بگردان .(81)
پيغمبر از جبرئيل پرسيد: من با استهزا كنندگان و تهديدهاى ايشان چه كنم ؟!
جبرئيل گفت : ما خود آنها را به كيفر رسانديم !
پيغمبر: اما آنها هم اينك اينجا بودند....
جبرئيل : ديگر نيستند و طومار عمرشان براى هميشه درهم پيچيده ، تو با آزادى كامل به دعوت خويش ادامه بده .
عمده فروميگن پنج تن بودند كه همه در يك روز و هر كدام به شيوه اى خاص ، به هلاكت رسيدند:
وليد بن مغيره هنگام عبور از جايى با تير تراشيده اى برخورد كرد، تير رگ دستش را دريد و خون جارى شد. هر چه كردند، خون بند نيامد تا هلاك گرديد.
عاص بن وائل از پى حاجتى به مكانى رفت . در بين راه سنگى از زير پايش لغزيد و از بلندى (كوهى ) به زير سقوط كرد و تكه تكه شد.
اسود بن يغوث به استقبال پسرش كه از سفرى مى آمد، رفت (در بازگشت ) زير درختى سايه گرفته بود كه ، جبرئيل سرش را به درخت كوبيد، سرش تركيد و بمرد.
اسود از غلامش كمك مى خواست و به او مى گفت : اى غلام ! اين مرد را از من دور كن ! اما او مى گفت : من جز تو كسى را اينجا نمى بينم اين تو هستى كه سرت را به درخت مى كوبى !
ابن طلاطله از خانه خارج شد و دچار باد سام شد، در اثر وزش باد چونان جبشيان تغيير شكل داد، چون به خانه بازگشت ، كسانش وى را نشناختند. هر چه گفت من فلانى هستم ، باور نكردند و بر او خشم گرفتند و وى را كشتند.
اسود بن حارث به نفرين پيامبر دچار گشت و بينايى خود را از كف بداد. رسول خدا(ص ) بر او نفرين كرده بو تا چشمانش كور شود و به داغ فرزند مبتلا گردد، همان روز كه از خانه خارج شد، نفرين پيامبر در حق او گيرا شد و همچنان با كورى و خوارى بزيست تا به داغ فرزند نيز گرفتار شد.
از ابتلاى اسود چنين نيز روايت شده : ماهى شورى خورد و تشنه گرديد. آب خواست ، به او خوراندند اما عطشش فرو ننشست ، دگر باره آب خواست به وى نوشاندند و سيراب نشد و چندان آب خورد تا شكمش ‍ بتركيد و بمرد.
آخرين كلامى كه در لحظه مرگ از همه اين افراد شنيده شد، اين بود كه مى گفتند: خداى محمد مرا كشت .
قال على :... ذلك انهم كانوا بين يدى رسول الله (ص ) فقالوا له : يا محمد! نتظر بك الى الظهر فان رجعت عن قولك و الا قتلناك فدخل النبى فى منزله فاغلق عليه بابه مغتما لقولهم جبرئيل عن الله ساعته فقال له : يا محمد! السلام يقرا عليك السلام و هو يقول : اصرع بما تومر و اعرض عن المشركين ...
قال : يا جبرئيل كيف اصنع بالمستهزئين و ما اوعدونى ؟
قال له : انا كفنناك المستهزئين .
قال : يا جبرئيل كانوا الساعه بين يدى .
قال : قد كفيتهم .....
... فقتل الله خمستهم كل واحد منهم بغير قتله صاحبه فى يوم واحد. فاما الوليد بن المغيره ، فمر بنبل لرجل من خزاعه قد راشه و وشعه فى الطريق فاصابه شظيه منه فانقطع اكحله حتى ادماه فمات و هو يقول : قتلنى رب محمد.
و اما العاص بن وائل فانه خرج فى حاجه له الى موضع فتدهده تحته حجر فسقط فتقطع قطعه قطعه فمات و هو يقول : قتلنى رب محمد.
و اما الاسود بن عبد يغوث فانه خرج يستقبل البنه زمعه فاستظل بشجره فاتاه جبرئيل فاخذ راسه فنطح به الشجره فقال لغلامه : امنع عنى هذا، فقال : ما ارى احدا يصنع بك شيئا الا نفسك . فقتله و هو يقول : قتلنى رب محمد.
و اما الاسود بن المطلب ؛ فان النبى دعا عليه ان يعمى الله بصره و ان يثكله ولده ، فلما كان ذلك اليوم خرج حتى صار الى موضع فاتاه جبرئيل بورقه خبضرا فضرب بها وجهه فعمى بقى حتى اثكله الله عزوجل ولده .
و اما الحارث بن الطالاطله فانه خرج من بيته فى السموم فتحول جبشيا فرجع الى اهله فقال : انا الحارث ، فغضبوا عليه فقتلوه و هو يقول : قتلنى رب محمد.
و روى ان الاسود بن الحارث اكل حوتا مالحا فاتاه العطش فلم يزل يشرب الما حتى انشق بطنه فمات و هو يقول : قتلنى رب محمد.(82)
ابراهيم فرزند رسول خدا(ص )  
1 ابراهيم كودك شيرخوار رسول خدا(ص ) (در حالى كه بيش از هيجده ماه نداشت )(83) به درود زندگى گفت و پدر را در عزاى خود به سوگ نشاند.
پيامبر خدا(ص ) از من خواست تا به كار غسل و تجهيز او پردازم و خود، او را در كفن پيچيد و حنوطش داد. سپس فرمود: على ! تو پيكر كودك را برگير، و به جانبت قبرستان ببر.
جنازه را (همراه عده اى ) به گورستان بقيع آوردم . حضرت ، بر او نماز گزارد. سپس نزديك قبر آمد و به من فرمود تا درون ور شوم . من در گودال قبر بودم و حضرت پيكر طفل را به دستم داد. در همين حال كه جنازه كودكش را به قبر سرازير مى كرد، (گويا طوفانى از مهر و شفقت در دلش بر پا گشت ) سرشك اشك از ديدگان مباركش باريدن گرفت . از گريه او مسلمانان هم به گريه افتادند، زن و مرد مى گريستند. (عجيب بود كه ) صداى مردها بر زنها غلبه داشت . لحظاتى به همين منوال گذشت و مردم همچنان مى گريستند تا اينكه حضرت از گريستن باز ايستاد و از مردم نيز خواست تا ساكت شوند.
سپس خطاب به كودكش فرمود: هر چند ديدگان اشك بار است دل از فراغت مى سوزد اما هرگز سخنى كه موجب خشم و غضب پروردگار گردد، نخواهيم گفت (اى ابراهيم ) ما، در سو