 صورت هر كدام كه خواب بر او غلبه مى كرد آب مى پاشيد. (دخترش ) فاطمه زهرا نيز چنين مى كرد. هيچ يك از اهل خانه اش را نمى گذاشت كه در آن شب بخوابند براى اينكه خوابشان نگيرد، غذاى كمترى به آنان مى داد. و از آنان مى خواست (تا با خوابيدن در روز) خود را براى شب زنده دارى آماده كنند و مى فرمود: محروم كسى است كه از خير اين شب بى بهره بماند.
1 قال على (ع ): كان فراش عباءه و كانت مرفقته ادما حشوها ليف فثنيت لخ ذات ليله فلم اصبح قال : لقد منعنى الفراش الليله الصلاه ، فامر ان يجعل بطاق واحد.(141)
2 انه كان اذا قام الى الصلاه سمع لصدره و جوفه ازير كازير المرجل على الاثافى من شده البكا، و قد آمنه الله عزوجل من عقابه فاراد ان يتخضع لربه ببكائه ، و يكون اماما لمن اقتدى به و لقد قام عشر سنين على اطراف اصبعه حتى تورمت قدماه و اصفر و جهه ، يقوم الليل اجمع حتى عوتب فى ذلك فقال الله (عزوجل ): (طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ) بل لتسعد به ، و لقد كان يبكى حتى يغشى عليه ، فقيل له : يا رسول الله (ص )! اليس الله عزوجل قد غفر لك ما تقدم من ذنبك و ما تاخر؟ قال : بلى افلا اكون عبدا شكورا؟!(142)
3 ان رسول الله (ص ) كان يطوى فراشه و يشد مئزره فى العشر الاواخر من شهر رمضان و كان يوقظ اهله ليله ثلاث و عشرين و كان يرش وجوه النيام بالما فى تلك الليله ، و كانت فاطمع لاتدع احدا من اهلها ينام تلك الليله و تداويهم بقله الطعام و تتاهب لها من النهار و تقول : محروم من حرم خيرها.(143)
خوراك مسموم 
بسيار مى شد كه حضرت درختى را صدا مى زد و درخت به نداى او پاسخ مى داد و از وى اطاعت مى كرد.
بسيارى از حيوانات با او سخن مى گفتند، حتى حيوانات درنده به نبوت او گواهى مى دادند و بعضى از آنها حاضران را از سرپيچى دستورهاى او برحذر مى داشتند:
هنگامى كه شهر طائف در محاصره رسول خدا(ص ) و نيروهاى اسلام قرار گرفت ، يهوديان به بهانه پذيرايى از پيامبر خدا(ص ) گوسفندى ذبح كردند و آن را پوست كندند و بخوبى برشته ساختند، و آنگاه به زهرش بيالودند و نزد حضرت فرستادند.
به قدرت خدا، گوسفند پخته شده به سخن در آمد و گفت : اى فرستاده خدا! از گوشت من نخور كه مرا آلوده و زهرآگين كرده اند.
اگر آن حيوان در حال حيات خود با حضرت سخن مى گفت ، خود بزرگترين حجت و آشكارترين دليل عليه منكران نبوت او به شمار مى رفت ، چه رسد كه حيوانى پس از ذبح و طبخ به سخن در آيد و با حضرتش تكلم نمايد؟!
قال على (ع ): ان النبى نزل بالطائف و حاصر اهلها بعثوا اليه بشاه مسلوخه مطليه بسم فنطق الذراع منها فقالت : يا رسول الله (ص ): لا تاكلنى فانى مسمومه ، فل كلمه البهيمه و هى حيه لكانت من اعظم حجج الله عزوجل على المنكرين لنبوته ، فكيف و قد كلمته من بعد ذبح و سلخ و شى ؟! او لقد كان يدعو بالشجره فتجيبه و تكلمه البهيمه و تكلمه السباع و تشهد له بالنبوه و تحذرهم عصيانه ....(144)
شفاعت كبرى 
فرشته اى بر رسول خدا(ص ) فرود آمد كه پيش از آن روز به زمين نيامده بود. اين نخستين بار بود كه ميكائيل فرشته مقرب الهى با پيامى (بس بزرگ ) براى شخص رسول اكرم به زمين مى آمد؛ پيام اين بود:
محمد! اگر بخواهى همچون پادشاهان غرق در نعمت زندگى كنى ، اينها كليدهاى گنجهاى زمين است كه (هم اينك ) تسليم شماست . و كوهها در حالى كه به تلهايى از طلا و نقره تبديل گشته اند در اختيار تو خواهد بود. (اين را هم اضافه كنم كه ) اين انتخاب ذره اى از بهره و اندوخته ات در سراى ديگر نخواها كاست .
