 بود و شبها را نيز در همانجا به سر مى برد.
با پايان يافتن حفر خندق ، احزاب سر رسيدند. دريايى از دشمن دور تا دور مدينه را احاطه كرد. اينجا بود كه گرفتارى مسلمانان به نهايت رسيد و ترس ‍ و بيم شدت يافت و دل برخى پيروان نسبت به خدا و رسول او، بد گمان شد و نفاق منافقان آشكار گشت :
كسى از آن ميان گفت :
محمد، ما را نويد مى داد كه گنجهاى خسرو و قيصر را به چنگ مى آوريم ، اما امروز جراءت نمى كنيم كه براى قضاى حاجت بيرون رويم .
و كسانى هم نزد او آمدند و گفتند: اى رسول خدا(ص )! خانه هاى ما در خطر دشمن است ، رخصت دهيد تا به خانه هاى خود كه در بيرون مدينه است بازگرديم .
محاصره دشمن ، نزديك به يك ماه طول كشيد و در اين مدت جنگى رخ نداد جز آنكه از سوى دشمن گاه تيرهايى به جانب مسلمين پرتاب مى شد ... تا آنكه عمر بن عبدود كه او را با هزار سوار برابر مى دانستند خود را به اين سوى خندق رسانيد و طى يك مبارزه تن به تن ، به دست تواناى على به هلاكت رسيدو با قتل او سرنوشت جنگ به نفع مسلمين تغيير كرد و مهاجمان با خوارى و سرافكندگى بازگشتند. در اينجا بود كه رسول خدا(ص ) فرمود: ضربه على يوم الخندق افضل من عباده الثقلين ؛ ضربت على در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است .
و نيز فرمود: الان نغزوهم و لايغزونا؛ اكنون ما به جنگ ايشان خواهيم رفت و ايشان به جنگ ما نخواهند آمد.
و نيز فرمود: برز الايمان كله الى الشرك كله ؛ امروز تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت .(308)
قهرمان نامى عرب  
قريش و شمارى از تيره هاى مهتلف عرب ، همداستان شدند و با هم پيمان بستند كه از راه خود بازنگردند، تا آنكه رسول خدا(ص ) و همراهان او را از فرزندان عبدالمطلب (به هر كه دست يافتند) هلاك سازند. به همين منظور با همه توان و توشه خود به راه افتادند و در نزديكى شهر مدينه اردو زدند.
آنان از اين لشكركشى خشنود بودند و فتح و پيروزى را براى خو پيش بينى مى كردند و آن را قطعى مى دانستند.
فرشته وحى جبرئيل ، رسول خدا را از توطئه و نيرنگ مشركان آگاه ساخت . پيامبر خدا(ص ) برنامه حفر خندق و كندن گودالها را براى حفظ جان خود و ياران و عموم مهاجران و انصار به اجرا گذاشت . پس از اينكه كار خندق پايان گرفت ، قريش و گروههاى مهاجم سر رسيدند و بر آن سوى خندق ما را در محاصره خود گرفتند. و از آنجا كه خود را در موفعيت برتر، و ما را در شرايط ضعف و ناتوانى مى ديدند، تهديد مى كردند (و مانور مى دادند).
پيامبر خدا(ص ) هم از اين سوى ، آنها را به اطاعت فرمانبردارى خدا دعوت مى نمود و گاه آنها را به حرمت نسب و پيوند خويشاوندى سوگند مى داد (كه دست از شرارت باز دارند) اما در مقابل از قريش و همراهان ، جز انكار و سركشى ديده نمى شد.
آن روز، قهرمان نامى قريش و جهان عرب ، عمرو بن عبدود بود كه شهره آفاق بود. او همچون شترى مست نعره مى كشيد و فرياد مى كرد و رجز مى خواند و از جمع مسلمين هماورد مى طلبيد، و گاه به نشانه فتح و غلبه ، نيزه خود را حركت مى داد و شمشيرش را به چرخش در مى آورد.
هيچ كس توان رويارويى و پيكار با او را در خود نمى ديد و اميد چيره شدن و غلبه يافتن بر او را نداشت .
از سوى ديگر، عمرو هم نه فتوت و مردانگى در او بود تا به هيجانش ‍ آورد و نه در دل ايمان و بصيرتى داشت تا از اقدام خود منصرفش ‍ گرداند.
پيامبر خدا(ص ) مرا بر پا داشت و با دست مبارك ، دستار بر سرم بست . و ذوالفقار را كه به آن حضرت تعلق داشت ، به من عطا فرمود و مرا روانه پيكار با عمرو كرد.
