 در ماه رمضان ، جز براى اداى فريضه واجب ، در مسجد اجتماع نكنند به آنها گفتم : خواندن نمازهاى مستحبى با جماعت بدعت است .(271) در اين بين بعضى از سربازانم برآشفته و گفتند: اى اهل اسلام سنت عمر تغيير يافت ، على ما را از نماز جماعت در ماه رمضان باز مى دارد؟!. (حماقت را تا جايى رساندند) كه من ترسيدم در ميان بخشى از سربازانم شورش بر پا شود.
از اختلاف و پيروى كوركورانه ايشان از بيشوايان گمراهى چه مصيبتها كه نكشيدم ؟!
قال على (ع ): ... قد عملت الولاه قبلى اعمالا خالفوا فيها رسول الله (ص ) متعمدين لخلافه ناقضين لعهده مغيرين لسنته و لو حملت الناس ‍ على تركها و حولتها الى مواضعها و الى ما كانت فى عهد رسول الله (ص ) لتفرق عنى جندى حتى ابقى وحدى او قليل من شيعتى الذين عرفوا فضلى و فرض امامتى من كتاب الله عزوجل و سنه رسول الله (ص ) ....
و الله لقد الناس ان لايجتمعوا فى شهر رمضان الا فى فريضه و اعلمتهم ان اجتماعهم فى النوافل بدعه فتنادى بعض اهل عسكرى ممن يقاتل معى : يا اهل الاسلام غيرت سنه عمر ينهانا عن الصلاه فى شهر رمضان تطوعا. و لقد خفت ان يثوروا فى ناحيه جانب عسكرى .
ما لقيت من هذه الامه من الفرقه و طاعه ائمه الضلاله و الدعاه الى النار ...!(272)
طلحه و زبير 
نخستين بيعت كنندگان طلحه و زبير بودند، آنها گفتند: با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه در كار خلافت و زعامت شريك تو باشيم . گفتم : نه (اين را نمى پذيرم ) اما در قوت و نيروى كار با من شريك باشيد و در هنگام ضعف و ناتوانى يار و مددكار. آنها پذيرفتند و بيعت كردند و اگر خوددارى هم مى كردند وادارشان نمى ساختم ، چنانچه هيچ كس را مجبور نكردم .
طلحه به حكومت يمن دل بسته بود و زبير به امارت عراق چشم داشت . آن دو هنگامى كه دانستند كه پست حكومت به آنها نخواهم داد، به بهانه عمره رخصت سفر خواستند كه در واقع آغاز خدعه و نيرنگشان بود. سپس به عايشه پيوستند و او را كه دل از دشمنى من آكنده داشت به جنگ با من برانگيختند ....
عايشه كسى بود كه در ميان مردم نفوذ كلمه داشت و بيش از هر كس ديگر حرف او خريدار داشت گرفتارى من اينت بود كه دچار چنين كسى شده بودم و نيز به زبير، دليرترين مردم و نيز طلحه دشمنترين مردم با من و به يعلى بن منبه كه با درهم و دينار فراوان خود به يارى آنان شتافت (و اموال خود را به پاى آنها ريخت ).
به خدا سوگند اگر كارها سامان پذيرد (و فرصت پرداختن به امور فراهم شود) اموال او را (كه به ناحق گرد آورده است ) به بيت المال بر مى گردانم .
عبيدالله بن عامر آنها را به بصره فرا خواند و به آنان وعده كرد كه مردان جنگجو و اموال (بى حساب ) در اختيارشان بگذارد.
نقش عايشه ابتدا كم رنگ مى نمود و به نظر مى رسيد كه طلحه و زبير او را به ميدان قتال كشانده باشند، اما ناگهان وضع تغيير كرد و معلوم شد عايشه محور و فرمانده اصلى جنگ است و طلحه و زبير به فرمان او مى جنگند! (طلحه و زبير گناه بزرگى مرتكب شدند). چه گناهى بزرگتر از اينكه زنان خود را در خانه هاى امن خود نگاه داشتند و همسر رسول خدا(ص ) را از خانه اش بيرون كشيدند و پرده حجاب او را كه خداى متعال بر او پوشانده بود دريدند؟!
آن دو به انصاف رفتار نكردند و بر خدا و رسولش ستم روا داشتند.
سه خصلت است كه بازگشت آن دامن گير خود مردم است :
نخست آنكه خداى متعال فرمود: اى مردم ! بدانيد كه سركشى و ظلم شما تنها به زيان خود شماست .(273)
دوم : پيمان شكن تنها عليه خود پيمان مى شكند.(274)
سوم : مكر و نيرنگ بدكار جز اهل آن را فرو نمى گيرد و به نيكان ضرر نمى رساند.(275)
اينك اين طلحه و زبيراند كه در برابر من هم سركشى كردند و هم بيعت شكستند و هم به نيرنگ با من دست زدند و سرانجام كار آنها همان شد كه خداى متعال فرموده است .