پيامبر خدا(ص ) اشاره اى به جبرئيل كه دوست و همراز وى در ميان فرشتگان بود كردند، جبرئيل به آن حضرت فهماند كه در پاسخ ميكائيل بهتر آن است كه تواضع و فروتنى كند. آنگاه رسول خدا(ص ) در پاسخ ميكائيل فرمود:
ترجيح مى دهم چونان بنده اى متواضع زندگى كنم و يك روز طعام خورم و دو روز گرسنگى كشم تا به برادران خود از انبياى گذشته ملحق گردم .
خداوند هم با اعطاى مقام شفاعت كبرى و سقايت حوض كوثر از حضرتش ‍ قدردانى كرد.
قال على (ع ):... انه هبط اليه ملك لم يهبط الى الارض قبله و هو ميكائيل ، فقاله : يا محمد! عش ملكا منعما و هذه مفاتيح خزائن الارض ‍ معك و تسير معك جبالها ذهبا و فضه لايقص لك فيما ادخر لك فى الاخره شى فاوما الى جبرئيل و كان خليله من الملائكه فارشار اليه ان تواشع . فقال : بل اعيش نبيا عبدا آكل يوما و لا اكل يومين و الحق باخوانى من الانبيا من قبلى فزاده الله تعالى الكوثر و اعطاه الشفاعه ....(145)
مرگ نجاشى  
وقتى جبرئيل بر پيامبر خدا فرود آمد و خبر مرگ نجاشى (پادشاه حبشه ) را به وى ابلاغ كرد، رسول خدا از شدت اندوه گريستو به اصحاب خود فرمود:
برادر شما اصحمه (نجاشى ) در گذشته است . سپس خود به جبانه (صحرا يا گورستان ) تشريف برد و از همانجا بر او نماز گزارد، و هفت تكبير گفت . خداوند همه بلنديهاى زمين را در برابر ديدگان او پست و هموار ساخت تا جنازه نجاشى را كه در حبشه بود، به چشم ديد.
ععن على قال : ان رسول الله (ص ) لما اتاه جبرئيل بنعى النجاشى ، بكى بكا حزين عليه و قال : ان اخاكم اصحمه (و هو اسم النجاشى ) مات ثم خرج الى الجبانه و صلى عليه و كبر سبعا فخفض الله له كل مرتفع حتى راى جنازته و هو بالحبشه .(146)
زندانى  
... اموات با او به سخن مى نشستند و به ساخت شريفش دست حاجت دراز مى كردند و از آنچه بيم داشتند، بدو پناه مى بردند:
يك روز، پس از آنكه با اصحاب خود نماز گزارد، فرمود:
آيا در اينجاكسى از تيره بنى نجار هست ؟ هم اينك شخصى از اين قبيله جلو در بهشت زندانى گشته است و به وى اجازه ورود نداده اند؛ زيرا به فلان شخص يهودى سه درهم بدهى دارد. با آنكه مديون ، در راه خدا كشته شده بود.
قال على (ع ):... و لقد كلمه الموتى من بعد موتهم و استغاثوه مما خافوا تبعته و لقد صلى باصحابه ذات فقال : ما هاهنا من بنى النجار احد و صاحبهم محتبس على باب الجنه بثلاثه دراهم لفلان اليهودى و كان شهيدا؟(147)فصل سوم : از همسر و فرزندان 
خواستگارى  
آغاز 
روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه .(148)
گفت : كسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پيش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم .
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهد كرد.
به خدا سوگند، آن كنيز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در من پديد آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمت ان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟
قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فما يمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فيزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزويج به ؟ قالت : انك ان جئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجينى ....(149)
كابين  
... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارى نشد.
رسول خدا(ص ) كه چينن ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟ آيا حاجتى دارى ؟
من همچن