 آگاهم كرد. اكنون هيچ گروهى نيست جز آنكه پيروان حق آنها را از باطلشان مى شناسم .
قال على بن ابى طالب : امرنى رسول الله (ص ) اذا توفى ان استقى سبع قرب من بئر غرس فاغسله بها فاذا غسلته و فرغت من غسله اخرجت من فى البيت ، قال : فاذا اخرجتهم فضع فاك على فى ثم سلنى عما هو كائن الى ان تقوم الساعه من امر الفتن (قال على (ع )) ففعلت ذلك فانبانى بما يكون الى ان تقوم الساعه و ما من فئه تكون الا و انا اعرف اهل ضلالها من اهل حقها.(228)
خضر نبى (ع ) 
لحظه اى كه براى غسل دادن رسول خدا(ص ) آماده مى شدم ، همين كه بدن پاك و پاكيزه آن حضرت را بر سكّو نهادم ، صدايى از گوشه اتاق به گوشم رسيد كه گفت : على ! محمد را غسل مده ، بدن پاك و مطهر او احتياج به غسل و شستشو ندارد.
از سخن او در دلم گمانى پيدا شد (اما بزودى برطرف شد و به خود آمدم و) گفتم : واى بر تو، تو كه هستى ؟! پيامبر خدا(ص ) ما را به غسل و شستشوى خود فرمان داده است و تو از آن نهى مى كنى ؟!
در همين حال آواز ديگرى با صدايى بلندتر شنيده شد كه گفت :
على ! او را بشوى و غسل ده ، بانگ نخستين از شيطان بود. او به سبب رشك و حسدى كه بر محمد(ص ) دارد، خوش ندارد كه وى با غسل و طهارت پاى بر بساط پروردگار خويش بگذارد.
گفتم : اى صاحب صدا! از اين كه او را به من معرفى كردى ، خدا به تو پاداش ‍ نيك دهد، اما تو كيستى ؟
گفت : من خضر نبى هستم كه براى تشييع جنازه پيغمبر خاتم (ص ) آمده ام .
قال على (ع ): لما وضعته على المغتسل اذا بهاتف من زاويه البيت : يا على ! لا تغسل محمدا فانه طاهر مطهر.
فوقع قلبيمن ذلك شى و قلت : ويلك ، من انت ؟ فان النبى امرنا بهذا و هذه سنته ، و اذا بهاتف آخر يهتف باعلى صوته : غسله يا على ! فان الهاتف الول كان الشيطان ، حسد محمدا ان يدخل قبره مغسلا. قال على (ع ): جزاك الله خيرا قد اخبرتنى ان ذلك ابليس فمن انت ؟ قال : انا الخضر حضرت جنازه محمد.(229)
تسليت  
... هنگامى كه فاطمه اشك مى ريهت و در فراق پدر مى سوخت ، فرشته اى از جانب خداى سبحان به تسليت و تعزيت ما آمد. ما حضور او را نزد در حس كرديم و آوازش را كه از همان زاويه بر مى خاست مى شنيديم اا شخص او را نمى ديديم . او كه براى تسلى ما آمده بود، چنين گفت :
درود خدا و رحمت و بركات او بر شما دودمان پيامبر باد!
پروردگارتان بر شما درود و سلام فرستاده و فرموده است :
هر مصيبتى با جيگزينى خدا سبك مى شود، و هر فقدانى با وجود خدا جبران مى شود و هر نيستى با بقاى او هست خواهد شد. پس با پيوستن به او بر تلخى مصيبت صبر كنيد و بدانيد كه شربت مرگ ، نوش ناگزير زمينيان و ساكنان آسمانهاست ؛ درود خدا و رحمت و بركات او بر شما باد.
اين در حالى بود كه پيكر بى جان رسول خدا(ص ) كفن كرده در برابر ديدگان ما، بر روى زمين قرار داشت و در منزل ، جز فاطمه و حسن و حسين ، كس ‍ ديگرى حضور نداشت ؛ چهار نفرى كه پنجمين آنان ، جسد بر زمين مانده رسول خدا(ص ) بود ....
قال على (ع ): ... فهل فيكم احد بعث الله عزوجل اليه لاتعزيه حيث قبض رسول الله (ص ) و فاطمه تبكيه ؟ اذ سمعنا حسا على الباب و قائلا يقول نسمع صوته و لانرى شخصه و هو يقول : السلام عليكم اهل البيت و رحمه الله و بركاته ، ربكم عزوجل يقرئكم السلام و يقول لكم : ان فى الله خلفا من كل مصيبه و عزا من كل هالك و دركا من كل فوت فتعزوا بعزا الله و اعلموا ان اهل الارض يموتون و ان اهل السما لايتقون ، و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته .
