عرابى ! لا تغلظن فى سلمان فان الله تبارك و تعالى قد امرنى ان اطلعه على علم المنايا و البلايا و الانساب و فصل الخطاب .
فقال الاعرابى : يا رسول الله (ص )! ما ظننت ان يبلغ من فعل سلمان ما ذكرت ! اليس كان مجوسيا ثم اسلم ؟
فقال النبى يا اعرابى ! اخاطبك عن ربى و تقاولنى ؟ ان سلمان ما كان مجوسيا و لكنه كان مظهرا للشرك مبطنا للايمان ....(91)
بهترين نيكيها 
بين من و عباس و عمر بحث و گفتگويى مطرح بود. موضوع مورد بحث يافتن پاسخ صحيح براى اين پرسش بود كه بهترين نيكيها كدام است ؟
من مى گفتم : بهترين خوبيها آن است كه در پرده و نهان از همه انجام گيرد.
عباس مى گفت : بهترين خوبيها آن است كه كار خوب در چشم صاحبش ‍ كوچك بيايد و از آفت عجب محفوظ بماند.
عمر عقيده داشت : بهترين صفت در ميان خوبيها آن است با سرعت و شتاب صورت بگيرد.
در اين بين رسول خدا(ص ) بر ما وارد شد و فرمود: در چه بابى گفتگو مى كنيد؟
موضوع مورد بحث ، و پاسخهاى داده شده را به اطلاع آن حضرت رسانيدم . حضرت فرمود: در ميان خوبيها، آنكه از همه بهتر است آن است كه هر سه صفت را دارا باشد يعنى هم پنهانى و دور از انظار، و هم كوچك در ديد عامل و برهنه از عجب و هم با سرعت و شتاب تحقق پذيرد.
قال على (ع ): كنت انا و العباس و عمر نتذاكر المعرف فقلت انا: خير المعروف ستره و قال العباس : خيره تصغيره و قال عمر خيره تعجيله .
فخرج علينا رسول الله (ص ) فقال : فيم انتم ؟ فذكرنا له . فقال : خيره ان يكون هذا كله فيه .(92)
گستاخى  
روزى از كنار ابن صهاك مى گذشتم ، شنيدم كه گفت :
مثل محمد در ميان دودمانش ، مثل نخلى است كه در زباله دانها به بار نشسته باشد!.
من نزد رسول خدا(ص ) آمدم و سخن او را نقل كردم . پيامبر خدا(ص ) از شنيدن اين سخن چنان برآشفت و خشمگين گشت كه بى درنگ برخاست و به مسجد رفت و بر فراز منبر نشست .
ياران آن حضرت كه پيامبر خدا(ص ) را در چنان حال ديدند (ترسيدند و گمان كردند كه دشمن به مدينه يورش آورده است ، اين بود كه به سرعت خود را آماده كردند و) با پوشيدن لباس رزم و حمايل شمشير به مسجد آمدند.
پيامبر خدا(ص ) (بر فراز منبر مردم سرا پا گوش و نگران كه اينك رسول گرامى چه خواهد گفت و از چه حادثه مهمى خبر خواهد داد؟ چيزى نگذشت كه پيامبر خدا(ص ) به سخن آمد و) فرمود:
چگونه فكر مى كنند، آنان كه اهل بيت مرا سرزنش مى كنند، حال آنكه (بارها و بارها)، در مدح و مناقب آنها از من سخنها شنيده اند؟.
آنچه در وصف آنان گفته ام همه ويژگيهاى است كه خداوند بزرگ به آنان ارزانى داشته است : فضل و برترى على نزد خدا، افتخار پيشى گرفتن او در اسلام ، عزت و كرامت و جانفشانيهاى او در راه خدا، منزلت (بزرگ ) او در نزد من كه همچون هارون نسبت به موسى است جز اينكه رشته نبوت پس ‍ از من بريده است همه و همه از همين ويژگيهاست . سپس افزود:
سخن آن (گستاخ ) كه گفته است :
مثل محمد در ميان دودمانش چون نخلى است كه در خاكروبه ها به بار نشسته ! به من رسيده است : آگاه باشيد: آنگاه كه خداى سبحان آفرينش ‍ مخلوقاتش را آغاز كرد، آنان را به دو تيره بزرگ تقسيم كرد. و نور مرا در ميان دسته اى كه از بهترين مردمان و برترين قبايل بودند قرار داد. سپس همين دسته را نيز به دودمان كوچكترى تقسيم كرد، و از آن ميان بهترين دودمان را برگزيد و آفرينش مرا در ميان آنان قرار داد و آنگاه اهل بيت و عترت من و دختر و پسران و برادرم على را از ميان همين شاخه برگزيده آفريد....

