 آن مرد را باز گفتم . آن حضرت فرمود:
- على ! چشمانت روشن باد، او جبرئيل بوده است .
7 در روز احد كه مردم از اطراف رسول خدا(ص ) پراكنده گشتند و او را در ميان انبوه دشمن ، يكه و تنها رها ساختند، آن روز من به قدرى براى آن حضرت ناراحت و پريشان گشتم كه سابقه نداشت . حال من ، حال كسى بو دكه بر نفس خود تسلط و اختيارى نداشته باشد. پيش روى حضرت با دشمنان مهاجم مى جنگيدم و آنها را از اطراف وى پراكنده مى ساختم تا اينكه پس از گذشت لحظاتى به عقب باز گشتم تا از حال او خبر گيرم . اما هر چه جويا شدم خبرى نيافتم (نگران شده ) با خو گفتم ، پيامبر خدا(ص ) به كجا ممكن است رفته باشد؟! احتمال فرارا كه در حق وى منتفى است ؛ معنى ندارد كه رسول خدا(ص ) از ميدان كارزار فرار كرده باشند. احتمال شهادت هم در بين نيست ، چون اگر شهيد شده بود بايد در ميان كشته ها ديده مى شد. پس راهى جز اين باقى نمانده كه او را به سوى آسمانها برده باشند (و ما را از نعمت وجود او محروم كرده باشند) از شدت خشم و ناراحتى غلاف شمشيرم را شكستم و با خود گفتم : حال كه چنين است به تلافى فقدان او چندان نبرد خواهم كرد تا كشته شوم .
آنگاه خود را به درياى دشمن زدم و آنان را از هر سو پراكنده ساختم . با فرار دشمن محوطه اى برابر ديد من باز شد؛ ناگهان ديدم رسول خدا(ص ) با حال ضعف و بيهوشى نقش بر زمين افتاده است !
(معلوم شد كه او در تمام اين مدت زير دست و پاى دشمن بوده است ) به جانب او رفتم و سرش را در دامن گرفتم . نگاهى به من كرد و فرمود: على ! مردم چه كردند؟
گفتم : به دشمن پشت كردند و كافر شدند و شما را به آنان تسليم كردند و خود گريختند.
در اين بين پيامبر خدا(ص ) متوجه حمله گروهى از سپاه دشمن شد كه قصد داشتند غافلگيرانه به او يورش برند. فرمود: يا على ! آنان را از من دور كن .(291)
من به جانب آنها حمله بردم و جمعشان را متفرق ساختم كه هر يك به سويى گريخت . سپس پيامبر خدا(ص ) فرمود: على ! آيا صداى رضوان را كه در آسمان در مدح و ستايش تو سخن مى گويد مى شنوى ؟! او هم اينك بانگ برداشته و مى گويد:
شمشيرى جز شمشير على نيست
و جوانمردى جز على نيست
همان جا من خداى را سپاس گفتم و بر لطف و نعمتى كه به من عطا كرده است
آن روز، قهرمان نامى قريش و جهان عرب ، عمرو بن عبدود بود كه شهره آفاق بود. او همچون شترى مست نعره مى كشيد و فرياد مى كرد و رجز مى خواند و از جمع مسلمين هماورد مى طلبيد، و گاه به نشانه فتح و غلبه ، نيزه خود را حركت مى داد و شمشيرش را به چرخش در مى آورد.
هيچ كس توان رويارويى و پيكار با او را در خود نمى ديد و اميد چيره شدن و غلبه يافتن بر او را نداشت .
از سوى ديگر، عمرو هم نه فتوت و مردانگى در او بود تا به هيجانش ‍ آورد و نه در دل ايمان و بصيرتى داشت تا از اقدام خود منصرفش ‍ گرداند.
پيامبر خدا(ص ) مرا بر پا داشت و با دست مبارك ، دستار بر سرم بست . و ذوالفقار را كه به آن حضرت تعلق داشت ، به من عطا فرمود و مرا روانه پيكار با عمرو كرد.
زنان مدينه كه آوازه شجاعت و دلاورى حريف را شنيده بودند، از ترس ‍ اينكه من مغلوب شوم ؛ مى گريستند. اما خواست خدا چنين بو كه من بر او چيره شوم و او را از پاى درآورم . البته او هم ضربتى بر سر من فرود آورد (در اينجا حضرت آثار باقى مانده زخم آن ضربت را به حاضران نشان دادند).
مشركان به خاطر سابقه شجاعت و جنگ آورى كه از من به ياد داشتند و اكنون نيز با به هلاكت رسيدن عمرو بن عبدود كه عرب همتايى براى او نمى شناخت چاره اى نديدند جز آنكه شكست را بپذيرند و با خوارى و سرافكندگى بازگردند.