و انا فى البيت و فاطمه و الحسن و الحسين اربعه لاخامس لنا الا رسول الله (ص ) مسجى بيننا، غيرى ؟ قالوا لا....(230)
عرب ناشناس  
پس از گذشت سه روز از رحلت جانگداز رسول گرامى عرب ناشناسى بر ما وارد شد. او خود را بر قبر انداخت و در سوگ رسول خدا(ص ) خاك بر سر مى كرد و خطاب به قبر آن حضرت مى گفت :
اى رسول خدا! آنچه تو گفتى همه را از خداى خود آموختى و ما نيز از تو؛ يكى از هزاران كه بر تو آموختند چنين بود:
آنان كه بر خود ستم كردند و خود را به گناه بيالودند، چون نزد تو آيند و توبه كنند و پيغمبر هم براى پذيرش توبه آنان طلب مغفرت كند، البته كه خدا را بسيار بخشنده و مهربان خواهند يافت .(231)
من اينك به نزد تو آمده و بر كرده هاى زشت خود اعتراف مى كنم ، از تو مى خواهم برايم دعا كنى .
ناگاه از قبر صدايى برخاست كه مى گفت : تو آمرزيده شدى .
قال على (ع ): قدم علينا اعرابى ، بعد ما دفنا رسول الله (ص ) بثلاثه ايام فرمى بنفسه على قبر النبى و حثا من ترابه على راسه و قال :
يا رسول الله ! فسمعنا قولك و وعيت عن الله سبحانه فوعينا عنك و كان قيما انزل عليك :
(و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لو جدو الله توابا رحيما). قد ظلمت و جئتك تستغفر لى .
فنودى من القبر: قد غفر لك !(232)
اشك بى پايان 
من رسول خدا(ص ) را در همان جامه اى كه بر تن داشت ، غسل دادم و فاطمه هميشه از من مى خواست تا آن پيراهن را در اختيار او بگذارم .
او هم پيراهن پدر را (در بغل مى گرفت و بر چهره مى ماليد) مى بوييد و اشك مى ريخت .
تا اينكه (يك روز) متوجه شدم كه او به حال غش و بيهوشى افتاده و از مشاهده آن پيراهن سخت بى قرار گشته است . من هم با ديدن اين وضع آن پيراهن را براى هميشه از او پنهان كردم .
عن على قال : غسلت النبى فى قميصه ، فكانت فاطمه تقول : ارنى القميص ، فاذا شمته غشى عليها فلما رايت ذلك غيبته .(233)
در رثاى او 
1 پدر و مادرم فدايت !
با وفات تو رشته وحى الهى و اخبار آسمانها كه هرگز با مرگ كسى بريده نمى شود قطع گرديد. مصيبت فقدان تو، يگانه مصيبتى است كه ديگر مصيبت ها به آن تسلى پذيرند. و داغ مصيبت تو چنان گسترده است كه همه را به سوگ نشانيد و ديده ها را تر ساخت . اگر نبود كه ما را به شكيبايى در برابر ناگواريها فرا خواندى و از بى تابى نهى نمودى ، آنچنان در فراق تو اشك مى ريختيم كه سرچشمه اشك را مى خشكانديم . ولى حزن و اندوه ما در اين راه پيوسته است و اين اندوه در راه تو بسيار كم است و جز اين چاره اى نيست .
پدرم و مادرم فداى تو. ما را در سراى ديگر بياد آر و در خاطر خود نگاهدار.
2 (آرى ) شكيبايى نيكوست اما نه در برابر تو و بى تابى زشت است اما نه در فراق تو. براستى كه مصيبت تو اندوه بزرگى است ، آن سان كه مصيبت گذشتگان و آيندگان در برابر آن ناچيز است .
1 قال على (ع ): بابى انت و امى لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوه و الانبا و اخبار السما، خصصت حتى صرت مسليا عمن سواك و عممت حتى خار الناس فيك سوا، و لو لا انك امرت بالصبر و نهيت عن الجزع لانفدنا عليك ما الشوون و لكان الدا مما طلا و الكمد محالفا، و قلا لك و لكنه ما لا يملك رده و لايستطاع دفعه .
بابى انت و امى اذكرنا عند ربك و اجعلنا من بالك .(234)
2 عن على (ع ): ان الصبر الا عنك و ان الجزع لقبيح الا عليك و ان المصاب بك لجليل و انه قبلك و بعدك لجلل .(235)فصل ششم : اندوه دل 
اندوه دل 
بخشى از آنچه در اين فصل آمده ، برگى از نامه اى است كه امير مؤ منان به درخواست جمعى از ياران خود، در شرح حال خويش و حوادث پس از رسول خدا(ص ) نگاشته است .
اين نامه به منزله سلس