ن خاموش ماندم و چيزى نگفتم . دوباره پرسيد، و من باز ساكت بودم . تا اينكه براى بار سوم گفت : شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى )؟
گفتم : آرى ، فرمود: آيا جيزى دراى كه آن را كابين زهرا سازى ؟
گفتم : نه ، يا رسول الله (ص ).
فرمود: زرهى را كه به تو داده بودم ، چه كردى ؟
گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بيش از چهار صد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده و بهايش را نزد من بفرست .
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت له جلاله و هيبه فلما قعدت بين يديه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم .
فقال : ما جا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت .
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهل عندك من شى تستحلها به ؟
قلت : لا و الله يا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلت الدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بيده انها لحطيميه ، ما ثمنها الا اربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص ).(150)
جهاز مختصر 
... من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و در دامنش ‍ ريختم .
حضرت از من نپرسيد كه چند درهم است و من نيز چيزى نگفتم . سپس ‍ بلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با اين پول براى فاطمه عطريات تهيه كن .
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر و تنى چند از اصحاب را هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر يك چيزى زا مى پسنديد و ضرورى مى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روز خريدند:
پيراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطيفه مشكى بافت خيبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علف اذخر (گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اى پبشمين و يك قطعه حصير، بافت هجر (مركز بحرين آن زمان ) و آسياب دستى و كاسه اى براى دوشيدن شير و مشمى براى آب و ابريقى قير اندود و سبويى بزرگ و سيز رنگ و تعدادى كوزه گلى .
اشياء خريدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همين طور كه جهاز دخترش را مى ديد و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد.
قال على (ع ):... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسول الله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم يسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضه و دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طيبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهم بكلتا يديه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما يصلحها من ثياب و اثاث البيت و اردفه بعمار بن ياسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوق فكانوا يعترضون الشى مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحه اشتروه .
فكان مما اشتروه : قميص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطيفه سودا خيبريه و سرير مزمل بشريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف و اربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصير هجرى و رحى لليد و مخضب من نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كيزان خزف .
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذين كانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول : بارك الله الاهل البيت .(151)
جشن عروسى 
يك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پيامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به ميان نيامد. تا اينكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آيا نمى خواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوييم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، با حضرتش گفتگو كنيم ؟
گفتم : آرى چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا(ص ) رفتند، و از آن ميان ام ايمن گفت : اى فرستاده خدا! اگر خديجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويش روشن گردد و سر و سامانى بگيرد و هم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟ اتفاقا على هم چنين خواسته است .
پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟ ما منتظر بوديم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع من بود.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اينجا حاضرند؟
ام سلمه گفت : من و زينب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هم اكنون حجره اى براى دختر و پسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد: كدام حجره ؟ فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزند و مقدمات جشن عروسى را آماده كنند.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى مع رسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شيئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسول الله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه عليك ؟ فقلت افعلن ، فدخلن عليه فقالت ام ايمن : يا رسول الله (ص )! لو ان خديجه باقيه لقرت عينها بزفاف فاطمه و ان عليا يريد اهله ، فقر عين فاطمه ببعلها و اجمع شملها و قر عيوننا بذلك .
فقال : فما بال على لايطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقع ذلك منه ...
فقلت : الحياه يمنعنى يا رسول الله (ص ) .
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زينب و هذه فلانه و فلانه ، فقال رسول الله (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا.
فقالت ام سلمه : فى الى حجره يا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان يزين و يصلحن من شانها....(152)
عطر ويژه 
ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسيد: آيا از عطريات و بوى خوش ‍ چيزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و با خود شيشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ريخت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمه پرسيدم : اين بوى خوش را از كجا تهيه كردى ؟
فرمود: هنگامى كه دحيه كلبى به ديدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زير اندزى براى عموى خود بگسترم ، دحيه بر آن مى نشست و چون برمى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و درون اين شيشه نگهدارى مى نمودم .
(بعدها) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم ، فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بو كه شبيه او به ديدارم مى آمد. و آنچه از بالهاى او فرو مى ريخت ، عنبر بود.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه ، هل عندك طيب ادخر تيه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتى فشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحيه الكلبى يدخل على رسول الله (ص ) فيقول لى يا فاطمه ؟
هات الوساده فاطر حيها لعمك فاطرح له الوساده فيجلس عليها، فاذات نهض سقط من بين ثيابه شى فيامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هو عنبر يسقط من اجنحه جبرئيل .(153)
وليمه 
(شبى كه مى خواستند عروس را به خانه شويش ببرند پيامبر خدا(ص 