قال على (ع ): ... فكان اول من بايعنى طلحه و الزبير فقالا نبايعك على انا شركاوك فى الامر، فقلت : لا ولكنكما شركائى فى القوه و عوناى فى الهجز فبايعانى على هذا الامر و لو ابيالم اكرههما كما اكره غيرهما و كان طلحه يرجوا اليمن و الزبير يرجوا العراق فلما علما انى غير موليهما استاذنانى للعمره يريدان الغدر فاتبعا عائشه و استخفاها مع كل شى فى نفسها على ....
فمنيت باطوع الناس فى الناس : عائشه بنت ابى بكر و باشجع الناس الزبير و باخصم الناس طلحه و اعانهم على يعلى بن منبه باصواع الدنانير و الله ائن استقام امرى لاجعلن ما له فبئا للمسلمين .
... و قادهما عبيدالله بن عامر الى البصره و ضمن لهما اموال و الرجال فبينا هما يقودآنهااذا هى تقودهما! فاتخذاها فئه يقاتلان دونها، فاى خطيئه اعظم مما اتيا؟! اخراجهما زوجه رسول الله (ص ) من بيتها فكشفا عنها حجابا ستره الله عليه وصانا حلائلهما فى بيوتهما و لاانصفا الله و لا رسوله من انفسهما. ثلاث خصال مرجعها على الناس . قال الله تعالى : ... فقد بغيا على و نكثا بيعتى و مكرانى ....(276)
كشتار در بصره 
شورشيان به بصره در آمدند. بصريان در بيعت و طاعت من يكدل بودند. در آن شهر كه شيعيان من بودند ابتدا خزانه داران بيت المال را كشتند، و سپس ‍ مردم را عليه من و شكستن عهد و پيمانى كه از من بر عهده داشتند فرا خواندند، هر كس مى پذيرفت در امان بود و هر كس مخالفت مى كرد كشته مى شد.
حكيم بن جبله به همراهى هفتاد تن از اهل بصره و خداپرستان آن مرز و بوم به مقابله با آنان پرداختند؛ كسانى كه پيشانى و كف دست ايشان (از كثرت سجود) چون پاى شتر پينه بسته بود و به مثفّين ناميده مى شدند، آشوبگران ، همه آنان را (بى رحمانه ) كشتند.
يزيد بن حارث يشكرى از بيعت با آنان امتناع كرد و به طلحه و زبير گفت :
از خدا بترسيد، پيشينيان شما نخست ما را به بهشت كشاندند، مبادا شما در پايان كار ما را به دوزخ بكشانيد. از ما نخواهيد كه مدعى را تصديق كنيم و عليه غايب حكم كنيم . دست راست من به بيعت با على بن ابى طالب مشغول است و دست چپم آزاد است اگر مى خواهيد آن را برگيريد.
پس گلوى او را چندان فشردند تا از پاى درآمد خدايش بيامرزد
عبدالله تميمى بر پا خاست و با آنها محاجه كرد و گفت : اى طلحه ! آيا اين نامه را مى شناسى ؟ گفت : آرى نامه من است كه از مدينه براى تو نوشتم .
پرسيد: به ياد دارى كه در آن چه نوشته اى ؟ گفت : برايم بخوان !
نامه را خواند. در آن نامه به عثمان ناسزا گفته بو و از وى براى كشتن عثمان دعوت كرده بود!
(آنها در برابر تميمى پاسخى نداشتند جز آنكه ) او را از شهر تبعيد كردند.
عثمان بن حنيق انصارى عامل مرا به نيرنگ گرفتند و مثله كردند و موى سر و روى او را كندند. گروهى از شيعيان مرا با حيله كشتند و شمارى را با قتل صبر (زجر) از پاى در آوردند و دسته اى هم شمشير كشيدند و در برابر آنان پايدارى كردند و جنگيدند تا شرف ديدار خداى متعال را دريافتند و شهيد شدند ....
قال على (ع ): ... فنا جزهم حكيم بن جبله فقتلوه فى سبعين دجلا من عباد اهل البصره و مخبتيهم يسمون المثفنين . كان راح اكفهم ثفنات الابل .
و ابى ان بيايعهم يزيد بن الحارث اليشكرى فقال : اتقيا الله ان اولكم قدنا الى الجنه فلايقودنا اخركم الى النار فلا