زنان مدينه كه آوازه شجاعت و دلاورى حريف را شنيده بودند، از ترس ‍ اينكه من مغلوب شوم ؛ مى گريستند. اما خواست خدا چنين بو كه من بر او چيره شوم و او را از پاى درآورم . البته او هم ضربتى بر سر من فرود آورد (در اينجا حضرت آثار باقى مانده زخم آن ضربت را به حاضران نشان دادند).
مشركان به خاطر سابقه شجاعت و جنگ آورى كه از من به ياد داشتند و اكنون نيز با به هلاكت رسيدن عمرو بن عبدود كه عرب همتايى براى او نمى شناخت چاره اى نديدند جز آنكه شكست را بپذيرند و با خوارى و سرافكندگى بازگردند.
قال على (ع ): ... فان قريشا و العرب تجمعت و عقدت بينها عقدا و ميثاقا لاترجع من وجهها حتى تقتل رسول الله (ص ) و تقتلنا معه معاشر بنى عبدالمطلب ، ثم اقبلت بحدها و حديده حتى اناخت علينا بالمدنيه واثقه بانفسها فيما توجهت له .
فهبط جبرئيل على النبى فانباه بذلك . فخندق على نفسه و من معه من المهاجرين و الانصار فقدمت قريش فاقامت على الخندق محاصر لنا.ترى فى انفسها القوه و فينا الضعف ، ترعد و تبرق و رسول الله (ص ) يدعوها الى الله عزوجل و يناشدها بالقرابه و الرحم فتابى و لايزيدها ذلك لا عتوا.
و فارسها و فارس العرب يومئذ عمرو بن عبدود يهدر كالبعير المغتلم يدعو الى البراز و يرتجز و يخطر برمحه مره و بسيفه مره لايفدم عليه مقدم و لايطمع فيه طامع . لا حميه تهيجه و لا بصيره تشجعه .
فانهضنى اليه رسول الله (ص ) و عممنى بيده و اعطانى سيفه هذا ضرب بيده الى ذى الفقار فخرجت اليه . و نسا اهل المدينه بواكى اشفاقا على من ابن عبدود. فقتله الله عزوجل بيدى و العرب لاتعد لها فارسا غيره و ضربنى هذه الضربه و او ما بيده الى هامته فهزم الله قريشا و العرب بذلك و بما كان منى فيهم من النكايه .(309)
انتخاب  
... هنگامى كه با عمرو بن عبدود روبرو شدم از من پرسيد:
كيستى ؟ گفتم : على بن ابى طالب .
گفت : هماورد شايسته اى هستى پسرم ! ميان من و پدرت در گذشته دوستى و رفاقتى استوار بود. از اين رو خوش ندارم تو را بكشم ، باز گرد!.
گفتم : (شنيده ام كه ) تو با خداى خويش پيمان بسته اى كه اگر كسى سه كار را به تو پيشنهاد كند، از آن ميان يكى را برمى گزينى ؟!
گفت : همين طور است .
گفتم : نخست از تو مى خواهم كه اسلام بياورى و بر وحدانيت خداى يكتا و رسالت پيامبر او شهادت دهى و آنچه را از جانب خدا آورده است بپذيرى .
گفت : بپيشنهاد دوم را عرضه كن (كه اين يكى شدنى نيست ).
گفتم : از راهى كه آمده اى باز گرد.
گفت : در اين صورت زنان قريش چه خواهند گفت جز آنكه بگويند: من از تو ترسيده و بازگشته ام ؟ (به خدا قسم كارى نكنم كه زبان ملامت زنان گشوده گردد).
گفتم : پس پساده شو تا با تو بجنگم .
گفت : اين پيشنهاد را مى پذيرم .
سپس پياده شد و نبرد بين ما در گرفت . دو ضربت رد و بدل شد. ضربت او به سپر من اصابت كرد و آن را شكافت و بر سر من نشست (اما چندان آسيب نديد).
ضربتى هم كه من به او زدم كه زره اش دريد و پاهايش نمايان شد، و سرانجام خداوند با دستهاى من او را به هلاكت رسانيد.
قال على (ع ): ... فلما قربت منه قال : من الرجل ؟
قلت : على بن ابى طالب .
قال : كفو كريم ، ارجع يا بن اخى ، فقد كان لابيك معى صحبه و محادثه فانا كره قتلك .
فقلت له : يا عمرو! انك قد عاهدت الله لا يخيرك احد ثلاث خصال الا اخترت احداهن .
فقال : اعرض على .
قلت : تشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله (ص ) و تقربما جا من عندالله .
قال : هات غير هذه .
قلت : ترجع من حيث جئت ، قال ، و الله التحدث نسا قريش بهذا، انى رجعت عنك .
فقلت : فانزل فاقاتلك .