قال على (ع ): ... فان قريشا و العرب تجمعت و عقدت بينها عقدا و ميثاقا لاترجع من وجهها حتى تقتل رسول الله (ص ) و تقتلنا معه معاشر بنى عبدالمطلب ، ثم اقبلت بحدها و حديده حتى اناخت علينا بالمدنيه واثقه بانفسها فيما توجهت له .
فهبط جبرئيل على النبى فانباه بذلك . فخندق على نفسه و من معه من المهاجرين و الانصار فقدمت قريش فاقامت على الخندق محاصر لنا.ترى فى انفسها القوه و فينا الضعف ، ترعد و تبرق و رسول الله (ص ) يدعوها الى الله عزوجل و يناشدها
قاتل مرحب  
مرحب (دلاور نامى يهود) به ميدان مبارزه آمد و شعر مى داد و اين رجز را مى خواند:
من آن كسى هستم كه مادرم او را مرحب ناميد؛
آماده كارزار و تكاورى آزموده كه گاه با نيزه مى جنگم و زمانى با شمشير.
من به مصاف او رفتم .
مرحبت به منظور حفاظت هر چه بيشتر خود، قطعه سنگى تراشيده و آن را به سر نهاده بود و از آن به جاى كلاه خود استفاده مى كرد چرا كه هيچ كلاه خودى نمى توانست سر بزرگ او را بپوشاند. من با ضربتى كه بر سر او فرود آوردم ، آن سنگ شكافته شد و تيغه شمشير بر فرق سرش اصابت كرد و او را به قتل رسانيد.
قال على (ع ): جا مرحب و هو يقول :
انا الذى سمتنى امى مرحب (292)
شاكى السلاح يطل مجرب
اطعن احيانا و حينا اضرب
قبائل العرب و قريش طالبين نثار مشركى قريش فى يوم بدر فهبط جبرئيل على النبى فانباه بذلك فذهب النبى و عسكر باصحابه فى سد احد و قبل المشركون الينا فحملوا علينا حمله رجل واحد. واستشهد من المسبين من استشهد و كان ممن بقى ما كان من الهزيمه و تقيت مع رسول الله (ص ) و مضى المهاجرون و الانصار الى منازلهم من المدينه . كل يقول : قتل النبى و قتل اصحابه . ثم ضرب الله عزوجل وجوه المشركين و قد جرحت بين يدى رسول الله (ص ) نيفا و سبعين جرحه . منها هذه و هذه ثم القى رداه و امريده على جراحاته و كان منى فى ذلك ما على الله عزوجل ثوابه ان شاء الله .(293)
2 ... لما كان يوم احد و جال الناس تلك الجوله اقبل اميه بن ابى حذيفه بن المغيره و هو دارع مقنع فى الحديد ما يرى منه الا عيناه و هو يقول : يوم بيوم بدر. فعرض له رجل من المسلمين فقتله اميه فصمدت به فضربته بالسيف على هامته و عليه بيضه و تحت البيضه مغفر فنبا سيفى و كنت رجلا قصيرا فضربنى بسيفه فاتقيت بالدرقه فلحج سيفه فضربته و كان درعه مشمره فقطعت رجليه فوقع و جعل يعالج سيفه حتى خلصه من الدقه و جعل يناوشنى و هو بارك حتى نظرت الى فتق تحت ابطه فضربته فمات .(294)
3 ... نشدتكم بالله هل فيكم احد قتل من بنى عبد الدار تسعه مبارزه كلهم ياخذ اللوا، ثم جا صواب الحبشى مولاهم و هو يقول : و الله لا اقتل بسادتى الا محمدا. قد ازبد شدقاه و احمرت عيناه فاتقيتموه وحدتم عنه و خرجت فلما اقبل كانه قبه مبينه فاختلف انا و هو ضربتين فقطعته بنصفين و بقيت رجلاه و عجزه و فخذاه قائمه على الارض ينظر اليه المسلمون و يضحكون منه .(295)
4 ... انقطع سيفى يوم احد، فرجعت الى رسول الله (ص ) فقلت : ان المرا يقاتل بسيفه و قد انقطع سيفى ، فنظر الى جريده نخل عتيفه يابسه مطروحه ، فاخذها بيده ثم هزها فصارت سيفه ذاالفقار فناولنيه فما ضربت به احدا الا وقده بنصفين .(296)
5 ... ان ابا قتاده بن ربعى كان رجلا صحيحا فلما ان كان يوم احد اصابته طعنه فى عينه فبدرت حدقته فاخدهابيده ثم اتى بها الى النبى فقال يا رسول الله (ص ) ان امراتى الان تبغضنى فاخذها رسول الله (ص ) من يده ثم وضعها مكانها فلم تك تعرف الا بفضل حسنها على ا