قال على :... انى مررت باصهاكى يوما فقال لى : ما مثل محمد فى اهل بيته الا كمثل نخله نيتت فى كناسه !
فاتيت رسول الله (ص ) فذكرت له ذلك فغضب رسول الله (ص ) غضبا شديدا و قام مغبضبا و صعد المنبر ففزعت الانصار و لبسوا السلاح لما راوا من غضبه ثم قال :
ما بال اقوام يعيرون اهل بيتى ؟ قد سمعونى اقول فى فضلهم ما قلت و خصصتهم بما خصهم الله به و فضل على عند الله و كرامته و سبقه الى الاسلام و بلاءه و انه منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى .
بلغنى قول من زعم ان مثلى فى اهل بيتى كمثل نخله نبتت فى كناسه الا ان الله سبحانه و تعالى خلق خلقه و فرقهم فرقتين فجعلنى فى خيرها شعبا و خيرها قبيله ثم جعلها بيوتا فجعلنى من خيرها بيتا حتى حصلت فى اهل بيتى و عترتى و فى بنتى و ابناى و اخى على بن ابى طالب ....(93)
محبوب خدا 
يك روز كه به آب نياز داشتم ، به قصد تطهير به منزل آمدم . هر چه صدا كردم : حسن ! حسين ! فضه ! هيچكس جوابم نداد. (دريافتم كسى در منزل نيست ) ناگهان صدايى از پشت سر شنيدم كه مرا به نام مى خواند: اباالحسن ! عمو زاده پيامبر! من سر برگرداندم اما چيزى نديدم . يك مرتبه متوجه شدم سطلى از طلا مملو از آب زلال به دست دارم كه حوله اى نيز بر آن آويخته شده است !
نخست حوله را برداشته بر دوش راستم گذاشتم و سپس دستى بر آن رساندم كه ناگهان آب در دستانم جارى شد و از آن وضوى كاملى ساختم . و همين كه نياز به آب برطرف گشت سطل نيز ناپديد گشت و من فهميدم چه كسى آن را پس گرفت !
شگفتا كه آب در نرمى همانند كرده و در طعم و شيرينى همچون عسل و در خوش بويى بسان مشك بود!
در اينجا رسول خدا(ص ) تبسمى فرمود و آن حضرت را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد. آنگاه فرمود:
اباالحسن ! مژده باد بر تو، آن سطل و آب و حوله كه ديدى همه از بهشت و فردوس برين بود... در شگفتم از مردمى كه مرا به خاطر محبت و علاقه اى كه به تو دارم سرزنش كنند در حالى كه خداى متعال و فرشتگان او بر فراز آسمان تو را دوست دارند.
قال على (ع ): شككت اننى على غير طهر، فاتيت منزل فاطمه فناديت يا حسن ! يا حسين ! يا فضه ! فلم يجبنى احد، فاذا بهاتف يهتف من ورائى و هو ينادى يا اباالحسن ! يا ابن عم النبى ! التفت .
فالتفت غاذا انا يسطل من ذهب و فيه ما و عليه منديل فاخذت المنديل فوضعته على منكبى الايمن و اومات الى الما فاذا الما يفيض على كفى فتطهرت و اسبغت الطهر و لقد وجدته فى لين الزبد و طعم الشهد و رائحه المسك ثم البفت و لا ادرى من اخذه .
فتبسم النبى فى وجهه و ضمه الى صدره قبل ما بين عينيه ، ثم قال : يا اباالحسن ! الا ابشرك ! ان السطل من الجنه و الما و المنديل من الفردوس ‍ الاعلى ... افيلومنى الناس على حبك و الله تعالى و ملائكه يحبونك من فوق السماء!.(94)
رحمت الهى  
پيامبر خدا(ص ) در مسجد قبا نشسته بود و جمعى از اصحاب گرد او حلقه زده بودند. در اين حال من وارد مسجر شدم . تا نگاه رسول خدا(ص ) به من افتاد، چهره اش شكفته گشت و تبسم بر لبهايش نقش بست ؛ طورى كه برق سفيدى دندانهايش را ديدم . سپس فرمود:
على نزد من بيا... على نزديكتر بيا!
و پيوسته از من مى خواست تا هر چه بيشتر به او نزديك شوم . من هم آنقدر پيش رفتم كه زانوهايم به زانوهاى مبارك او چسبيد. سپس رو به ياران خود كرد و فرمود:
اى گروه اصحاب ! با آمدن برادرم على بن ابى طالب ، لطف و رحمت الهى شامل حال شما گشته است ، على از من است و من از على ام جان او جان من و سرشت او از سرشت من است . او برادر من و وصى و جانشين من در حيات و ممات است هر كس از او اطاعت كند، از من اطاعت كرده و هر كه با او 