نت من يا فاطمه ! ثم جا سائل فناولته القلاده ثم قال رسول الله (ص ): اشتد عضب الله و عضبى على من اهرق دمى و آذانى فى عترتى .(164)
5 استاذن اعمى على فاطمه فحجبته فقال رسول الله (ص ) لها:لم حجبتيه و هو لايراك ؟ فقالت : ان لم يكن يرانى فانى اراه و هو يشم الريح .
فقال رسول الله (ص ): اشهد انك بضعه منى .(165)
6 كنا مع النبى فى حفر الخندق اذ جاءته فاطمه بكسره من خيز. فدفعتها اليه ، فقال : ما هذه يا فاطمه ؟
قالت : من قرص اختبزته لابنى جئتك منه بهذه الكسره .
فقال : يا بنيه ، اما انها الاول طعام دخل فم ابيك منذ ثلاث .(166)
راندن سائل 
فاطمه بيمار شد و رسول خدا(ص ) به عيادت او آمد و بر بالين وى نشست . در همين حال كه با دخترش گفتگو مى كرد و از حال وى جويا مى شد، فاطمه گفت : دلم هواى خوراكى مطبوع و گوارا كرده است .
تاقچه اى در اتاق بود كه اشيايى در آن مى نهادند، رسول گرامى برخاست و به جانب آن تاقچه رفت سپس با ظرفى سرپوشيده بازگشت . محتواى ظرف مقدارى مويز و كشك و كعك (نانى كه از آميختن روغن و شكر سازند) و چند خوشه انگور بود. حضرت آن ظرف خوراكى را در برابر دخترش گذارد و در حالى كه خود دستى بر آن نهاده بود نام خدا را بر زبان جارى ساخت و فرمود: به نام خدا برگيريد و بخوريد.
اهل بيت سرگرم خوردن آن خوراكيها شدند. در اين بين ، سائلى بر در خانه ظاهر شد و با آواز بلند سلام كرد و گفت : اى اهل خانه ! از آنچه خدا روزى شما كرده به ما نيز بخورانيد.
رسول خدا(ص ) در پاسخ او فرمود: دور شو اى پليد.
فاطمه از گفته پدر شگفت زده شد و گفت : اى فرستاده خدا! نديده بودم كه با مسكين چنين رفتار كنيد؟
فرمود: (دخترم ) اين خوراك بهشتى است كه جبرئيل براى شما آورده و سائل هم شيطان مطرود است . او در خوراك شما طمع كرده و مى خواهد با شما در خوردن آن شركت جويد، در حالى كه بر او روا نيست .
قال اميرالمومنين : ان فاطمه بنت محمد وجدت عله ، فجاها رسول الله (ص ) عائدا فجلس عندها و سالها عن حالها، فقالت : انى اشتهى طعاما طيبا.
فقام النبى الى طاق فى البيت فجا بطبق فيه ربيب و كعك و اقط و قطف عنب فوضعه بين يدى فاطمه فوضع رسول الله (ص ) يده فى الطبق و سمى الله و قال : كلوا بسم الله ، فاكلت فاطمه و رسول الله (ص ) و على و الحسن و الحسين فبينما هم ياكلون اذ وقف سائل على الباب فقال : السلام عليكم ، اطعمونا مما رزقكم الله .
فقال النبى اخسا!
فقالت فاطمه : يا رسول الله (ص )! ما هكذا تقول للمسكين ؟!
فقال النبى انه الشيطان و ما كان ذلك ينبغى له .(167)
پرسش پاسخ 
به همراه جمعى از ياران ، نزد رسول خدا(ص ) نشسته بوديم . در اين بين حضرت پرسشى را طرح كرد و پرسيد:
آيا مى دانيد، بهترين چيز براى زنان كدام است ؟
از ميان جمعيت حاضر، پاسخى كه آن حضرت را قانع سازد، شنيده نشد. عاقبت با عجز و ناتوانى همه از گرد او پراكنده گشتيم . هر كس به سويى رفت و من نيز به خانه فاطمه آمدم ، و فاطمه را از پرسشى كه رسول گرامى عنوان كرده بود آگاه كردم . به او گفتم هر چند ياران آن حضرت كوشيدند و پاسخهايى دادند، اما هيچ يك از آنها نتوانست پاسخى را كه مورد نظر حضرتش بود بر زبان آرد.
فاطمه گفت : پاسخ سوال را من مى دانم . آن گاه گفت :
بهترين چيز براى زنان آن است كه مردان آنان را نبينند و آن ها نيز مردان را نبينند.
من نزد رسول خدا(ص ) باز گشتم و گفتم : اى فرستاده خدا! پرسشى كه مطرح كرديد پاسخش اين است . (همان پاسخى كه فاطمه داده بود عرض ‍ كردم ).
