) فرمود:)
على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهم كن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرما تهيه كنيد.
من روغن و خرما تهيه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستاد و خود نيز آستينها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از ميان مى شكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ريخت . هنگامى كه خوراك حيس (غذايى آميخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به من فرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): يا على ! اصنع لا هلك طعاما فاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن .
فاشتريت تمرا و سمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حيسا و بعث الينا كبشا سمينا فذبح و خبز لنا خبز كثير، ثم قال لى رسول الله (ص ): ادع من احببت ....(154)
ميهمانى  
من به مسجد آمدم (تا كسانى را براى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجد از جمعيت موج مى زند. خواستم از آن ميان عده اى را به ميهمانى بخوانم و بقيه را واگذارم اما از اين كار شرم كردم و تبعيض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم و بانگ برداشتم كه : به ميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردم و اندك بودن غذا خجالت كشيدم و ترسيدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا با بركت شود.
شمار ميهمانان بيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاى پيغمبر همه از خوراكى و نوشيدنى سير شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه را ترك كردند، و با اين همه ، چيزى از اصل غذا كاسته نشد. در پايان رسول گرامى كاسه هاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خويش فرستاد. سپس فرمود تا كاسه ديگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : اين ظرف هم از فاطمه و شويش باشد.
قال على (ع ):... فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحييت (155)ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك و ناديت : اجيبوا الى وليمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحييت من كثره الناس و قله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال يا على ! انى سادعوا الله بالبركه ... فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا و هم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ينقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاف فملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها.(156)
زفاف  
چون آفتاب غروب كرد، رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود كه فاطمه را نزد او بياورد. ام سلمه ، فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد، آورد. (حجب و حياى او از پدر به حدى بو كه سراپا خيس گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چون نزديك پدر رسيد پاى وى بلغزيد (و بر زمين افتاد). رسول خدا(ص ) فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا و آخرت از لغزش حفظ كند همين كه در برابر پدر ايستاد، حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شويش گذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مبارك گرداند.
على ! فاطمه نيكو همسرى است ،
فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خو رويد و منتظر من بمانيد.
قال على (ع ):... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول الله (ص ): يا ام سلمه هلمى فاطمه فانطلقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تثببت عرقا حيا من رسول الله (ص ) فعثرت فقال رسول الله (ص ): اقالك الله العثره فى الدنيا و الاخره . فلما وقفت بين يديه كشف الردا عن وجهها حتى راها على ثم اخذ يدها فوضعها فى يد على و قال : بارك الله لك فى ابنه رسول الله (ص ) يا على ! نعم الزوجه فاطمه ، و يا فاطمه ! نعم البعل على ، انطلقا الى منزلكما و لاتحدثا امرا حتى اتيكما.(157)
دعا 
من دست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نشستيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود و من نيز از خجالت سر به زير داشتم . ديرى نپاييد كه رسول خدا(ص ) تشريف آوردند و فاطمه را در كنار خود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست و ظرفى آب آورد و به دست پدر داد. رسول كرامى قدرى از آن آب در دهان كرد و پس مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپس از دخترش خواست تا نزديكتر رود. فاطمه چنين كرد و پيامبر اندكى از آب ميان سينه او پاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت و شانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود و گفت : پروردگارا! اين دختر من است ، عزيزترين كس در ديده من ، پروردگارا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق تو نزد من است ، خداوندا! او را ولى و فرمانبر خود گردان و اهل او را بروى مبارك گردان ....
قال على (ع ):... فاخدت بيد فاطمه و انطلقت بها حتى جلست فى جانب الصفه و جلست فى جانبها و هى مطرقه الى الارض حيا منى و انا مطرق الى الارض حيا منها، ثم جا رسول الله (ص ) فقال : من ههنا؟ فقلنا: ادخل يا رسول الله (ص ) مرحبا بك زائرا و داخلا فدخل فاجلس فاطمه من جانبه ثم قال : يا فاطمه ايتينى بما فقامت الى قعب فى البيت فملاته ما ثم اتته به فاخذ جرعه فتمضمض بها ثم مجها فى القعب ثم صعب منها على راسها ثم قال اقبلى ، فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها، ثم قال : ادبى ، فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى ، اللهم و خذا اخى و احب الخلق الى ، اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله ....(158)
نخستين ديدار 
پس از آن سه روز گذشت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامداد روز چهارم برآمد، حضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضور اسما بنت عميس ) در منزل ما. حضرت به اسما فرمود: تو اينجا چه مى كنى ؟ با اينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟ اسما گفت : پدر و مادرم فدايت ، دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند، نيازمند است . توقف من در اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه را حاجتى دست داد او را يارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنيا و آخرت حاجات تو را بر آورده سازد.
... آن روز روز سردى بود. من و فاطمه در بستر بوديم و چون گفتگوى حضرت را با اسما (كه قهرا بيرون از اتاق بود) شنيديم ، خواستيم تا برخيزيم و بستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بلند شد و فرمود: شما را به پاس حقى كه بر عهده تان دارم ، سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيز به شما بپيوندم .
ما اطاعت كرديم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سر ما نشست و پاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را من به آغوش گرفتم و پاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدن مبارك او گرم شد، فرمود:
على ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآن بر آن خواند و سپس ‍ فرمود: على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدراى هم باقى بگذار. پس از آشاميدن ، حضرت باقى مانده آب را گرفت بر سر و سينه من پاشيد و گفت : خدا همه رجس و پليدى را از تو دور گرداند و تو را از هر گناه و پستى پاك سا