، او بسيار عاقل و هدايت يافته است .
على ! تو درباره باقى مانده حنوط تصميم بگير.
(گفتم ) نيمى از آن فاطمه باشد، اما يا رسول الله نيمه باقى مانده ، از آن كسى كه شما بفرماييد. فرمود: آن را براى خود نگه دار.
قال على بن ابى طالب : كان فى الوصيه ان يدفع الى الحنوط، فدعانى رسول الله (ص ) قبل و فاته بقيل ، فقال : يا على ! و يا فاطمه ! هذا حنوطى من الجنه دفعه الى جبرئيل و هو يقرئكما السلام و يقول لكما: اقسماه و اعز لا منه لى و لكما، قالت فاطمه : لك يا ابتاه ثلثه و ليكن الناظر فى الباقى على بن ابى طالب ، فبكى رسول الله (ص ) و ضمها اليه و قال : موفقه رشيه مهديه ملهمه يا على ! قل فى الباقى ، قال : نصف ما بقى لها و نصف لمن ترى يا رسول الله . قال : هو لك فاقبضه .(215)
در حضور فرشتگان 
1 رسول گرامى (ص ) را بتنهايى در همان جامه اى كه بر تن داشت ، غسل و شستشو دادم . ابتدا خواستم پيراهن از بش بيرون كنم اما جبرئيل مانع شد و گفت : على ! برادرت را از جامه اش برهنه مكن كه خدا او را برهنه نساخته است ؛ در كار غسل عموزداده ات من خود به تو كمك خواهم كرد.
شستشوى او را در فضاى عطرآگين و ملكوتى اغاز كردم فرشتگان نيك سرشت و مقرب الهى پيوسته بشارتم مى دادند و در كار غسل ياريم مى رساندند و لحظه به لحظه با من سخن مى گفتند.
پدر و مادرم فدايش باد، هر وقت مى خواستم پيكر پاك و مطهرش را جا به جا كنم خود به خود حركت مى كرد و مطابق نياز، چرخش داده مى شد. اين وضع تا پايان غسل و كفن او همچنان ادامه داشت .
2 هرگز بويى خوش تر از بوى او استشمام نكردم و هرگز چهره اى به نوانيت و برافروختگى چهره او نديدم . حالتى كه بر دهان مردگان عارض مى شود، در وى پديدار نگشت .
1 قال على : غسلت رسول الله (ص ) انا وحدى و هو فى قميصه فذهبت انزع عنه القميص ، فقال جبرئيل : يا على ! لاتجرد اخاك من قميصه فان الله لم يجرده ، و تويد فى الغسل فانا اشركك فى لبن عمك لامر الله .
فغسلته بالروح و الريحان و الملائكه الكرام لابرار الاخيار تبشرنى و تمسك و اكلم ساعه بعد ساعه و لالقلب منه عضوا بابى هو و امى الا انقلب لى قلبا، الى ان فرغت من غسله و كفنه .(216)
2 ... ما شممت اطيب من ريحه و لا رايت اضوا من وجهه حينئذ و لم اره يعتاد فاه ما يعتاد الموتى .
هتك حرمت  
پيامبر خدا(ص ) موارد وصيت را يك به يك بر على برمى شمرد. و از او مى خواست تا عمل به وصيت را با هر سختى كه در پى دارد بپذيرد. و افزود كه اينك شاهدانى از فرشتگان الهى بر اقرار و پذيرش تو گواهند؛ مبادا در انجام آن سستى ورزى .
وصى گرامى كه سراپاگوش بود، در پايان هر بند، اطاعت و آماگى خود را اعلام مى نمود. تا آنكه شمار وصايا به فرازى رسيد كه شنيدن آن ، بند از بند على جدا كرد و آن جلوه عظمت و ناموس الهى را به لرزه درآورد و نقش بر زمين كرد. اين بخش را از خود او مى شنويم :
... قسم به آنكه دانه را شكافت و به جانداران حيات بخشيد، گفتار جبرئيل را شنيدم كه به حبيب خدا چنين مى گفت :
اى محمد! به على بگو كه حرمتت ، كه حرمت خدا و رسول است ، هتك خواهد شد و محاسنت با خون سرت خضاب خواهد شد.
از شنيدن اين سخن ، فريادى كشيدم و بيهوش بر زمين افتادم پس (از آنكه به هوش آمدم ) گفتم : يا رسول الله اين وصيت را هم مى پذيرم و بر تلخيهاى آن صبر مى كنم اگر چه حرمتم هتك شود و سنتهاى الهى ترك شود و كتاب خدا پاره پاره گردد و اركان كعبه از هم فرو پاشد و محاسنم از خون سرم رنگين شود. در برابر همه اينها شكيبا خواهم بود و به حساب خدا خواهم گذاشت ت از او اميد اجر و پاداش دارم و تا پيوستن به شما، در انجام دادن آنها تلاش خواهم كرد.