پيغمبر از اين پاسخ خوشش آمد و گفت : اين پاسخ را از كه شنيده اى ، تو كه هم اينك اينجا بودى و پاسخ آن را ندادى ؟!
گفتم : از فاطمه . پيغمبر فرمود: همانا فاطمه پاره تن من است .
عن على قال : كنا جلوسا عند رسول الله (ص ) فقال : اخبرونى اى شى خير للنسا؟ فعيينا بذلك كلنا حتى تفرقنا.
فرجعت الى فاطمه فاخبرتها الذى قال لنا رسول الله (ص ) و ليس احد منا علمه و لا عرفه .
فقالت : و لكنين اعرفه : خير للنسا ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال .
فرجعت الى رسول الله (ص ) فقلت : يا رسول الله (ص )! سابتنا اى شى خير للنسا؟ و خير لهن ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال .
قال : من اخبرك فلم تعلمه و انت عندى . قلت : فاطمه ، فاعجب ذلك رسول الله (ص ) و قال : ان فاطمه بضعه منى .(168)
خديجه 
يك روز كه پيامبر خدا(ص ) در جمع همسران خويش حضور داشت ، يادى از همسر باوفاى خويش ، خديجه نمو و بر فراق او گريست . عايشه به او اعتراض كرد و گفت :
بر پيرزن سرخ روى از تيره بنى اسد مى گريى ؟!
رسول خدا(ص ) از سخن او بر آشفت و فرمود: چه كسى جاى خديجه را مى گيرد؟ روزى كه شما مرا دروغگو خوانديد او مرا راستگو دانست ، و روزى كه شا به حال كفر به سر مى برديد، او به من گرويد و دين خدا را با ايمان و مال خو يارى داد و هنگامى كه شما عقيم و نازا بوديد او برايم فرزند آورد.
عايشه گفت : وقتى كه از ميزان علاقه و وفاى حضرت به خديجه آگاه گشتم همواره خود را با ذكر محاسن و ياد خوبيهاى خديجه به پيامبر نزديك مى كردم .
عن على قال : ذكر النبى خديجه يوما و هو عند نسائه فبكى . فقالت عائشه : يبكيك على عجوز حمرا من عجائز بنى اسد؟
فقال : صدقتنى اذ كذبتم و آم نت بى اذ كفرتم و ولدت لى اذ عقمتم .
قالت عائشه : فما زلت اتقرب الى رسول الله (ص ) بذكرها.(169)
حسن و حسين 
1 از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى گفت : محبت اين دو پسر (حسن و حسين ) چندان مرا شيفته كرده است كه محبت ديگران را فراموش ‍ كرده ام .
پروردگارم ، مرا به دوستى آنان و مهر هر كه به ايشان علاقه مند است فرمان داده است .
2 يك روز كه دست حسن و حسين را به كف گرفته بود و آنان را به مردم مى نماياند، فرمود:
هر كس اين دو پسر و ماد رو پدرشان را دوست بدارد او پيرو من و پوينده راه من است و چنين كسى در بهشت برين همنشين من خواهد بود.
3 شباهت حسن به جدش رسول خدا(ص ) از قسمت بالا تنه و سر و سينه است و شباهت حسين با رسول خدا(ص ) از قسمنت پايين تنه و پاهاست .

4 روزى در برابر ديدگان جدشان با هم كشتى مى گرفتند (پيامبر داور آنان شده بود، اما نه يك داور بى طرف ) مرتب حسن را تشويق مى كرد و او ار عليه حسين مى شوراند.
دخترش فاطمه بر جانبدارى پدر خرده گرفت و گفت : پدر! آيا از بزرگتر حمايت مى كنى و او را عليه كوچكتر مى شورانى ؟
پيامبر خدا(ص ) فرمود: (دخترم ، نمى شنوى آواز جبرئيل را كه چگونه ) حسين را تشويق مى كند؟ من نيز حسن را تشجيع مى كنم .
5 در بسترم خفته بودم و پيامبر خدا(ص ) به منزل ما تشريف آورد. در اين بين حسن و حسين اظهار تشنگى كردند و از جدشان آب خواستند.
گوسفندى داشتيم كه از شير بهره چندانى نداشت . پيغمبر برخاست و از گوسفند شير دوشيد. به بركت آن حضرت گوسفند، شيرا شد و ظرف شير آماده گشت . ابتدا حسن پيش آم د و از آن نوشيد و سپس حسين نوشيد فاطمه به سخن آمد و گفت : اى پدر! گويا به حسن مهر بيشترى داريد؟ فرمود: اين طور نيست ، بلكه فقط رعايت نوبت و حق تقدم حسن در ميان بود و گرنه ، من و تو و دو كودكت و آن كه در اينجا خفته است ، در روز قيامت همه در يك رتبه و پايه هستيم .
6 بسيار مى شد كه حسن و حسين تا پاسى از شب را نزد جد