فقال اميرالمومنين (ع ): و الذى فلق الحبه و برا النسمه لقد سمعت جبرئيل يقول للنبى يا محمد! عرقه انه ينتهك الحرمه و هى حرمه الله و حرمه رسول الله و على ان تخضب لحيته من راسه بدم عبيط.
قال امير المومنين : فصقت حين فهمت الكلمه من الامين جبرئيل حتى سقطت على وجهى و قلت : نعم قبلت و رضيت و ان انتهكت الحرمه و عطلت السنن و مزق الكتاب و هدما الكعبه و خضبت لحيتى من راسى بدم عبيط(217) صابرا محتسبا ابدا حتى اقدم عليك .(218)
آخرين كلمات  
1 (بيمارى رسول خدا(ص ) شدت مى گرفت و خطر لحظه به لحظه زندگى او را تهديد مى كرد).
چيزى نگذشت كه فرياد فاطمه بلند شد و مرا به داخل فرا خواند. (سراسيمه ) وارد شدم ، ديدم رسول خدا(ص ) در حال احتضار است و لحظات پايانى عمر خود را سپرى مى كند. با مشاهده آن صحنه به سختى گريستم و خود دارى از گريه به هيچ وجه ممكن نبود.
پيامبر خدا(ص ) فرمود: على ! گريه براى چيست ؟ اينك زمان گريستن نيست ، كه لحظه فراق و جدايى بين ما فرا رسيده است .
برادر! تو را به خدا مى سپارم . پروردگارم ما به سراى جاويد فرا خوانده و جوار لطف و رحمت خويش را برايم برگزيده است . (من از اين بابت اندوهى به دل ندارم بلكه ) گريه و اندوه بى پايان من بر تو و فاطمه است . و (گويا مى بينم ) پس از من او را به هلاكت رسانند و مردم در ظلم و تعدى بر شما همدل و هماهنگ گردند!
شما را به خدا سپردم و از او خواستم كه شما را در حفظ و پناه خود بپذيرد كه او نيز پذيرفت و شما همچنان وديعه من ، نزد پروردگار خواهيد بود.
2 پيامبر خدا در لحظات پايانى عمر، دو گفتار با على داشته است : يكى كوتاه و آشكار و ديگرى طولانى و به راز. حضرت در زير از هر دو، چنين ياد مى كند:
پيامبر خدا(ص ) ... مرا به نزد خويش فرا خواند، چون نزديك او شدم فرمود:
على ! تو در حيات و ممات ، وصى و خليفه من در ميان خانواده و پيروانم هستى ، دوست تو، دوست من است ، و دوست من ولى خداست .
دشمن تو دشمن من است ، و دشمن من دشمن خداست .
على ! آنكه امامت و جانشينى تو را انكار كند مانند كسى است كه رسالت مرا انكار كرده باشد؛ چه اينكه تو از منى و من از توام .
سپس مرا نزديكتر خواند و پنهانى و راز سخن گفت . از گفتار او هزار باب علم بر رويم گشوده گشت و از هر باب آن هزار باب ديگر باز شد اين نهان گويى چندان به طول انجاميد كه سر و روى من و رسول خدا(ص ) به عرق نشست . به طورى كه عرق از روى من بر او و از چهره مبارك او بر من مى چكيد.
3 پيامبر خدا(ص ) در حالى كه بر سينه من تكيه داده بود و دهان در گوش ‍ من داشت ؛ متوجه حركت زشت دو تن از همسرانش شد كه سعى داشتند با استراق سمع ، از سخنان آهسته و پنهانى او سر در بياورند. رسول خدا(ص ) (همانجا برآشفت و) گفت : پروردگارا! شنوايى را از ايشان باز گير.
سپس فرمود: على ! اين آيه را ديده اى :
كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام مى دهند؛ بهترين خلق خدا هستند.(219)
آيا مى دانى كه آنان چه كسانى هستند؟
گفتم : خدا و رسولش بهتر مى دانند.
فرمود: آنان شيعيان و ياوران تو هستند. وعده ديدار من و آنان ، كنار حوض ‍ كوثر، هنگامى كه امت ها به زانو در آيند و همه در محضر پروردگار خويش ‍ حاضر شوند و به آنچه از آن گريزى نيست خوانده شوند.
آن روز از تو و شيعيانت نام مى برند و همه با چهره هايى برافروخته و روشنايى كه از پيشانى و سجده گاه آنان مى درخشد در حال نشاط و سيرابى نزد من آيند....
4 پيامبر خدا(ص ) در حال احت